خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

تا دنیا دنیاست...

داریم برمی گردیم که برویم دانشگاه... توی راه س. میپرسد که دلت تنگ نشده در این مدت برای ایران؟

می گویم که یادم نمی آید!

همه می زنند زیر خنده.

خنده ها که تمام شد ادامه می دهم راستش بعضی اوقات یاد بعضی ها می افتم که ایکاش بودند اما خوب این دلتنگی نیست. چون بعد فکر می کنم که خوب نیستند دیگر. بعدا همدیگر را می بینیم... من ایران هم که بودم همینجوری بود... فکر کنم واقعیت خنده دار این است که من هنوز عمیقا نفهمیده ام که آمده ام یک جای دیگر که بخواهد دلم تنگ شود. نمیدانم چرا ولی فکر می کنم توی یکی از شهرهای ایرانم حالا یه کم دورتر از شهرهای قبلی که توی ایران برای مدتی بوده ام... شاید به خاطر این که هرجا هم بود زندگی من همینجوری بود...

ک. میپرد وسط حرفمان که اینقدر که توی دنیای خودت زندگی می کنی!

دوباره همه می زنند زیر خنده...

 

پ.ن: از یه آمریکایی انتظار نگاهی در این حد فیلسوفانه رو نداشتم خداییش...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢