خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

کارگران مشغول کارند- سوم به گمانم

یکم: جمعه بود که موبایلم نزدیک های 8 صبح زنگ خورد*. شماره از کارگاه د. است. با اکراه جواب می دهم. از پشت گوشی یک صدای سرحال بلند بلند داد می زند:

- سلام مهندس! بازم که خوابی... هاهاهاها

+ بله خوب! می دونید که... در خدمتم؟

- ببخسید به هر حال اما مهندس این کدای ساختمون "الف" نمی خونه که! 4.2 متر اختلاف داریم رو جای ستون ها!

+ نمی شه که؟ مطمئنید. اجازه بدید من چک کنم بهتون خبر می دم.

فایل نقشه را باز می کنم مختصات ها را چک میکنم. به نظر درست می آید. زنگ می زنم:

+ سلام به نظر که مختصات ها درستن... عجیبه! شما مطمئنید؟

- دست شما درد نکنه دیگه. خودم یه کاریش کردم. شما برو بگیر بخواب... هاهاهاها

+ خیره! ولی به هر حال من کدا رو چک کردم. درست بودن. شما دوباره یه بررسی بکنید.

- ما میخا رو هم کوبیدیم رفت! ها ها ها ها

خداحافظی می کنیم و خلاص!

 

دوم: سه ماه بعد می فهمند که مهندس سازه نقشه را برعکس مختصات زده بود و این ها سازه ساختمان را بر عکس اجرا کرده بودند. یعنی ورودی ساختمان رو به دیوار بود! نقشه های معماری را تغییر دادیم و یه چیزی شد که شما از نیم طبقه وسط پله میری توی ساختمون می رسی به یه سالن ورودی بزرگ رو به یه در ورودی بزرگ رو به دیوار! ... کلا در نگاه ما مایه آبروریزی مجری و خنده و تجربه ما!

سوم: چهار ماه بعد نشسته ایم دفتر همان کسی که پشت تلفن مکالمه بالا را انجام داده بودیم.

- مهندس! یه چیزی رو اما باید بهت بگم.

+ بفرمایید.

- این ساختمون "الف" رو اینجوری اجرا کردیم خیلی از طرح اولش بهتر شده به نظر من! بقیه هم تو کارگاه همین رو میگن... به نظر من خواست خدا بود!

+... سوال خمیازه

* دوستانی که خواننده های قدیمی هستند می دانند که یکی هشت صبح زنگ بزند به موبایل من نباید هیچ انتظاری برای این که جواب بدم می داشت! حالا برای ما خیلی جمعه و شنبه فرقی نداشت...


پ.ن: این را خیلی وقت پیش نوشته بودم و ترسیدم هیچ وقت منتشر نشود. حیف بود به هر حال خواست خدا منتشر نشود!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱