خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

نخوانید این مطلب را بهتر است

یکی از مشکلات من سر کلاس ها کلنجار رفتن با ذهن خرابم است. ذهنی که پر است از خاطره تلاش های بی نتیجه. بی خوابی های برای هیچ. تنها دویدن هایی که آخرش این می شد که موبایلت را خاموش می کردی یک روز می خوابیدی خانه که یادت برود اصلا چه طوری می خوری توی دیوار.

وقتی که این ها می گویند فلان و بهمان می کنید در طول پروژه، من یاد مهندس مکانیکی می افتم که فکر میکرد در گلخانه (sunspace) می خواهم گل پرورش بدهم. مجری ای که ارتفاع طبقه را برای خودش کم کرد. ویدی که برای طراحی اش خودم را کشته بودم و یک شبه پر شد. کارفرمایی که برای یک نرده پله احمقانه مدعی شد ما هیچ نکرده ایم. تاسیساتی هایی که فقط وقتی در و پنجره ساختمان را می بندی میتوانند فکر کنند به رفتار حرارتی ساختمان بعد تازه مثلا قرار است به تو مشورت هم بدهند.

یاد این می افتم که اگر یک مقدار اندکی بخواهی فراتر بروی از ساده ترین چیزهایی که هست باید تا پیچ آخرش هم خودت بروی پیدا کنی و ببندی. تازه آخرش دستمزدی که نمی گیری هیچ پروژه را هم عقب انداخته ای یک چیز نصفه و نیمه ای هم شده است نتیجه که خودت هم میمانی که کار درستی کردی یا باید می گذاشتی میرفت.

ذهن من اصلا نمی خواهد باور کند که همیشه اوضاع اینقدر هم بد نبوده و نیست.  موفقیت هایی که داشته ام گم می شود میان آوار تلاش های بی فرجام و هی میخواهم به این استادها گیر بدهم که چی میگی تو بابا... اما بعد یادم می آید با این که اینجا هم خبری نیست وقتی سخت گیر میشوی اما به هرحال این ها یک کارهایی کرده اند و می کنند.

همین جاهاست که هر روز از خودم می پرسم تویی که هنوز می خواهی برگردی دقیقا میخواهی به کجا برگردی؟ بیشتر از آنچه که میکردم که نمی توانم انجام دهم. نه آن جوانی هستم که بودم و نه انگیزه سابق را دارم که بخواهم بجنگم برای هیچ... دیگران هم که همانی هستند که بودند.

کجا میخواهی برگردی دقیقا؟ میخواهی برگردی دفتر و بعد بروی بنشینی سر جلاساتی که الان دیگر همه پایدار هم شده اند احتمالا و بعد برای خودت زمزمه کنی که "وقت آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش" یا می خواهی بمانی با همه ی دوست نداشتنی هایی که برایت وجود دارد اینجا و همه ی دوباره شروع کنم هایی که برایت هست و ببینی که چه می شود؟

فعلا که دارم این عقل احمق را بازسازی می کنم که شادتر باشد و فکر کند دنیا از این به بعد عادلانه تر خواهد بود احتمالا. اینقدر سر کلاس ها به من گیر ندهد و لطفا بگذارد تصورمان را بکنیم حالا گیرم که "تصور کردنش سخته"... جرم که نیست... هست؟

 

پ.ن.١. این پست تقدیم به همه آن هایی که منتظرند که بنویسند دیدی بهت گفتم برنمیگردی!  نیشخند و البته من هنوز تصمیمم را نگرفته ام جدا اما الان جدی درگیر چه کنم چه کنم شده ام.

پ.ن.٢. من نسبی که حساب کنید ز دید آدم های بیرونی آدم موفقی لااقل در زمینه کاری محسوب میشوم و تازه خیلی هم بهم خوش گذشته است. خیلی ها هم این را بهم گفته اند. بعضی اوقات فکر می کنم یک مقداری ناشکرم و البته من همیشه آدم عجولی بوده ام. برای جوان تر هایی که اینجا را می خوانند این را نوشتم. اوضاع از اینی که من اینجا می نویسم خیلی بهتر است. شما پیش فرض بگیرید که من آدم پرتوقعی هستم. و صد البته که آنچه برای شما رخ می دهد می تواند خیلی بهتر باشد.

پ.ن.٣. دوباره تکرار می کنم که من آدم غرغرو و بدبینی می شوم گاهی اوقات. من تجربه های خیلی خوب کاری هم داشته ام و با آدم های فهمیده زیادی هم صحبت بودم و کار کرده ام.... این نوشته نباید اسباب غم و بی انگیزگی کسی شود... به خصوص جوانترهای مجلس که می ترسم بخواهند تعمیم بدهند ماجرا را... لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩