خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

فرانچسکا

اسمش فرانچسکاست و خوب انتظار ندارید که فرانچسکا از جنوب ایران باشد لابد ایتالیایی است. یک ماهی آمده از رم برای کارآموزی اینجا و شده اسباب شادی این منزل! حالا از لهجه بامزه اش و این که یاد گرفته دو دقیقه به دو دقیقه میگه آی ام کیدینگ بگذریم یعنی از فردای روزی که اومده داره در و دیوار اینجا رو می سابه. یک دو جین مواد شوینده و پاک کننده خریده برای در و دیوار و فرش و موکت و مبل و هر چیز دیگر! روزی نیست که یک چیزی را توی ماشین لباسشویی نندازد بعد بیاید غر بزند که وای و این ها و باید این رو یکی می شست و بعد بگوید تازه من آدم سخت گیری نیستم در این مسائل. بعد هم غر بزند به جان آن یکی هم خانه ای که داریم. من هم که کلا هر بار روی این نکته تاکید می کنم که خوبه سخت گیر نیستی حالا! من که می دونم که به زودی که دیگه چیزی نباشه نوبت به من می رسه که یک صبح بیدار شم ببینم توی ماشین لباسشویی ام!

در نظر بگیرید که حالا تمام ذات گرد و خاک نبین من به یک سو این خانه نسبت به اون جایی که من زندگی می کردم در مایه های اینه که از مسافرخانه های توپخونه اومده باشم یک جایی در ونک مثلا... کلا کثیف هم که باشه خیلی خوب جایی محسوب می شه.

من کلا حتی در وضعیتی نیستم که بخوام همدردی کنم به جز در یک مورد: هم خونه ای سوم ما که قبل از هر دو ما اینجا بوده و حق آب و گل داره دو تا گربه داره یکی از یکی خوشبوتر و خوب این خونه بوی گربه میده کلا!

حالا شما تصور کنید داستان های فرانچسکا و این گربه ها رو... این گربه های بدبخت از دست خواهر فرانچسکا آرامش ندارن. هر دو سه روز این ها را می شوره... هر روز مقدار انبوهی خوشبو کننده در هوا می زنه و عود می سوزونه که دفع بو کنه آخرش امروز دیدم یکی دو تا نوشته آورده جلوی من می گه نظرت راجع به اینا چیه؟ می گم چی هست اینا؟ تصور کنید رفته مطلب تو اینترنت پیدا کرده پرینت گرفته که چی کار کنیم خونه بوی گربه نده! انتظار داره من وقت بذارم بخونم ایده هم بدم! یعنی به حدی رسیده که خودم حاضرم جفت گربه ها رو بندازم تو ماشین لباسشویی این بچه ذهنش آزاد شه بره به کار و زندگیش برسه!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢