خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

مصیبت نامه

امروز می شود دو ماه و حدود ده روز از ورود من و رو کم کنی عطار تا جایی که دلقک های ذهن من اجازه بدهند مصیبت نامه خود را به شرح زیر می نگارم:

١. زبان (فرهنگ): زبان این قدر قدرت دارد که بشود مصیبت اول و آخر شما در دیار بیگانه. دامنه گرفتاری ها از "الان چی گفت/گفتی؟" به "حالا اینی که گفت/گفتی منظورت چی بود؟" و بعدا به "حالا در جواب این باید چی گفت؟" تغییر می کند. معمولا ملت بعد از یک مدت کوتاه خیلی خوب فارسی را می فهمند ؛) و می رسید سر پله اول  که مثلا "ای که سیاهه چشمات" به زبان شما چی میشه؟

اینجا شما نمی دانید برای برادر، اخوی، داداش، عمو، جناب، رفیق، قشنگ، آقای محترم دقیقا چه معادلی باید به کار برد. خیلی هایش معادل ندارد چون معنایی ندارد اصلا... حالا این را بگیر برو تا این که شما در فارسی می توانی به یکی بگویی "خیلی می خوامت عوضی" و این یعنی عمیقا دلم برایت تنگ شده است یابو! :) ... مشکلات اینجاها رو می شود. اینجاست که باید بگویی "چطوری داداش من؟" هاواریویی است که اگر تو فارسی می فهمیدی بهت می گفتم... تو همان جواب خودت را بده راحت باش.

واژه ها جدای از پیشینه ای که دارند خاطره هایی هم دارند که فهمیدنش بیشتر از آن که سخت باشد زمان بر است. مثل بچه کوچک هایی که واژه ها را زبان که باز می کنند یاد می گیرند اما استفاده به جا از هر واژه عمری میطلبد که جا بیفتد برای آدم و شما آن فرصت را خود به خود ندارید. یا باید دل به دریا بزنید و بخندید و بخندانید و آرام آرام مثل همان بچه یاد بگیرید یا لذتی را که پیش از این از صحبت کردن می بردید را دیگر نخواهید برد.

امیدوارم بد ننوشته باشم. شما در مکالمات روزمره به مشکل نمی خورید. سرکلاس مشکلی نخواهید داشت. بحث اینها نیست. بحث این است که هزار و یک ظرافتی که در زبان مادری بلد بودید در این زبان تبدیل می شود به دو تا سه راه حل. ساده ترینش این است که می خواهید از یک شرکت رسمی به طور غیررسمی و به دلیل آشنایی یکی از اساتیدتان با آن ها وقت ملاقات بگیرید برای یکی از پروژه هایی که خیلی دل خوشی هم درباره اش ندارند صحبت کنید. نمی دانید باید نامه را با سلام عزیز دلم زلیخا/ مرد مومن شروع کنید یا دوشیزه مکرمه مجلله/برادر ارجمند تازه معمولا کلی باید تحقیق کنید که این اسمی که اینجاست حالا مرد است یا زن است.

یک بار وسط کلاس یک غریبه ای در را باز کرد آمد تو یک نگاهی کرد و بعد سوالاتی پرسید از بچه هایی که نشسته بودند آن ته و رفت و توی این ١٠-٢٠ ثانیه من فکر می کردم که اگر فارسی بود الان چند صد مراتب برخورد از "هوی عمو" و "شما راحتی؟" تا "ببخشید مشکلی پیش اومده؟" را داشتم اما الان دو تا جمله بیشتر بلد نیستم که تازه هر دو تایش تقریبا یک معنی می دهد که می تونم کمکتون کنم؟

الان که فکر میکنم شاید این هایی که گفتم برای خیلی ها مشکل نباشد. بستگی دارد که چقدر با زبان زندگی کرده باشید. چقدر از استفاده از واژه ها لذت برده باشید پیش از این... البته تمام این هایی که گفتم در طرف مقابل هم معنی پیدا می کند. یعنی طرف مقابل واژه هایی را به کار می برد که شما بار معانی همراه واژه را نمی دانید و حالا خر بیار و باقالی بار کن (الان فصل باقالی که نیست؟). مثال ساده اش این است که من یزد و اصفهان را می فهمم اما آلاباما و مرینلند را نه... این دیگر ربطی به سابقه ذهنی شما ندارد.

٢. غذا: من چی بگم الان که شما بفهمید؟! اینجا همه چیز به هرحال پیدا می شود اما غذایی که من میفهمم نمی شود... من کلا در زندگی هر وقت که از خواب پا میشدم به این فکر می کردم که وعده بعدی غذا را چه باید کرد. دانشگاه که می رفتم، وارد دفتر که می شدم، آموزشی که بودم، مرکز ... فرقی نمی کرد کلا غذا برای من خیلی مهم تر از آن است که بتوانم بیخیالش شوم. من نمی دانم آدم غذا می خورد که کار کند یا کار می کند که غذا بخورد اما به هر حال از این دو حالت خارج نیست! ؛)

به علت کمبود وقت تا همین جا را داشته باشید تا من بعدا یه پست جداگانه درباره غذا بنویسم.

٣. شان اجتماعی: این را هم وقتش را ندارم که بنویسم فعلا به توانایی های خوانندگان در این زمینه هم اطمینان می کنیم...

۴. غذا: یه بار دیگه نوشتم برای یادآوری... چون خیلی مهمه! و سه بار در روز حداقل اتفاق میفته خواستم تاکید کنم که یادتون نره... اصلا این غذا اینقدر مهم بود در زندگی من که باقی مصائب رو یادم رفت... کلا یک ماجرای روی اعصاب در زمینه غذا خوردن در اینجا تنهایی غذا خوردن است. از معدود جاهایی که من یادم می آید ایران نیستم مواقعی است که تنهایی غذا می خورم کاری که در فرهنگ این ها خیلی طبیعی است به هر حال... آها می رسیم به بحث شیرین غربت...

5. غربت: این یکی فعلا به سر من نیامده اما چیزی است که آدم ها را می گیرد. حالا جدای از این که آدم ها در این زمینه با هم فرق دارند، من همکلاسی های خوب و همراهی دارم و احساس تنهایی نمی کنم. کلا اینقدر کار سرم ریخته و یا سرم میریزم که فرصت برای این که احساس تنهایی کنم نداشته ام و فعلا که غربت من را نگرفته است. هر وقت گرفت یک آه و ناله ای راه میندازم اینجا همتون بشینید گریه کنید...

احتمالا اگر یک روز از صبح تا شب تنهایی غذا بخورم هی می فهمم که ایران نیستم و تنهایم و غربت میاید من را می گیرد. بعد دیگر با غربتم که خوب یعنی باز هم تنها نیستم. حالا امتحان میکنم خبر می دهم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠