خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

باید بنویسم ها

باید این ها را دانه به دانه بنویسم...

درباره غذا خوردن این ها

درباره نشستن شان سر کلاس

درباره این لیوان های قهوه همه جا به دست

درباره فضای کلاس ها، مطالبی که هر بار برای خواندن میگذارند

دفعه اولی که هی فکر کردم که بالاخره چی شد پس

درباره تفاوت برخوردهای اینها با امکانات باید بنویسم

درباره این که یو نو وات! یو آر کریزی!

باید بنویسم درباره روندی که کلاسم داشت

باید درباره دانشجوها بنویسم و این ایمیل های خدایی که برای من می فرستند

باید یک هفته اول را بنویسم. تلفن رو، کامپیوتر رو... همون موقعی که چسبیده بودم ته هرم مازلو داشتم به روح و اینا می خندیدم

یک بار باید تک نگاری کنم همکلاسی هایم رو

باید کلا این را بنویسم که کلا من در مقیاس اینجا هم خیلی زیادی جدی ام در کار

این که اصولا این ها چقدر مساله را و فقط همان مساله را حل میکنند و البته این کار را خیلی خوب بلدند

یا این که آدم اینجا خجالت می کند تایپ کند جلوی اینها احساس بدخطی به آدم دست می دهد این قدر که کند تایپ می کنیم

باید از خاطرات خانه ٣٣۶ شمالی بنویسم از بالکنش و از آن همسایه ای که شب ها میاید بیرون رپ می خواند

باید از این کتابخانه مورد علاقه ام بنویسم از این میز ...

از روز اپن هاوس ...

خیلی چیزها هست اما فعلا اگر وقتی باشد به جایی که از این جا برای آنجا بنویسم باید وقت بگذارم از آنجا برای این ها مطالبی آماده کنم

این ها را بعدا هم می شود نوشت به هر حال....

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦