خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

من دیگر کارمند وظیفه نیستم اما ... - قسمت اول

مدتی بود که نیامده بودم اینجا. صبح همینطوری شیرینی گرفتم سر راه که دور هم باشیم! از در ساختمان که آمدم داخل آبدارچی بخش ما من را دید شیرینی به دست. این آدم کلا آدم سرحالی است البته، اما ما را که دید گل ازگلش شکفت که "مهندس مبارکه! بچه دار شدی؟"

من یک لبخندی زدم به این معنا که خوبی یا چه طوری و اینها...

نمی دانم از کی پرسیده یا حالا خودش فکر کرده بود یا چی که وقتی داشت چایی می آورد گفت مهندس ازدواج کردی؟

حالا بعداز ظهری بازم یه پله اومده پایین تر تو حدسیاتش که نامزد کردی؟

می گم نه بابا! همینطوری گرفتم دور هم باشیم... حالا فردا نیا بگو که خواستگاری رفتی یا دیگه حداقل از یکی خوشت اومده و اینا!... همینطوری گرفتم.

باور نمی کرد انگار. وقتی داشت می رفت می گه حالا که به ما نگفتی چرا شیرینی گرفتی اما ازدواج نکن! =))))))

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳