خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

کریسمس خود را چگونه گذرانده اید - قسمت سوم

پانزده: از جایی که مترجم شروع می کند به ترجمه این است که: "امروز روز کریسمس است. وقتی از مردم می پرسی کریسمس چه روزی است؟ میگویند روز تولد سانتا کلاس <خنده حضار>. وقتی میپرسی روز کریسمس را کجا می روید؟ میگویند: سینما! <تاسف حضار>. متاسفم که بسیاری از مردم معنای واقعی کریسمس را فراموش کرده اند. امروز روز تولد عیسی است و این بسیار مهم است که ما ایمان داشته باشیم به تولد عیسی از مریم باکره. اگر تابحال باور نکرده ایم امروز روزی است که باید تولد او را باور کنیم <آمین حضار>... وگرنه نه می توانید به انجیل ایمان داشته باشید و نه به عروج مسیح. چگونه می خواهید بازگشت مسیح را باور کنید و امید داشته باشید به کمک او هنگامی که میلاد او را از مریم باکره نپذیرید؟"

در ادامه عرایضش درباره اسم عیسی صحبت می کند و یک قسمت هایی از انجیل را میخوانند که در سوره مریم هم مشابه اش است که "یا زکریا انا نبشرک بغلام اسمه یحیی لم نجعل له من قبل سمیا..."

"مسیح برای نجات ما خواهد آمد. بدون او لذتی برای ما در این دنیا نخواهد بود..." در اینجا مترجم احساساتی شده و با گریه ادامه می دهد. حالا لهجه اش خیلی خوب بود وسط آه و ناله هایش من کلا حدس میزنم. سخنران شاکی میشود می زند به تقویم کره و یک حالی به رئیس جمهور کره می دهد... بعد ماجرای یک نوه ای را تعریف می کند که همه می گفتند پدربزرگش را کشته است و به اعدام محکوم شده بود اما پزشکی سر میرسد و نشان می دهد که سمی در بدن پدربزرگ نبوده است و او را از مرگ حتمی نجات می دهد. بعد می گوید که من نمی توانم گریه آن خانم دکتر را در آن روز که آن نوه را از مرگ نجات داده بود فراموش کنم و مسیح برای ما همانند همان پزشک است که ما را نجات خواهد داد. اینگونه ادامه می دهد که: " چقدر می تواند این داستان برای ما آموزنده باشد. همین که اسم عیسی را می شنویم چقدر می تواند برای ما جذاب باشد. امیدوارم قلب شما سرشار از عیسی مسیح باشد <آمین حضار>."

می زند به ماجرای یوسف پیامبر و این که یعقوب وقتی می خواست برود مصر می ترسید اما خدا به او گفت که نترس که من با تو هستم... "این پیغام تنها برای او نبود. برای همه ماست. خدا همواره بر اعمال ما ناظر است و او ما را یاری می دهد. متاسفانه ما مشاهده می کنیم که جوانان به دنبال اعتیاد و الکل می روند به جای آن که یادشان باشد که خدا حضور دارد. به بغل دستی تان بگویی که خدا با ماست"... تا مترجم اینها را ترجمه کند ملت برمی گردند به من یک چیزهایی می گویند و من کله ام را تکان می دهم که بله بله همینی که فرمودید! نگو بدبختا داشتند به من یادآوری میکردند که خدا با ماست الان که من نروم سراغ آن کارهای بد!

" به بچه هایتان با اطمینان بگویید که همواره به خاطر داشته باشند که خدا با آن هاست و نباید ناامید شوند. متاسفانه این مدارس آمریکا هر روز بیش از پیش بی دینی را گسترش می دهند..."

توجه فیلم بردار به منی که با گوشی نشسته ام وسط جمع و نت برمیدارم جلب شده بدجور. خدائیش اگر راضی باشم مثل سخنرانی های قرائتی هی من رو تدوین کنید که یعنی یه خارجی اومده بود نوت برمیداشت از صحبت ها.

" در آخر می خواهم دوباره یادآوری کنم که امروز روز تولد عیسی مسیح است و امیدوارم که روز تولد شما هم باشد... ما دو روز به دنیا می آییم. یکبار تولد فیزیکی است و دیگری روزی است که مسیح را به طور واقعی درک می کنیم... اگر تا به امروز مسیحی واقعی نبوده اید امروز روزی است که می توانید متولد شوید."

یهو همه می زنند تو مایه های هپی برثدی تو یوووو! الی آخر. این جا را انگلیسی می خوانند که مسیح بفهمد به گمانم. یک بار هم برای خودشان می خوانند و در آخر از خدا برای این که مسیح را برای نجات ما فرستاده قدردانی می شود و برای این که خوب جا بیفتد دوباره گیر می دهد به تولد عیسی از مریم باکره و این که اصلا با این ماجرا شوخی نکنید که شاکی می شود.

شانزده: یک سری می آیند با ناقوس دستی سعی می کنند یک آهنگی بزنند و همزمان هم اعانه جمع می کنند. در حدی بد می زنند که من یاد صبحگاههای پادگان می افتم که یک آهنگی می زدند ما باید تصور می کردیم سرود ملی است. بعد دوباره سخنران می آید و از آنهایی که در مسابقه انجیل خوانی شرکت کرده اند تشکر می کند و اسم هایشان را می خواند در مایه های عادل فردوسی پور که اسامی بازیکنان تیم ملی کره را بخواند. نصفشان لی بودند بقیه هم کیم!

هفده: وقتی خارج میشویم کریسمس را به ده ها نفر تبریک میگویم تا می رسیم به همین پدری که سخنران بود. دوستم من را معرفی می کند و من در مایه های استفاده کردیم حاج آقا برایش میآیم. شک دارد که من خوب متوجه شده باشم و من قبل از آن که بخواهد برود روی منبر من به یاد شوهر خواهر خانم می افتم که گفته بود با دو تا ماشین برید و اعم سخنانش را برایش ردیف می کنم و می گویم خیلی از حرفهایتان کلا مشترک بود با آنچه ما مسلمان ها داریم. خیال شما راحت. من قبلا هدایت شده ام. تولدشان را تبریک می گویم و می رویم سمت خوراکی ها.

هجده: یعنی این کره ای ها یک کارهایی با برنج می کنند که از تصور خارج است. بعد می گویند این برنج است. ما که خوردیم اما اگر اون برنج بود پس اینی که ما می خورذیم چی بود و البته بالعکس...

نوزده: در مسیر برگشت دوستم می گوید که من قبل از این که تو را ببینم اسم مسلمان ها که می آمد یاد خشونت و کشت و کشتار می افتادم اما تو نظر من را عوض کردی... من برایش داستان فیلم "کریسمس مبارک" را تعریف میکنم و این که آدمها همدیگر را باید از نزدیک ببیند که یادشان بیاید آدم ها آدمند در نهایت با تمام تفاوت هایی که هست...

بیست: این بود خاطرات من از کریسمسی که گذرانده بودیم و ما می فهمیم که باید غذاها را بخوریم و به هم احترام بگذاریم... آقا اجازه... پایان!

قسمت اول و دوم

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠