خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

به نام آن یگانه! آن خالق!

سلام.

یادم می رود گاهی اوقات که قسمت ازلی بی حضور ما کردند.یادم میرود که ما مامور به انجام وظیفه و تکلیفیم و یادم می رود که مدت زمان این دنیا آنقدر کوتاه است که در قیاس دو جهان به زمان یک بشکن زدن د ر یک روز نمی رسد.٫س بشکنی بزنیم و متنی از سهراب بخوانیم و دست افشانی کنیم :

 

...اگر جویای گسترش اندیشه خود بودی،همان درخت حیاط خانه ترا بس بود. سالها می شود به تماشا بنشینی.کلاغی که کنار حوض می نشست،چه درها که به روی اندیشه نمی گشود.کلام لائوتسه را خواندی و نفهمیدی: «بی که پای از در برون نهی،جهان را یکسر توانی شناخت.» و کدر شدم.زیر غبار غم. این همه راه آمده ام تا چه؟ آفتاب دیار باشو به من نمی تابید چه می شد؟ نقاشی هیروشیگه را در موزه ملی توکیو نمی دیدم چه کم داشتم.آهنگ کاره سوسو که را پندار نمی شنیدم،مناجات ذبیحی در شبهای رمضان مرا بس بود.

لاله ای در فیروزکوه دیده بودم جای همه این گلهای داوودی ژاپن را می گرفت.چه نیازی که مهتاب را در باغ هی بیا ببینی. در ایوان خانه پدر ات در کاشان دیدی و همان بس بود.یک درخت،و همه جنگل را دیده ای.یک پرواز، و با همه پرندگان آشنایی.این گل را بو کن و همه گلها را بو کرده گیر.چنین است.و آزرده مشو.به خطا از کاشان درآمدی.آنجا هرآنچه همه جاست بود.یاری اینچنین نداشتی،دوستی آنچنان ترا بود.در کوچه اش کیمونوپوشی اگر نمی گذشت ، چادر به سری که به ره می رفت.

مردمش یک هوکوسای نمی شناختند، با یک رضا عباسی که آشنا بودند...به در آمدن ها همه پوچ. باید در فروبست.وبه تماشا نشست.

... کتابِ چه؟ نقاشی چه؟ هنر چه؟ به این آفتاب نگر.خود را در آبی آسمان گم کن.تراوش ابدیت را بشنو.

           

                                                                                      سهراب سپهری

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٦