خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

مادربزرگ

سلام

اینجا دارد برف می بارد مادربزرگ و من نمی دانم که چرا یاد تو می افتم. شاید چون سپید است و سپیدی آدم ها را یاد مادرها می اندازد. شاید چون در همچین شب هایی بود که می نشستیم از آن چایی های شبانه می گذاشتیم با دارچین و بررسی می کردیم امسال کی ها کنکور دارند و رتبه ها چه می شود و از این حرفا.

شاید اگر سرحال بودی گریزی هم می زدیم به آن عروسی هفت روزه که شما داشتید و این که زندگی چقدر آسان شده است این روزها و چقدر سخت بوده برای شماها آن روزها. حالا چه خبر؟ راحتی الان؟... آن جا برف می آید؟

درست که فرصت نشد با هم برویم و من یک بار دانشگاه را نشان شما بدهم که بدانی همه را تشویق می کنی که بروند کجا. اما به هر حال، هر چه بود و هست خیالت راحت که نوه هایت انگار نفرین شده باشند به درس خواندن مادام العمر... خیلی کم درس خوانده بودند در آن کهن بوم و بر آریایی الان یکی یکی می آیند این ور دنیا که دوباره درس بخوانند. آخرش میخواهند کجا را بگیرند نمی دانم اما می دانم که شما یکی شادی با این ماجرا... این ها را می دانی خودت دیگر... نه؟

نگران من هم نباش. اینجا حواسم بیشتر به غذا هست. شب ها تا جایی که بشود به موقع میخوابم. صبحانه می خورم. گاهی هم میروم می دوم... اما هنوز نشده که با کسی آشنا بشوم. حالا عجله ای نیست... خبرتان می کنم حتما. :)

راستی نمیدانم امسال باز مراسم می گیرند یا نه و آن آقای بامزه می آید یک سخنرانی باشکوه ارائه بدهد یا نه. ما هم که نیستیم که استفاده ببریم از آن مجلس. بنابراین اگر می توانی کسی را خواب نما کنی که این کار را نکنند یک ماهی وقت داری به گمانم. بعید می دانم که حض و بهره ای از آن مجلس به شما و دیگر اموات جمع حاضر برسد به هر حال... کلی آدم ممنونت می شوند.

زیاده عرضی نیست.

دوستتان دارم.

مصطفی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩