خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

پوزش می طلبم ها! - قسمت اول

توجه: این سری از نوشته ها (اگر سری بشود) مخاطبان حقیقی دارد! شاید باید برای هر کدامشان جدا جدا ایمیل می زدم اما احساس کردم که خیلی از این ها را باید بیایم جلوی چشم همه بگویم. احساس می کنم که باید بقیه هم بدانند که من چه کرده ام در حق این افراد که معمولا سبب رنجشان از من شده است... در مایه های پیغمبر خدا که همه را پیش از مرگش در مسجد جمع کرد! نزدیک شدن به سی سالگی کم از احساس نزدیک شدن به مرگ نداره ؛)

 

1. مهدی حمزه نژادی

مهدی حمزه نژادی مدیرمسئول نشریه ایوان بود. ایوان نشریه دانشجویی هنرهای زیبا بود. مهدی و سعید گلستانی و یه چند تا دیگه از بچه های قدیمی دیگه خیلی زحمت کشیده بودن که به هر طریقی مجله رو زنده نگه  دارن. مدیر مسئولی مجله طی مراحلی و در سفری در ماسوله به من سپرده شد و مهدی یه سی دی از کارهایی که تا اون موقع کرده بودن رو داد به من. ایده این بود که مجله سرپا بمونه و من می دونم که این خیلی برای مهدی مهم بود.

اما من بعد از این که کار شروع شد به این ایده رسیدم که کلا چاپ مجله ی دانشجویی کار بیهوده ای است. من شخصا فکر می کردم که با اومدن اینترنت و این که همه دسترسی به مطالب دارن دیگه دلیلی نداره که ما بیام یه سری مطالب رو که بچه ها جسته گریخته دارن برداریم چاپ کنیم یا یه سری مطلب ترجمه کنیم و منتشر کنیم روی کاغذ و حالا کی بخونه یا نخونه. به همین دلیل هم هیچوقت مجله ایوان با مدیر مسئولی من منتشر نشد و سی دی (دی وی دی) مجله دست من ماند!

یه سری ایده های دیگه بود که از ایوان به جای مجله برای انجام کارهای دیگه ای استفاده بشه که هیچ کدام مداوم انجام نشد. یکی اش مثلا این بود که ما استادا رو و دانشجو ها رو دعوت کنیم و جلسه بزاریم (بذاریم؟) و استادا پاسخگو باشن به روش تدریسشون که یک بار هم انجام شد و آتلیه 3 و 4 معماری اومدن و جلسه برگزار شد و فکر می کنم جلسه خوبی هم بود اما مستمر نبود و به هر حال بعد هم ما فارغ التحصیل شدیم و هم مهدی این ها هم و مجله ایوان کلا به تاریخ پیوست.

فکر می کنم که شاید اگر فلسفی نشده بودم و مجله رو هر چی که بود منتشر می کردیم الان شاید نسل بعدی قابلیت هاش رو در فرصت مناسب تشخیص می داد. شاید یه محفلی می شد که آدمای با استعداد و دغدغه مند دانشکده با هم آشنا می شدن. نمی دونم. به هر حال بهتر بود که درش تخته نمی شد!

خلاصه که آقای مهدی حمزه نژادی! بنده معذرت می خواهم از این که ناامیدتان کردم و شد آنچه که نباید می شد.

با احترام

مصطفی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧