خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

 

۱-خیلی وقت است که ننوشته ام.می بخشید...مطالب این دفعه طولانیه به جبران گذشته.

۲- بابا شما خیلی کارتون درسته که اینقدر هوای ما رو دارید سر می زنید.من جای شما بودم به وبلاگی که ماهی یه بار هم به روز نمی شه عمرا سر نمی زدم.

۳-چند روز پیش صبح که داشتم می رفتم دانشکده دیدم تو یه روزنامه نوشته بود که یه کارگردانی گفته بود فیلمش به جشنواره فجر نمی رسه...نتیجه گرفتم که مثل اینکه کلا همه موجوداتی که خلق اثری می کنند دم تحویل به شارت می خورند. بنابراین یا کارشون نمی رسه و یا مجبور می شن پروژه رو با عجله ببندند تحویل بدن...خلاصه تا دم در دانشگاه به این فکر می کردم که خدا که بزرگ خالق هستیه وقت خلق آثارش چی کار می کنه؟ مثلن نکنه اول برای کره زمین اسکیس یه مکعب رو زده بوده نتونسته گوشه هاشو حل کنه . بالاجبار چون نظم هستی به هم می خورده سریع یه کره گذاشته و قضیه رو حل کرده.............

خلاصه رسیدم به خلقت انسان! فکر کردم که مثلا خدا به خودش گفته که یه موجود اینجوری اونجوری (که همین انسان باشه طراحی کن!). داخل پرانتز عرض کنم که این خدا تنهایی حوصله اش سر نمی ره!!!؟؟...داشتم می گفتم.آره، قرار شده بود یه انسان اسکیس بزنه.خلاصه شروع می کنه و دو تا کانسپت به نظرش می رسه.آخر سر هم تا روز تحویل هر کاری می کنه می بینه نمی تونه از هیچکدوم بگذره.می گه چی کار کنیم چی کار نکنیم، که بالاخره تصمیم می گیره هر دو تا ارایه کنه.اسم یکیش رو می ذاره مرد.اون یکی رو زن.....بعد هم برای اینکه خلقت این دو تا رو برای روز ژوژمان (قضاوت) توجیه کنه می ره تو مایه های ...(( و جعل بینهم موده و رحمه...)).البته به نظر من حتی اگر اینجوری هم بوده خدا کارش درست بوده چون با همه بدبختیایی که داره می بینیم که هنوز آدما عاشق می شن و از این جور حرفا...

البته نعوذ بالله که اینجوری بوده باشه...از خدا هم می خوام که جدی نگیره لطفا.ما همین جور اینا به نظرمون اومد یا تو به نظرمون انداختی نمی دونم.گفتیم بگیم....حالا هم در مقام ادب می کوشیم و می گوییم که گناه من است.

۴- یه بیت خوب رای عاشقای دلباخته ای که هر روز می خوره تو حالشون ولی می خوان یه جوری قضیه رو برای خودشون توجیه کنن: 

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق/وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی!    (ه.ا.سایه)

۵- امروز همه فکرم رفته بود سراغ اینکه اگر ما امواج رو می دیدیم چه دنیایی می شد.همه جا خط خطی بود.بعدا فکر کنید که این امواج ترانسپارنت بودن یا نه؟...خلاصه از این جا شروع کردیم تا رسید به اینکه مثلا می شد روی این امواج تبلیغات کرد یا نه؟...بعد کلا بی خیال این قضیه شدم رفته بودیم تو نخ اینکه چه جور ی رو آسمون تبلیغات کنیم.فکر کنید مثلا هر روز تو آسمون پر تبلیغات باشه.بعد چون می تونی تو آسمون تایپ کنی، یه گوشه آسمون رو هم می ذاری برای پیامهای فوری .مثلا شما که تو ی تهرانید می رید تو یه مرکزی.سفارش می دید که تو آسمون شهر سیدنی برای یکی از رفقاتون به فارسی تایپ کنن که: (( کجای تو؟ دلمون تنگ شده برات.)).البته بگما باید هزینه بالایی پرداخت کنید،این مثالی هم که زدم آخر پیام فوری بود جان خودم.....اوه! اگر فونتاتون تو سیدنی خونده نشه خیلی ضایع میشه!!!ولی خوب تا اون موقع این مشکلات رو حل می کنیم...خلاصه اگه بسه رو آسمون نوشت شبا یه عالمه ماه و ستاره می کشم رو آسمون.ای ول!  ۳ -۴ تا ماه تو آسمون باشه یه شب! روزا هم یه سری ابر قشنگ که حالشو ببرید...عمرا هم ندم دست تبلیغات و این جور ماجرا ها..

۶- ما یه رفیق با مزه داریم که روزی ۱۰۰ بار به کسایی که بهش تبریک می گن ، میگه : (( مگه اتفاقی افتاده؟ ))...ما که زبونمون مو در آورد که چه جوری حالیش کنیم که شاید یه اتفاقی افتاده باشه.بهش میگم که یه کم بیشتر فکر کن شاید یادت اومد! این رفیق با مزه ما قبلا با اسم ۱=۱ اینجا پیغام می ذاشت ولی از این به بعد لطف کنه با ۱+۱=۱ پیغام بذاره بهتره....

۷-امروز فهمیدیم که لطف کردن امتحانهای ما رو جلو نداختن که اون آخر امتحانای ترم دوم به ۱۸ تیر نخوره.یکی نیست به این موجودات بگه که دیوانه ها ما از این کلاسا هیچی نمی فهمیم تو ۱۳ جلسه.خدای من!در سایی مثل روستا و طرح ۴ که این همه منتظرشون مونده بودم.همه تباه شد.چون دیگه مجبور می شیم همشو سر هم بندی کنیم بره! آخه مگه اسمش دانشگاه نیست!...تا کی می خوایم صورت مساله ها رو پاک کنیم.امسال ۱۸ تیر دانشگاه بسته باشه سال بعد چی؟ درسای ما که به باد فنا می ره چی؟.....خدا لعنت کنه هرچی اهداف کلی و از این حرفاست که این ترم اشک ما رو این اهداف کلی در آورد.

۸-آداب عشق بازی دنیا عوض شده است/یوسف عوض شده است،زلیخا عوض شده است.

آن بیوفا کبوتر جلدی که پر کشید/اکنون به خانه آمده اما عوض شده است...

۹-یه معلم ادبیات داشتیم که شعرای کتاب رو معنی نمی کرد.هر چی هم که ما خودمون رو می کشتیم  قبول نمی کرد این کارو بکنه.یه بار هم که من خیلی گیر شده بودم که چرا؟ می گفت نمی تونم. یکی دیگه بیاد معنی کنه من زار زار گریه کنم.اگه منم درباره معماری نمی نویسم باور کنید من وضعیت رو دارم.وقتی درباره معماری حرف می زنم خیلی بهم فشار میاد.واقعا نمی دونم زجر معماری چقدر بهتون اثر کرده ولی واقعا تازگیها خط که می کشم جونم در میاد.یعنی به تمام وجودم فشار میاد.آخرشم باز می بینم که هزار و یک اشکال داره این طرح فکستنی.می د.نید معمار شدن خیلی سخته.علاوه بر مطالعه و... خیلی شعور می خواد....

۱۰-به این فکر کنید که یه پنجره شمالی با یه پنجره جنوبی یه شخصیت دارن؟اگر نه پس چرا مثل هم طراحی می کنیم.

از این اساسی تر : طرح باید بر چه پایه ای شروع بشه.اون کانسپته باید بر اساس چی شکل بگیره؟فرم،عملکرد یا یک هویت فراتر.یا یک چیز های ثابت تر؟می دونید این اصطلاح طرح خوب طرحیه که نشه ۱ متر اینور اونورش کرد خیلی برای من علامت سوال بود.اما الان فکر می کنم که درست باشه و بعد هم فکر می کنم که طرحی اینجوری می شه که به یک چیزای اساسی قفل باشه.یه چیزای ثابت...از جمله ثابت ترین چیزایی که من پیدا کردم.سایت طرحه .استعدادای سایت انکار ناپذیره.برام علامت سواله که چه جوری می شه بدون توجه به سایت طراحی کرد.می دونید یکی از جاهایی که خیلی راحت می شه فهمید که باید چی کار کرد تو سایت.سایت به آدم میگه که اینجا چی می خواد.دید و منظرش بهت میگه اینجا بازشو می خواد اونجا نمی خواد.بهت میگه باید اینجا تاسیسات رد بشه یا بوفه باشه.خود به خود طرحتو شکل می ده...نمی دونم چه قدر این حرفامو خوب می گم یا بد ولی اینا یه حقیقته.البته اینجوری طراحی هم خیلی سخته چون یه سری باید ها و نباید هایی داری که نمی تونی نادیده بگیری....ولی این طرح رو دیگه نه می تونی بچرخونی نه می تونی یه متر عقب و جلو کنی چون همه جاش دلیل داره.به قول کالاتراوا که در مورد ل ها می گه: (( به نظر من مکانهایی هست برای پلهایی و پلهایی برای مکانهایی!!))

۱۱- یه سوال اساسی که توی کلاس سازه های پیشرفته مطرح شده اینه که چه جوری باید سازه مناسب برای یک پروژه رو انتخاب کرد؟من روند دقیقی ندارم ولی مطمئنم که قبل از هر نوع کاری لازمه یه کم فکر کنیم بعد تصمیم بگیریم.....می دونم ای واضحه ولی آیا ما این کار واضح رو انجام می دیم؟یعنی واقعا به همه ابعاد قضیه فکر می کنیم...نه، کلا فکر می کنیم؟؟؟؟چقدر تولید مطلب می کنیم؟چند تا از خط هایی که می کشیم رو می تونیم روش حرف بزنیم بگیم این اینجاست به این دلیل.این اینجوری به این دلیل ؟ووووووباز دارم چت می کنم.بی خیال این مطلب بشیم....

۱۲- خوب، دیگه چه خبر؟...

۱۳ - ضمنا من بدقولی نکردما دارم خاطراتمو تایپ می کنم و ساماندهی که چیزی که اینجا می نویسم دو زار بی ارزه.یعنی یه چیزی دستتون بده.

۱۴- تا یکی دو هفته دیگه طرح خودمو می ذارم یه کم با هم لهش کنیم.دم شما گرم و سر شما خوش.

۱۵-قبلنا فکر می کردم که خوبی کارای فرهنگی (مثلا چاپ یه مجله) تو دانشگاه با همه بدبختیا سبب می شه که کار گروهی رو یاد بگیریم.اما کم کم دارم به این نتیجه می رسم که به قول یکی از رفقا این کارا سبب می شه که بفهمی تو ایران نمی شه  کار گروهی کرد!

 ۱۶- یه شعر پشت کامیونی هم برای آخر مطلب:

دیشب غم دل به دل بگفتم،بنهفت/چون صبح رسید دیگری هم می گفت

من بودم و دل راز مرا فاش که کرد / دیگر غم دل به دل نمی باید گفت....

 

یا حق!!!

                                           بخند تا بخندیم :)) !!!

این تصویر رو هم آقا محسن بعد از خوندن ناله های من برای ما فرستادن.که رفقایی که منو دیده باشن بیشتر می تونن به این تصویر بخندن.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٧