خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

چهار پاره

یک:

- دیشب ساعت ٣ اومدی چی کار دو دقیقه بعد رفتی؟

+ اومدم ببینم این لعنتی رو لایسنسش رو درست کردن که بشه مستقیم مدل رو بیارم یا باید همه اش رو دوباره بسازم.

- خوب امروز میومدی میدیدی.

+ نه دیگه! می خواستم ببینم وقتی خوابم باید به مدلسازی فکر کنم یا تعریف جزئیات! ؛))

دو:

من نمی دونم ما کلا با آدم ها طرفیم یا گل های گل خونه ای. کلا همیشه به این فکر می کنم که اونایی که پا میشدن سوار اسب بعد مثلا از ایران می رفتن یونان بعد اون جا می جنگیدن بعد برمیگشتن کلا آدم بودن یا چی؟ بعد اگر اونا آدم بودن الان ما چی هستیم؟ دو درجه گرم و سرد میشه هزار و یک جور تمهیدات لازمه... بعد آفتاب بیاد بیرون شش لایه کرم و مرطوب کننده و هزار و یک جور فیلم. آخرش هم باید ملت برن دکتر پوست و اینا! من دوباره تکرار می کنم سوار اسب و پیاده می رفتن تا یونان. حالا گیرم ٣ سال هم طول میکشید خیلی ها هم می مردن، با حساسیت های پوستی چی کار می کردن!؟

سه:

میگه تو این همه سالی که فرانسه بودم هیچ وقت نفهمیدم چقدر عادت کردم به بغل کردن و روبوسی هر روزه که می رفتم سر کار. از موقعی که اومدم اینجا دلم تنگ شده برای گرمای دست دادن و در آغوش کشیدن هر روزه. اونجا زندگی داشتم اینجا زمان رو می گذرونم فقط تا تموم شه... می دونی زندگی رو جزئیات نامرئی می سازن...

چهار:

من یه مدته شروع کردم دارم ANSYS یاد می گیرم که بتونم این شبیه سازی ها رو یه جا ببندم به هم... بعد کلا لبخند رو لبمه به یاد آقای همکار سابقا جدید! گفتم یه یادی هم از ایشون کرده باشیم! :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧