خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

نمی دانم؟

یکم: تا 5 کلاس داشتم و تا بیایم ایمیلم رو ببینم و برم نیم ساعت هم دیر کردم. رفتم گفتم اومدم برا گرفتن حقوقم. بهم گفت دیر اومدی اما حالا که اومدی بذار بهت بدم... چک رو باز می کنم و می بینم کل ماه رو پرداخت کردن. من سه هفته اول سوشیال سکوریتی نامبر نداشتم و این یعنی عملا اجازه کار نداشتم و خوب تقصیر اینا هم نبود. من دیر رسیده بودم و بعد از ورود باید 10 تا 15 روز کاری صبر میکردم که درخواست بدم. یعنی می تونستن حقوق اون سه هفته رو هم قانونا ندن اما داده بودن... می دونین پول زیادی نیست اما به موقع دادن و مثل آدم. یعنی یه سیستمی هست که تو کار کردی اینم پولته حالا و اگر احتمالا یه روز هم احساس کنن من به درد این کار نمی خورم خیلی راحت میگن دیگه نیا و خلاص!

دوم: ما کارها رو 8-9 ماهی هست که تحویل داده ایم و من و بقیه دوستانی که در پروژه دستی داشتند طبق معمول بیشتر از عرف و قرارداد وقت گذاشتیم و هی برو و هی بیا و ... آخرش هم کارفرما گفت شما توقعات من رو برآورده نکردید! باید توقعات من رو برآورده کنید تا بعد... (توقعات هم در این حد بود که برای انتهای راهروها با طرحتون حال نکردم رفتم یه سری شیشه رنگی خریدم، چه جوری بچینم کنار هم؟ شما به من نقشه این رو ندادین! یا این که این طرح هاتون برای روشنایی ها اسلامی نیست. اسامی خدا رو بنویسیم به جاش! یا اسم ملک رو که حق کار ادا بشود... ملک تجاری است جهت اطلاع!)... ما هم که نه انرژی لازم را داشتیم و نه وقت درگیری با تمام احتیاجی که برای اولین بار در عمرم به منابع مالی داشتم حدودا کنار کشیدم تا ببینیم بقیه دوستان چه می کنند. تا وقتی که آمدیم که خبری نشد... همان هفته های اول که رسیده بودم اینجا یک ایمیل دریافت می کنم از یکی از رفقا که طرح شما برای فلان جا رو دادن ما لیزر بزنیم...

سوم: برای چند ماه آخر برای اولین بار در عمرمان (و انشاا... آخرین بار) یک کاری گرفتیم از این دست چندم ها به عنوان کمک خرج. از این ها که ما کار می کردیم بعد یه پرداختی می شد و مثل این داستان شاهزاده و گدا همه سهمشان را برمی داشتند و طبق قرارداد سهم ناچیز ما را می دادند (آنجایی که سوپ شاهزاده را می آوردند و همه مزمزه میکردند و یخ کرده اش می رسید دست شاهزاده!). یک مرحله ای کار رفت برای قضاوت. گفتند این مدارک را اضافه کنید تا بعد. یک سری مدارک اضافه کردیم دوباره و رفت و در این جا بود که دریافت ما از خرج ما کمتر شد... گفتیم که آقاجان! الان مدارکی که ما به شما داده ایم تا ؟ درصد پروژه است و شما هم می دانید و این مدارکی که می خواهید خیلی چیز خاصی نیست. کل پولی هم که می خواهید بدهید در مقابل پول پیشی که گرفته اید دو زار هم نیست. تا از آن بالا پول را بدهند عنایتی بفرمایید که من الان دارم از جیب پرداخت می کنم... در نهایت داستان این که من پول ها را از جیب دادم و از مملکت آمدم بیرون و لیست جدیدی دریافت کردم که این ها را هم برای تکمیل مدارک بدهید...

چهارم: این ها سه داستان است از دنیاهای متفاوت است برای کارهایی متفاوت در دو بستر متفاوت. مقایسه کردنشان نه ممکن است و نه منطقی است. اما نمی دانم چرا هی در ذهن من می افتند کنار هم... گفتم شاید بنویسم ذهنم بی خیال شود.

همین دیگه... آدم است دیگر. اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸