خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

هجو نویس شاخ و دم ندارد و ادامه دارد!

بچه تر که بودم همیشه به بچه های دیگر حسودی ام می شد به خاطر تولد گرفتن هایشان.همیشه خدا ما آخر شهریور داشتیم اسباب کشی می کردیم.یا از این شهر به آن شهر یا از این خانه به آن خانه.تولد اجاره نشین ها اصلا خوب نیست که آخرهای شهریور باشد!

 

چند سالی هست که من شبهای بیست و چهارمین روز شهریور را به صورت خاص بیدار می مانم.در جایی خوانده بودم که: چهل سال طول می کشد تا 20 ساله شوی، اما در چشم بهم زدنی چهل ساله خواهی شد.خیلی بی راه نیست، به خصوص اگر مثل منی باشید که پنج کلاس ابتدایی را در هفت مدرسه خوانده ام. در سه شهر گوناگون!هر سال به اندازه پنج سال بچه های دیگر طول می کشید.هر سال حداقل یک مدرسه.روزهای اول سال تحصیلی همیشه کز می کردم روی صندلی ای که در کلاس خالی می ماند.معمولا بغل دستی من هم کسی بود که هیچ آشنایی در کلاس نداشت. طول می کشید تا خودم را در کلاس ثابت کنم و دوستانی پیدا کنم. اما همیشه بالاخره یک سری آدم پیدا می شد که با هم رفیق شویم به رسم کودکی. تا اخت می شدم اما سال تمام شده بود و برای ما آن موقع ها اسباب کشی مثل جمع و پهن کردن سفره می ماند.خلاصه که سال بعد و بود و همین ماجرا.

 

خیلی انتظار می کشیدم آن موقع ها تا بزرگ شوم.اولین باری که خیلی جدی به موضوع فکر کردم فکر می کنم،حدودا 9 ساله بودم.در خانه عمویم بودیم در کنار میز پینگ پنگ. در حالی که به بازی پسر عموهایم نگاه می کردم از بغل دستی ام پرسیدم محمود چند ساله است؟ گفت: 15 ساله. و من آن موقع خیلی جدی در دلم گفتم:که آدم وقتی 15 سا له شود بزرگ می شود.آن موقع ها می خواستم دندانپزشک بشوم، حالا هم شاید بخواهم.به قول شاعر آن موقع ها نمره انشایی 20 بود که علم را بهتر از ثروت بداند.آن موقع ها هنوز مفهوم بیمه نبود و اموال و ثروت را به شبی می بردند،بدون آنکه بیمه بتواند آن را جبران نماید.برای من بزرگ شدن مساوی بود با اینکه شبها را می توانی تا دیر وقت بیدار بمانی و شب ها را هم به جای یک قاچ آیینه ای از هندوانه- که اینقدر نازک بود که آن طرفش پیدا بود- یک قاچ شتری هندوانه می توانستی بخوری.خلاصه که بزرگترها مجبور نبودند صبحها مدرسه بروند و این خیلی مهم بود!

 

 وقتی 15 ساله شدم اصلا حواسم نبود به این مطلب که الان دیگر باید بزرگ شده باشم.فکر می کنم آن موقع ها فکر می کردم که آدم ها وقتی به دانشگاه می روند دیگر بزرگ شده اند. خیلی جالب بود که وقتی انتخاب رشته می کردم برای دانشگاه آزاد - چون هنوز اصلا بزرگ نشده بودم- دوباره خیلی جدی فکر کردم به این مطلب که بالاخره کی آدمها بزرگ می شوند؟ و از آن موقع تا به حال هم لا اقل این شبها به این فکر می کنم .

 

خلاصه که امیدوارم مثل رسیدن دو خط موازی به همدیگر نباشد.بالاخره همه می دانند که به هم می رسند،اما هیچ کس ندیده است! نمی دانم شاید چون زود گذشت وقت نشد که بزرگ شویم.

 

الان شبها را بیدار می مانم و خیلی اوقات نصف شبها قاچهای گنده شتری از هندوانه می خورم. صبح ها هم مجبور نیستم بروم مدرسه.سر صف هم مدتهاست نایستاده ام و این هم واقعا خیلی مهم است. تنها قسمت ماجرا که غلط در آمد این بود که دندانپزشک نشدم.فکر می کنم باید تشکر کنم از خدا به خاطر اینکه با یک سری از دلایل مضحک دبیرستان را ریاضی-فیزیک خواندم تا در نهایت معماری بخوانم. معماری برای من اگر هیچ چیز هم نداشت که داشت، لا اقل باعث شد که اگر بخواهم چیزی را کادو کنم خودم بتوانم و مجبور نباشم منت مادر و خواهرم را بکشم.

 

اگر الانها بود پیک نوروزی را که می گرفتیم اولین کاری که می کردم می رفتم نقاشی صفحه آخرش را می کشیدم که شب سیزده به در کوفتم نشود.مجبور نبودم همیشه فقط هلی کوپتر بکشم .تازه آن را هم از پسر همسایه مان در اراک یاد گرفته بودم.  

 

من از خدا باید ممنون باشم که زندگیم را به واسطه معماری هم که شده با نیمه شبها پیوند داد.من نیمه شبها را واقعا دوست دارم. نیمه شب که می شود، خیلی خوب است.اگر گریه ات بگیرد ، خنده ات بگیرد نیمه شب یک جور دیگری می چسبد هر دوشان. نیمه شب که می شود رادیو هم یک جور دیگر می چسبد.طعم چایی ها هم یک جورهایی خوب تر می شود! خیلی خوب است ساعت های نیمه شب.به جز خواب همه چیز در این ساعات می چسبد.خواب موقعی می چسبد  که همه مجبورند بیدار باشند.من ترم گذشته بارها از اینکه ساعت 8 صبح شنبه را در خواب بودم، لذت بردم و امیدوارم که این لذت را تسلسل باشد برای امسال نیز.

 

من کارهای زیاد عجیب و غریبی در مدت میان این نوشته و نوشته قبلی انجام داده ام، اما اصلا حال به توضیح دادنشان ندارم. تنها اکتفا به این مطلب که در این مسابقه هم شرکت کردیم و نتایج هم تا آذرماه معلوم می شود، پس نمی دانم که نتایجش چه شد!

 

خدا را همواره به کثرت اشتغال شکر می کنم که اگر سر من خلوت باشد، فقط می خوابم. البته این مطلب شامل روزها می شود بیشتر. اما وقتی شلوغ باشد به خیلی از کارهایم می رسم و باز هم جای شکرش باقی است.

 

ختم کلام هم به این ابیات از غزلیات حضرت سعدی:

 

 

 

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده است/ یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست

 

گر مدعیان نقش ببینند پری را/دانند که دیوانه چرا جامه دریده است

 

... رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد/ آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدست

 

......

 

و

 

 

 

سخن عشق تو بی آنکه برآید ز زبانم/رنگ رخساره خبر می دهد از سر نهانم

 

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم/ باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم

 

... گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن/ که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

 

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت/ دل نهادم به صبوری که به جز این چاره ندانم

 

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم/ که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم.

 

 

 

به قول اهالی ورزش باستانی:

یا علی مددی!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۳