خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

به عبارتی می شود 364 روز و 12 ساعت و ...

فکر می کنم بعضی از این ها را در خواب دیده بودم. همین تصویر هفته پیش را که نشسته بودم توی دفتر و این آقای بغل دستی (مسئول پروژه را می گویم) همین حرف ها را می زد که چه ها و چه ها. یا آن یکی را که من نشسته بودم کنار رودخانه و باد آرام آرام میامد و آب موج های ریز ریز داشت و نور ساختمان ها هی تلو تلو می خوردند روی آب ...

این ها که هست بیشتر مطمئن می شوم که شاید چاره ای نداشتم مثل خیلی های دیگر از هم نسلانم جز این که این را تجربه کنم. این که فردا نگویم می شد و امتحان نکردم. هنوز دلیل درستی برای این حرکتی که پارسال کردم و پاشدم آمدم اینجا ندارم... مثل همه انتخاب های دوگانه زندگی هیچ وقت نخواهم فهمید که کدام می توانست بهتر باشد. این که می ماندم و آنچه را که آرام آرام (خیلی هم آرام نبود البته) ساخته بودم ادامه می دادم  و شروع می کردم به ریشه دواندن و خو گرفتن یا این یکی بهتر است که حالا آمدم اینجا و با دو چمدان نیمه باز زندگی می کنم...

بله! الان دیگر می توانم به وقت محلی اعلام کنم که 365 روز پیش در چنین روزی من بعدازظهر یازدهم سپتامبر در سالگرد پایین آمدن برج های دوقلو وارد فرودگاه جان اف کندی در نیویورک شده بودم و در جواب آن آقای ظاهرا خیلی جدی که می خواست بداند من چرا با این که از سفارت آمریکا در آنکارا وقت اضطراری داشتم رفته بودم کابل گفتم که آنکارا سفارت شلوغ بود و من حوصله جاهای شلوغ را ندارم (از جاهای شلوغ خوشم نمی آید). در ضمن من همیشه دوست داشتم افغانستان رو هم ببینم که این بهترین فرصت بود برای همین حتی زمینی برگشتم...

آن موقع که این حرفا را میزدم فکر می کردم که یکسال بعد را برگشته باشم ایران و بروم از آدم هایی که شرط بسته بودم باهاشان که برمیگردم شام بگیرم اما خوب به هر حال گویا من شرط ها را تا چند ساعت دیگر به همه دوستان می بازم و خلاص!

دیگر عادت کرده ایم که "پلانی" برای زندگی نداشته باشیم دلخوشیم به همین "مقطع" های خوب، تا چه خوابی دیده باشند برایمان.

 

 پ.ن.1: من کلا شادم ها! نمی دانم چرا وقتی می نویسم غمگین در می آید!

پ.ن.2: اگر پیش خودتان فکر می کنید یارو در فرودگاه حتی یک مقدار اندکی طبع طنز داشت اشتباه می کنید! ما را فرستاد بخش سوالات بیشتر و من آنجا کلا از خجالتشان درآمدم. مثلا قدم را به فوت گفتم دقیق نمی دانم باید حدود 6 فیت باشد (7-8 سانتی بلندتر از اینی که هستم می شود)! در حدی که یارو گفت وزن رو به کیلوگرم بگو من خودم تبدیل می کنم!

پ.ن.3: مگر می شود آدم بداند که مادرش وبلاگش را می خواند و وبلاگ ننویسد!... اینطوری!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠