خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

پله پله تا ملاقات خدا - یون کی ای!

1. اولین بار که دیدمش هفته دوم یا سومی بود که اینجا بودم. به عنوان استاد مهمان آمده بود برای دو جلسه برای یک کلاس دیگه. یک سوال پرسیدم که شما می دانید چطور می شود فلان کار را کرد؟ گفت نمی شود. اگر توانستی یک قهوه مهمان من هر جا که خواستی! نتیجه اش این شد که هفته بعد، بعد از کلاس رفتیم و یک قهوه ای ما را مهمان کرد و اولین بار بود که حرف زدیم. به من گفت خیلی بلندپروازی!

2. ما خیلی همدیگر را ندیدیم آن ترم. این ترم اما دو تا کلاس برداشتم باهاش. بامزه اش کلاسی بود که بر اساس تز دکترایش تدوین کرده است. کلاس در حدی بود که آخر هر کلاس میپرسید کیا فهمیدن؟ بعد دو نفری میگفتن ما! بعد می گفت خوب بقیه که نفهمیدین چیا رو نفهمیدین؟ بعد لیست رو یادداشت می کرد می گفت ترم بعد باید یک جور دیگر درس بدهم شاید! کلا نه وقتی بود برای توضیح دوباره و نه امیدی به این که ملت با توضیح دوباره بفهمند داشت.

3. برای همین درسی که گفتم برای میان ترم گفتم می خواهیم فلان کار را بکنیم. گفت تابحال از این کارها کرده ای؟ گفتم نه! اولین بار است. گفت چقدر می توانید وقت بگذارید. گفتم یک فکرهایی کرده ایم اما برای خود پروژه اگر شب را هم کار کنیم ٢٠ ساعت ناخالص وقت داریم. خندید، گفت: اگر نرسیدید نمی اندازمتان... رسیدیم البته اما مردیم!

4. برای اون یکی کلاس بعد از میان ترم گفتم می خواهم در نیمه دوم ترم فلان کار را بکنم. گفت ن. را می شناسی ترم پیش یک ترم کار کرد نتوانست الان هم دارد کار می کند هنوز نتوانسته. تو ۶ هفته وقت داری، کارهای دیگرت هم هست. نمی گویم نمی توانی اما فکر کنم که نمی رسی! (این یکی خودش آسانسوری بود جای پله!)... گفتم خوب من ضرر می کنم که می افتم! برای شما که اتفاقی نمی افته. خندید گفت چرا! تا الان فقط من این را بلدم آخر ترم می شیم دو نفر!

5. ژوری میان ترم بود برای ترم تابستانی. بعد از ارائه کشیدم کنار دو سه تا لینک رو بهم معرفی کرد گفت اینا رو چک کن برای سوالایی که داشتی اما نکن این کار رو با خودت. نمی رسی! نصف این ها هم بسه و اینا رو هم کسی نفهمید چی گفتی، نترس و کسی نمی پرسه چرا نشد و از این حرفا... بعد آخرش خندید گفت می دونم که تو کار خودت رو می کنی البته. پس من رو در جریان بذار که نتیجه چی می شه! ؛)

 6 و 7 رو سانسور کردم چون "مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت/ ورای مدرسه و قیل و قال مسئله بود" هیچ، به اندازه کافی هندونه زیر بغل خودم گذاشته بودم در موارد قبلی پر رو می شدم. کلا باید یه کلیدواژه اضافه کنم به نام خودقشنگ پنداری!

8. در مورد 7 دعوتم کرد برای ناهار خداحافظی امروز... یه کم حرفهای جدی زدیم و بعد گفت از این کارا که میکنی نکن کلا! من کردم... آخر عاقبت نداره. گفت زندگی در شرایط EXTREME خیلی هم خوب نیست در دراز مدت... گفت باید ازدواج کنی زودتر! اونجوری خیلی فکر نمی کنی که چه کار باید بکنی! چون باید دنباله رو اوامر خانومت باشی! :))

بعد اضافه کرد که خودت نری یه خول و دیوونه مث خودت پیدا کنی! به پدر مادرت بگو یکی رو برات پیدا کنن که یه کم به زندگیت تعادل بده! من خودم قبلا مثل تو بودم الان صبح سحر پا میشم شب هم قبل از نیمه شب می خوابم... خیلی هم خوبه! و همین طور گفت و گفت و گفت و از من قول گرفت که جدی به این حرفا فکر کنم!... بگذریم که آخرش یادش رفت که چه توصیه هایی کرده بود و گفت لینک اینی رو که امروز گفتی رو برام بفرست ببینم چی شد!

9. ایمیل که زدم که لینک رو بفرستم نوشتم اگر نکرده بودی اون کارها رو من هم امروز نمی تونستم این کارها رو بکنم فکر نکنم اینقدرا هم که گفتی کاری که کردی به درد نخور مونده باشه و این که کلا خل و چل جماعت بین المللی لینکن به هم و من هنوز امیدوارم و این که خیلی خیلی ممنون... به ایمیلم جواب داده که برو ازدواج کن! در تماس باش! :))

 

پ.ن.1. این دو تا لینک یه قسمت از کارهایی که من برای تابستون انجام دادم و مربوط به این موردیه که ذکرش در آخر اومد: 1 و 2. دومی اونیه که امروز انجام شد و در حقیقت تکامل یافته قسمت سوم ویدئوی اوله. این که اینا چیه دقیقا رو باید در یه پست به زودی توضیح بدم که الان دارم بهش فکر میکنم. ویدئو اول با یه اسلاید شروع میشه که ایده رو نشون میده کلا برای اونایی که عجله دارن احیانا و اون اسلایدیه که من در میان ترم نشون دادم و گفتم در 15 روز انجامش ممکنه!

پ.ن.2. من می دونم یوتیوب فیلتره و شرمنده ام از این بابت. داشتم فکر می کردم لااقل برای پست بعد فایل این ویدئوها رو یه جایی آپلود کنم که فیلتر نباشه اما گویا کلی محل های اشتراک هر گونه فایلی رو مسدود کرده اند که اسلام ضربه نبیند یا نمی دونم چی! از پیشنهادات دوستان در این زمینه استقبال می شود.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸