خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

پیش بداهه خاطره عید نویسی در دستگاه داد اما بی داد!

بهار دارد می آید. مثل سالهای قبل باز هم کسی با من هماهنگ نکرده بود و شد اسباب غافلگیری ما. به خصوص در این دیار که کلا این ها هیچ درکی از فصول ندارند. ترم پاییز را در تابستان شروع می کنند. بعد اول ترم بهار تا زانو توی برف میایی دانشگاه. هنوز بهار نیامده تعطیلات بهاری برقرار می کنند. در نهایت هم ترم تابستانی را در بهار شروع می کنند که جای شکی باقی نماند برای آدم ییهو

الان احتمالا اگر کسادی نگرفته باشد دفترها را هیچ کس در آن کهن مرز و بوم آریایی وقت سرخاراندن را هم ندارد چه برسد که بخواهد آمدن بهار را جشن بگیرد مثلا... از ٧ سال پیش شب های اسفند هفت تیر را یادم می آید و غرغرهای هر شبه خانم ش. برای آدم های شادی که آمده بودند مانتو بخرند و ما که می آمدیم شب ها از دفتر بیرون که برویم چرتی بزنیم برای فردا که برگردیم و آن گزارش گرانبها را به ضمیمه نقشه های لایتناهی برسانیم قبل از عید به کارفرما. غرغرهای بامزه اش همراه با نصیحت های خواهرانه که تو بعدا از این کارا و از اون کارا بکن و نکن...

بعد چهارشنبه سوری هایی را که با سعید پیاده از جمالزاده آمدیم تا متروی میدان حر. یعنی همین که الان سالمیم از نشانه های قدرت خداست احتمالا. چه بساطی بود...  بعد چهارشنبه سوری را که مهدی از هند آمده بود و می خواست به ما شام بدهد که نتیجه اش این شد که هر چهارراه همه ما را از ماشین پیاده کنند و مورد بازرسی بدنی قرار بدهند. من  هم یک جلیقه پوشیده بودم با تعداد فراوانی جیب که حتی تعدای ماژیک کیورکالر هم در آن یافت میشد.

بعد ۴-۵ سال پیش که داشتیم فاز ٢ میکردیم توی دفتر نما آجری ناصرخسرو. فاز ٢ ای که میشد هنوز هم تمام نشده باشد اینقدر که زیاد بود و پر دردسر. از آن نمونه های آدم که جوان (بخوانید بی تجربه) است کارهایی می کند خاطره انگیز (بخوانید احمقانه)...

۴ سال پیش پایان نامه نویسی بود و این که چه درهایی از دنیا به روی ما باز نشد در آن دوره فشرده یک دست جام باده (بخوانید اینترنت شبانه) و یک دست زلف یار (این را هم بخوانید نرم افزارهای شبیه سازی)... ٢ سال پیش درگیر اندازه گیری نورگیر بودیم و نگران این که برق قطع نشود یهو و میکروسوییچ چینی به ما حال ندهد که هم این قطع شد و هم آن حال داد... جالب این که پارسال را یادم نمی آید... به گمانم یک مسابقه شرکت کرده بودیم نزدیکی های عید. یا شاید رفته بودم اصفهان که هم کار بود و هم تفریح به قول ارباب یا هر دو یا هیچ کدام و اصولا چه فرقی میکند دیگر الان!

خلاصه که منی که هیچ وقت تعطیلات عید را تعطیل نبودم امشب که بالاخره جدی جدی حالی ام شد اینجا تعطیلات عیدی نخواهد بود و همین هفته ای که ٣-۴ روزش را به تسخیر علم در این کامپیوتر لب بدون پنجره گذرانده ام همان معادل تعطیلات آن روزهاست ییهو یک مقداری از غم دنیا داشت ته نشین می شد توی دلمان که آمدیم اینجا این ها را نوشتیم و فردا هم این شهر را و این کامپیوترها را برای یکی دو روز ترک می کنیم که آخر برادر من اینها فصل ها را نمی فهمند ما که می فهمیم!... والا!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸