خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

کریسمس خود را چگونه گذرانده اید - قسمت دوم

هشت. سر صبح احساس می کنم یک موجودی من را با تشک فنر دار اشتباه گرفته است. جاشواست... جینگل بردز خوانان بالا و پایین میپرد. میگوید عمو مصطفی بیا ببین سانتا کلاس چقدر کادویی آورده برامون!

نه. صورتم را میشورم می روم پایین. بچه ها با صورت های نشسته و با همان لباس خواب پایین درخت کریسمس بالا و پایین میپرند. من که میرسم یکی از بچه ها یک کادویی می دهد دستم و میگوید سانتا کلاس برای تو/شما هم هدیه آورده عمو مصطفی!... هوووووو

ده. بالا و پایین پریدن ها که تمام می شود از س. و خانمش تشکر می کنم. میگویم من از این اسباب بازی های این ها رو میخواستم اما. چرا سانتا کلاس اینقدر برای من جدی هدیه آورده آخه؟... می خندند. اما من جدی می گفتم خدائیش. یه سری لگو داشتند یعنی در حد تمام آرزوهای کودکی من و آن چیزهایی که با کاموا و قوطی پودر رخشا که آن موقع سفید بود و در قرمز داشت ساخته بودم و تمام کتاب دورریختنی های ١و ٢ و ٣ با هم.

یازده. لباس میپوشیم که برویم کلیسا و دوستم برای آخرین بار میپرسد که مطمئنی که می خواهی بیایی؟... سوار ماشین می شویم یک مریم-تکویر عبدالباسط برایش ترجمه می کنم یک نفس تا آنجایی که میرسد به قال کذلک...در حد تیم ملی داخل سالن آن سالی که چهارم دنیا شد با مربیگری ممد مایلی... می گوید باید این ها را به ؟؟؟ هم بگویی حتما. ؟؟؟ همان رئیس پدرهای کلیسایشان است.

دوازده. کلیسا برخلاف تصور من یک ساختمان جدید است که پلانی صلیبی دارد و یک صلیب مانندی هم رویش نصب شده است. یک مقدار دیر رسیده ایم و مراسم شروع شده است. من اینجا هر خانم پیری می بینیم فکر می کنم که  مادر دوستم است و باید سلام کنم... کلا این آسیایی های شرق دور ده نسل هم در آمریکا زندگی کنند همان هستند که بودند. سخنران کره ای صحبت می کند و خوشبختانه یک گوشی هایی هست و یک آقایی ترجمه می کند. تمام چراغهای سالن روشن است در حالی که نور خوبی هم از پنجره ها می آید. کلا من نمی دانم این ها چرا اینقدر بیخیالند در مصرف انرژی...

سیزده. با مترجم به مطلب گوش کردن خیلی بامزه است. طرف یک چیزی می گوید ملت میخندند. بعد تو باید صبر کنی تا مترجم ترجمه کند ببینی چی بود این ها خندیدند. بعد که گفت دیگر دیر شده است که بخندی! چون همه خندیده اند و ساکت شده اند. این است که ما کلا اول می خندیدیم با ملت بعدا می فهمیدیم به چی خندیدیم...حالی بود در مجموع.

چهارده. مراسم این طوری است که یک مقدار این آقای سخنران صحبت می کند بعد یک اتفاقی می افتد و بعد دوباره ادامه میدهد. یکبار یک قسمت هایی از انجیل را میخوانند که درباره تولد عیسی مسیح است (من از روی ترجمه می خواندم). یکبار گروه کر یک شعرهایی می خواند در مایه های تولدت مبارک سنگین برای عیسی که شاه جدید آمده و تولدت مبارک و اینها.

در پست بعدی توجه شما را به گوشه هایی از سخنرانی آن آقای محترم جلب مینمایم. فعلا وعده ما صفوف به هم پیوسته و از این حرفا... تکبییر!

قسمت اول را می توانید اینجا بخوانید و قسمت پایانی را هم فردا ارسال می نماییم و خلاص.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩