خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

ابدی ازلی

١. شب تنکزگیوینگ امسال خانه خاله یکی از همکلاسی هایم دعوت شده بودم توی نیویورک. همه خانواده شان بودند و من غریبه ای بودم که بهترین تعطیلی سال این خانواده آمریکایی را با آن ها شریک شده بودم... موقع خداحافظی خاله دوستم از من پرسید که اسم این ایستگاه مترویی را که باید بروم آنجا می دانم حالا و من که اصولا اسم حفظ نمی کنم گفتم نه! اما می دانم که کجاست... لبخندی زد و زد پشت شانه ام و گفت مراقب خودت باش... چشمهایش را که نگاه کردم انگار چشم های مادرم بود که نگاهم میکرد. از این نگاههای از دست تو پسر که آدم نمی شی... گفتم نگران نباشید پیدا می کنم. گفت می دانم! و بدرقه ام کرد مثل همه مادرهای دنیا که باید نگران همه بچه های دنیا باشند که گم نشوند ییهو. سردشان نباشد یک وقت. حواسشان باشد که اشتباهی نکند... مثل همه مادرهای دنیا که مادر هستند.

٢. شب یلدا یکی دیگر از همکلاسیهایم چهار تا بچه قد و نیم قدش را آورده بود به این مهمانی که داشتیم. یخشان که آب شد با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردیم. با بشقاب و لیوان به هم زنگ زدیم. موبایل ملت را برداشتیم بهشان خندیدیم که اینها چیه مال ما دکمه نداره اما زنگ میزنه... ادای دلیوری پیتزا در آوردیم. روی مبل ماشین بازی کردیم. تصادف کردیم... یکیشان سوار موتور شد برود کمک بیاورد... من مرده بودم. کمکم کردند زنده بشوم... انگار سروش پسرعموی کوچکم بود که آمده بود و داشتیم با هم بازی می کردیم. همان اداها، همان جواب ها، همان بازی ها و همان خنده ها که فقط بچه ها بلدند آنطوری بخندند... انگار نه انگار که این ها بچه هایی بودند از یک ملیت متفاوت. بچه بودند و بلد بودند که به دنیا بلند بلند بخندند، مثل همه بچه های دنیا.

٣. مفاهیمی هستند که ملیت بردار نیست. مرز ندارد، خیلی هم نمی شود درباره اش حرف زد. خراب میشوند ییهو... همین طوری آدم باید قبولشان کند. یک سری مفاهیم ابدی ازلی هست که فقط می توانم بگویم خیلی مشترک دوست داشتنی است... اصلا هم لازم نیست فریادشان کنی.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢