خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

اتاق 321- پدر روحانی

توضیح اینکه یه سری نوشتم همه رو پاک کردم به جز این یکی... به قول شمالیا خیلی حس من من قربان (فارسیش میشه از خود متشکر بودن) داشت. خوشم نیومد. حالا یه کم کمتر بخندید...

یک روز مانده به تحویل اتفاق افتاد:

- فردا صبح رو نمی تونم بیام مصطفی؟

+ چرا؟ اتفاقی افتاده؟

- نه باید برم کلیسا!

+ شوخی می کنی؟ ما فردا دو تا تحویل داریم بعد الان سه روزه من خونه نرفتم که اینا رو برسونیم! تو میخوای بری کلیسا... ببین! من خودم کریسمس رو کلیسا بودم امسال. نمیشه بیای من برات سخنرانی کنم همینجا؟

لبخند. نه! من واقعا نیاز دارم برم کلیسا برای این که ذهنم و روحم خیلی خسته اس الان.

+ به روح اعتقاد دارین پس؟

- آره. البته! مگه شما فکر می کنید ما اعتقاد نداریم.

+ نه! می دونستم... من هم کلا از اینجا برات دعا می کنم... به خصوص برای روحت!!!

- اووه... ممنون.

+ خواهش! چرا که نه؟ نیشخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧