خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

کریسمس خود را چگونه گذرانده اید - قسمت اول

یک. س. می آید دنبالم جلوی دانشگاه. می گویم آدرس میدادی خودم میآمدم. می گوید نمی توانستی حالا بشین می فهمی... راست می گفت. یک ساعت و نیم راه بود تا برسیم حومه شهر به یکی از این خانه های حومه شهرهای آمریکا که پلان و مقطعش در این کتابهای جلوی دانشگاه تهران با عنوان 101 ویلای قشنگتر از پریا تعریف دکتر چشم سیا فارغ التحصیل از ایتالیا موجود است. از این هایی که آشپرخانه و نشیمن و ناهار خوری و اتاق مطالعه شان در همکف است و از پارکینگ به آشپزخانه راه دارد و 4 تا خواب بالا دارند.

دو. در که باز می شود چهار تا بچه قد و نیم قد از پدرشان به خاطر این که یک همبازی با سن و سال بالا برای شب کریسمس آورده تشکر می کنند و عمو /دایی مصطفی کلا قول میدهد که الان برود این کت و شلوار را که برای کلیساست در بیاورد و دور همی خانه را بیاوریم پایین تا فرصت هست.

سه. شام را باید دو سری میل کنیم. یکی برادر این دوستم دعوت کرده رستوران ژاپنی ها و یکی هم خواهر خانمش که باید آنجا هم برویم. همچین ما دوبار فکر کنم با هم بیرون رفته باشیم غذا خورده ایم اما نمی دانم از کجا فهمیده که می گوید مصطفی من که می دانم تو کلا سیر نمی شوی اما یادت باشد که اگر خانه خواهر خانمم غذا نخوری ناراحت می شوند!؟ کلا من درباره تو زیاد بهشان گفته ام(؟!) من فکر می کنم که مگه من دایناسورم که اینا این جوری با من برخورد می کنند... به هر حال!

چهار: رستوران ژاپنی ها خارج از حد تصور من است. یک سری بوفه دارد در حد فروشگاه شهروند صادقیه... بعد همینجوری انواع سوشی هایی که اینقدر خوشگلند که کلا من نمیتوانم به نخوردنشان فکر کنم بعلاوه صدف و خرچنگ و هر موجودی که در دریا می زید یا پایش را در آب فرو کرده است. یعنی به اندازه تمام وعده های نخورده عمرم سوشی می خورم. اولش هی این دوستم سعی می کند توضیح بدهد که این فلان ماهی است و آن بهمان ماهی اما بعد از چندی به این نتیجه میرسد که برای من خیلی فرقی نمی کند.

پنج: مادر دوستم یک چیزی میپرسد که ترجمه اش به انگلیسی می شود شما تمام این سوشی ها را در ایران دارید و من جواب می دهم که این اولین بار است که من سوشی می خورم ما ماهی را خام نمی خوریم کلا در ایران! خانم دوستم می گوید مادر میگویند خیلی راحت با ماهی خام کنار آمده اید پس... تشکر می نمایم این بار اما وقتی صدف را هم امتحان می کنم مادر دیگه کلا چیزی نمی گویند به من، اما به خانم دوستم یک چیزهایی میگوید که ترجمه اش فکر کنم این میشد که قرص دارید خونه تون شب این حالش بد شد بدید بهش؟ ؛)

شش: خانه خواهر خانم غذاها آمریکایی است. شوهر خواهر خانم  دوستم از این آمریکایی هاییست که فارسی شان به شدت خوب است. بعد از مدت کوتاهی کلا ما به هم نگاه میکنیم می خندیم لازم نیست اصلا صحبت کنیم، اعتماد می کنیم که ماجرا به شدت خنده دار است... میگوید شنیده ام فردا میخواهی بروی کلیسا با س. می گویم آره. شما هم میای؟ ؛) میگوید من که نه اما یک پیشنهاد دارم برایت... با دو تا ماشین بروید بهتر است... :)) و بعد تعریف می کند که یک بار که رفته اند کلیسا و چه کشیده است تا بالاخره بعد از 5-6 ساعت بیایند بیرون... با هم قرار می شود برویم استادیوم فوتبال آمریکایی. البته شرط من این است که قرار هفته بعدم با جان سرجایش باشد و من قوانین را در حدی که بتوانم سر بازی حرص بخورم یاد بگیرم و خوب این که اگر قیل و قال مدرسه بگذارد و ترم که شروع می شود دوباره جو ما را نگیرد.

هفت: شب که برمیگردیم من نمی دانم که چرا دارم از خستگی می میرم و اصلا نمی توانم نقش سانتا کلاس را بازی کنم و کادویی های این بچه ها را کادو کنم میروم می خوابم در حد جسد.

...ادامه دارد لابد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸