خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

بله آقا... اون موقع ها یه بلاگ خودش کلی بود

با اینکه من هیچ وقت جایی در دنیای واقعی مصطفای خشت اول نبوده ام و استقلالم را از این صفحه با تمام قوا حفظ کرده ام. با همه تصویرهای غلطی که این صفحه از من به آدم ها داده است. با همه سختی هایی که زندگی عریان این طوری برای خودش دارد به خصوص با جامعه قضاوت گری که ما داریم... با همه این ها باید بگویم به دلایلی که نمی دانم خوشحالم که آن هشت سال پیش که سیزده به در بود و من رفته بودم آرش را ببینم حرف وبلاگ شد و من الان این صفحه را دارم برای خودم از تمام این دنیای بی انتهای مجازی.

گیرم که حالا هیچ وقت خودم هم نفهمیدم که بالاخره این جا چه جور وبلاگی است و تقریبا هر سال همین موقع ها  این سوال را از خودم می پرسیدم امسال دیگر برایم مسلم بود که این جا برای هر منظوری که هست فعلا برای من جواب می دهد امیدوارم برای کسانی که این جا را به هر دلیل می خوانند هم همینطور باشد.

با این که از اون حرفهاست و کلا به قیافه من نمی آید اما دیگر بعد از هشت سال احساس دارم نسبت به این صفحه یک جورهایی... به قول مسعود با هم نفس زده ایم... در بعضی از بدترین و بهترین  روزهای زندگی ام  اینجا نوشته ام . گیرم خیلی ها را منتشر کرده ام خیلی ها را نه. اینقدری هست که با همه محدودیت های پرشین قشنگ هیچ وقت نقل مکان نکردم به جای دیگر... اینطوری خلاصه!

دم شما گرم و سر شما خوش و سیزده تان به در بگید که دیوار بشنوه...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢