خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

سلام آقا طیب!

مسعود جان سلام،

نوشته ات را خواندم. کوتاه بود اما کلی طول کشید. عین این نامه هایی که روی کاغذ می رسد دست آدم ها خواندمش. یک کمی اش را خواندم، بعد گذاشتمش بماند رفتم پی کارم عین نامه ای که باز کرده باشم گذاشته باشمش لب طاقچه... بعد دوباره برگشتم بقیه اش را خواندم. مزه مزه کردمش. دوستش داشتم که برای من بود. صدایت می آمد توی گوشم توی هر خطش... خواستم بگویم ممنون!

نمی دانم چرا اما من دور بودن را احساس نمی کنم. هنوز هم انگار که همین دیروز باشد که آمده باشم اینجا و فردا هم اگر بخواهم بیایم می توانم بروم ترمینال و اتوبوسی پیدا کنم و برگردم بیایم... شاید اینقدر که زندگی من شامل خودم می شود و یک مونیتور. این دلتنگی را که می گویید و می گویی نمی دانم کجای نوشته هایم هست اما هست لابد که می گویید... برای من همه آدم هایی که در زندگی ام بوده اند هنوز هستند... همانطوری! شاید یک نوع بیماری باشد اما هست...

من برای این که دلتنگ آدم ها شوم خیلی باید کار کنم روی خودم. برای من همینی که می دانم اگر هر وقت ببینمت یک ساعت می توانیم حرف بزنیم و بخندیم کافیست که شاد باشم. به این که رفیق هایی دارم که برای ماندنشان توی ذهنم نیازی به هر روز دیدنشان ندارم خوشحالم. از آن هایی که هر وقت ببینمشان انگار همین دیروز با هم حرف زده باشیم. طوری ریشه کرده اند توی وجودم که یک نمه باران بزند گل می کنند و همین کافیست. من با تعاریف معمول رفیق باز نیستم. این را خوب می دانم... اما می دانم که به هر دلیل با تعاریف خودم رفیق خوب کم نداشته ام.

می دانی مسعود! باورت نمی کنم که بتوانی آنی بشوی که می گویی. اگر آنی بودی که می گویی دیگر دلیلی نبود که آن طوری توی وجودت بزند بالا که بخواهی بگذاریش توی بلاگت. تقصیر من و تو نیست اما!

باید به ما یاد می دادند که متنفر شویم به جای این که حرص بخوریم... دروغ بگوییم جای آن که بخواهیم راستش را فریاد بزنیم... رد بشویم جای این که ببینیم... یاد ندادند نتیجه اش شد این. این که شده ایم هر کداممان یک پا رَپِر برای خودمان. بداهه نواز در دستگاه داد و بیداد...

یک جورهایی فقط احساس کرده بودم که نوشته ات پر است از نفرت نه گلایه... و این بود که نوشتم برایت وگرنه من که به شهادت نوشته های این وبلاگ خودم پیغمبر غر زدن هستم غلط کنم مثل تویی را که عمری حق عاشقانه نویسی به گردن همه خوانندگانت داری منع رطب کنم. ترسم از این بود که آنهایی که نوشتی از جنس نفرت باشد که نبود. دم و بازدمت گرم  باشد و سرت خوش!... همین!

مصطفی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧