خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

مصطفی ایرانی

اسمش مصطفاست. نام خانوادگی اش ایرانی. هندی است بعدا!!! و اینجا طراحی شهری می خواند. سابقه آشنایی مجازی ما می رسد به یک مسابقه اوایل این ترم که چندتا ایمیل رد و بدل کردیم و آخرش هم شرکت نکردیم به دلایل متعدد. سابقه آشنایی رو در رو را هم یادم نمی آید دقیقا از کی بود اما در اتاق 321 بود و من گفتم سلام. من مصطفی (mostapha) هستم با ph و o و احتمالا شما مصطفی (mustafa) باشی با u و f! و بعد به رسم اینجایی ها از آشنایی هم خوشحال شدیم.

بعد تابستان ندیده بودمش تا همین چند روز پیش که آمد 321 و گفت که دارد می رود 2 ماه هند و بعد برمیگردد می آید فلان شهر (که از قضا من هم دارم میروم) که در فلان شرکت (که رقیب شرکتی است که من می روم، این یکی هم از قضا) کار کند. می گفت این دو ماه را برای این می رود هند که دفتری که در هند دارد بسته نشود. می گفت که چند دهه بعد از چین که بگذرد توسعه اصلی در هند خواهد بود و برزیل و اصلا دارد می رود این شرکت در آن شهر در این ینگه دنیا کار کند به خاطر این که 5 قرارداد اصلی برای نمی دانم شهرهای کجای هند را با این شرکت بسته اند و می خواهد هم تجربه کسب کند و هم اطلاعات داشته باشد برای دفتر خودش در هند و چشمهایش برق می زد این ها را که می گفت و وقتی می رسید به هند.

و من نشسته بودم و گوش می دادم با مدلی که پیش رویم بود و به هیچ درد مملکتم نمی خورد و دفتری که بسته شده بود همین چند هفته پیش و مملکتی که توسعه اش اینطوری است که طرف ییهو مورد الهام قرار گرفته که 1000 متر زمین بدهد به هر نفر که خانه داشته باشند و باغی و حوضی و سبزی و سیفی جات بکارند و کلا خودکفا و حالا مساله این است که مقام فلان با این طرح حال نمی کنند وگرنه که میشد من بلدم، مهندسم شما یه لحظه دقت کن که ببینی چرا تابحال به فکرت نرسید! مملکتی که نه نیازی به متخصص و تخصص و اینها داشته و نه دارد و نه کلا نیازی به توسعه که همیشه مانده ایم در دعواهای چند پله قبل... و فکر می کردم چقدر وقت باید بگذرد که چشم من هم برق بزند مثل این مصطفی که شهرتش ایرانی بود اما هندی بود و داشت می رفت که دفترش را نبندد مثل دفترچه ما که بسته شد پیش از آن که باز شود کلا.

بهش گفتم خوش به حالت! و همین طور که فکر می کردم به آقای سهراب سپهری و این که باشد که انارهای این خانه های هزارمتری ترکی بردارد و دست ملت "فواره خواهش*" بشود و عشق و حال و چشم ما کور و دند ما هم نرم که ما اگر می خواستیم چشممان برق بزند باید می ماندیم و مبارزه می کردیم و هر روز اخبار می خواندیم و سیاست می فهمیدیم و نظر داشتیم به قول دوستان که نداشتیم. پس حالا که کلا کاری نمی توانیم بکنیم "بگذارید هواری بزنم**" که نیازی ندارد به این که بمانیم و بخوانیم و نظر بدهیم و مبارزه بکنیم و الی آخر... شمع را هم شما روشن نکنید لطفا ما با همین نفرین تاریکی بیشتر حال می کنیم و هاله و اینها خودش کلی نور دارد و نیازی به شمع نیست.

 

* " تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد"... سهراب

** " من دچار خفقانم خفقان/ من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم" ... فریدون مشیری

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱