خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

دو عاشقانه در یک روز سرد

یک

امروز که نشسته بودم سر کارهای خودم آن طرف داشتند عکس های بم را می دیدند. آقای همکار و مهمانشان.

بعد سر یک عکس مهمانش گفت این رو برگرد. این پسره رو می بینی. این عاشق بوده. اینجا که داره می گرده خوابگاه دخترای دانشگاه پیام نوره! از یه شهر دیگه پا شده بود اومده بود.

- دنبال دختره می گرده؟

- نه دختره که مرده بود. داره می گرده ببینه کتاب دفتری ازش پیدا می کنه... که ببینه درباره اش چیزی نوشته یا نه؟!

دو

شب حدود ساعت ٨ و نیم پیاده کنار اتوبان جلال راه میروم به سمت خانه. که می بینم حدود پنجاه متر جلوتر دختری با یک شال سیاه بلند وسط خط سرعت برای ماشین ها ژست می گیرد! ماشین ها با بدبختی ترمز می کنند و رد میکنند! بعد دوباره دختر می رود توی خط کناری و دستهایش را باز می کند به سمت ماشین ها می ایستد...

من که می رسم نزدیک، مثل این که خسته شده باشد می آید کنار خیابان سمت پیاده رو. یک پسری که تازه می بینمش ایستاده بود کنار یک پژو ٢٠۶ نوک مدادی و دختر را نگاه می کرد. فکر کردم نگه داشته که ببیند چه اتفاقی می افتد. چشم در چشم پسر که می شوم اما می فهمم که اشتباه کرده ام. دخترک پشتش به من است و به سمت پسر نگاه می کند. صورتش را نمی بینم.

چند قدمی آن طرف تر اما صدای فریاد دختر را می شنوم: "تو عاشقم نبودی. دروغگو! تو عاشقم نبودی."


 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱