خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خلقته داریم؟

همین الان آمده اینجا شاد و خرم... می گوید از صبح هیچ کاری نکرده ام.

گفتم نگران نباش. من هم همینطور. سیفون توالت گرفته بود گرفتارش شده بودم کاری نتونستم بکنم. امیدوارم داستان تو بهتر باشد. حالا وقت زیاد هست تا آخر هفته اما... می خندد.

می رود سر جایش اما بند نمی شود. می آید میگوید می دانی کجا بودم امروز؟

می گویم کلیسا که فرداست و یک لبخندی تحویلش میدهم که یعنی خودت بگو... ماجرایش را قبلا برای من تعریف کرده که پسری را دوست دارد که هر هفته همدیگر را توی کلیسا می بینند.

می گوید رفته بودم ناهار با یکسری از دوستاهام. بهم گفت تو باید یکی را پیدا کنی از تنهایی در بیایی اینجا.

می فهمم که با پسر یکشنبه هایش رفته بود. گفتم: خوب... چی گفتی.

سقف را نگاه میکند. با یک معصومیت بچه های دبستانی می گوید: بهش گفتم خوب یکی را برایم پیدا کند!... مکثی می کند و ادامه میدهد می دانی شاید همه جا اینطوری نباشد. اما در {اسم کشورش را میگوید} اگر دختری علاقه اش را نشان بدهد جذابیتش کم می شود برای پسر.... هوم؟

از این لبخندهای پدربزرگی می زنم که نمی دانم. من در این زمینه ها خیلی تجربه ای ندارم که بخواهم کمک کنم. خودت بهتر میدانی... فردا که کلیسا میرید یادآوری کن که کسی را برایت پیدا کرده یا نه؟ ؛)

خیلی جدی می گوید نه! نباید به رویم بیاورم. بعد همینطوری که دارد فکر میکند می رود بنشیند سرجایش و میگوید شاید هم گفتم! چشم هایش برق می زند.

می گویم: نگران نباش! شاید خودش گفت.

قند ته دلش آب می شود از شنیدن این حرف و من فکر می کنم که مگر این که ویکی لیکس پیدا شود و کاری بکند و روزی این عشق های ناگفته را رو کند وگرنه از زمانی که آدم ها همدیگر را نمی دیدند و ازدواج می کردند تا حالا که قبل از ازدواج رسمی کلا با هم زندگی میکنند یک قصه از هر زبان نامکرر است این قصه غم عشق به قول حضرت حافظ.

فکر کنم آدم و حوا هم کلی طول کشیده تا بعد از خلقت عشقشون رو برا هم رو کنن...خلقته داریم؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠