خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

بهاریه

[1]

بهار، بهار، چه اسم آشنایی

صدات میاد، اما خودت کجایی؟ ...

اولین بهارهایی که یادم می‌آید فصل‌های خوبی بود. خوب بود چون عید داشت و عید یعنی که ما از اراک می‌رفتیم رودسر. جایی‌که نه آژیر خطر می‌کشیدند و نه پنجره‌هایشان را با نوارچسب ضربدری پوشانده بودند. بهار رودسر یعنی خانه‌ی مادربزرگ که خیلی بزرگ بود و خیلی شلوغ و روی پله‌هایش یک قالی قرمز داشت که یک جورهایی وسطهایش معلق می‌شد بعد از مدتی و جان می‌داد برای حرکات ژانگولری. بهار مترادف بود با عید و عید مترادف بود با تخم‌مرغ رنگی‌هایی که من نمی‌فهمیدم چرا باید نگاهشان داشت وقتی می‌شود آن‌ها را خورد.

خوب بود چون مدرسه‌ای در کار نبود. فقط پیکی داشت شادی نام و در پیک شادی لطیفه داشت و به جز نقاشی صفحه‌ی آخر که جزو محدوده‌ی توانایی‌های من نبود و زحمت آن گردن همشیره‌ی ما بود یا مادر گرامی، بقیه را همان عید نشده تمام می‌کردیم و تا عید را بدون شادی‌خانم به بازی و خوشگذرانی بپردازیم.

خوب بود چون یک جامدادی عیدی می‌گرفتیم که مکعب مستطیلی بود و داخل دربش یک آهنربا بود که مستطیلی بود و برای انواع تحقیقات علمی و غیرعلمی به کار می‌آمد و بدجوری حس کنجکاوی آدم را ارضا می‌کرد... من بعدها یک آهنربای دونات شکل را، که برای یک بلندگو بوده به گمانم، از خدابیامرز دایی‌ام گرفتم و تا مدت‌ها سوالم این بود که این قطب‌های N,S را چگونه روی این دونات می‌شود مشخص کرد؟ تمامی آهنرباهای کتاب‌ها یا نعل اسبی بود و یا مستطیلی و معلم ما هم بنده خدا فقط همان‌ها را دیده بود[i]...

خلاصه که بهار پر بود از موضوعاتی برای تحقیقات گسترده. تحقیقاتی که هرسال تکمیل هم می‌شد. تلاش دایمی ما برای زنده نگاه‌داشتن ماهی‌های قرمز هرساله وسعت می‌یافت. از پرکردن تنگ با آب باران و جوی آب گرفته تا نگهداری تنگ در یخچال؛ از غذا ندادن کامل تا پذیرایی با مخلوط خمیر نان و کاهو! هرچه می‌کردیم نمی‌دانیم چرا به آخر فروردین که نمی‌رسید از دو ماهی یکی سقط می‌شد. و آن یکی را البته به تجربه می‌دانستیم که از تنهایی دق می‌کند و کاری از دست ما دو محقق بزرگ برنمی‌آمد... انگار این ماهی را برای مُردن آفریده بودند.

اضافه کنید برنامه‌ی گسترده‌ی بازبینی کمدها و کابینت‌ها را برای یافتن عیدی‌ها و خوراکی‌ها. نبرد نانوشته‌ای بین ما و مادرمان برقرار بود که معمولا ما بر اساس اصل لانه‌ی کبوتری برنده بودیم. (بالاخره تعداد کابینت‌ها و کمدها مگر چندتا می‌تواند باشد؟) ناخنک‌زدن به پشمک‌ها نقطه‌ی پایانی بر ماجرا بود، زمانی که می‌توانستی سرت را بالا بگیری که بله عاقبت جوینده یابنده شود[ii]!

... واقعا که عید برای بچه‌هاست.

 

[2]

بهار می‌رسد و من نمی‌دانم

که وقت آمدن پرستو‌هاست یا رفتنشان

می‌گویند بستگی دارد اهل کدام ولایت باشی؟...

(از نوشته‌های پیشین مسعود کرمی، با اندکی تغییر)

من اهل شمال بودم آن موقع‌ها و یک مقدار بزرگتر. بهار، همیشه پرستوها می‌آمدند چه در ساری و چه در رشت فرقی نمی‌کرد. و من که سال‌های سال صبح‌های زود می‌رفتم که نان بخرم، این را خوب می‌فهمیدم. پرستو‌ها همیشه زیر شیروانی نانوایی‌های بربری خانه می‌ساختند تا آدم‌هایی که در صف می‌ایستند حوصله‌شان سر نرود و من برای همین هم که شده عاشق پرستوها بودم. سیاه‌جامگانِ سینه‌سرخ حق بزرگی بر گردن جامعه‌ی عشق صف نانوایی آن سال‌ها دارند. هنوز که هنوزه نفهمیده‌ام که پرستوها با آن پرواز بی‌مبالات و به‌هم فشرده چرا نه به‌هم می‌خوردند و نه به در و دیوار؟...هی! ای کاش من هم پرنده بودم!

اگرچه آن موقع‌ها دیگر آژیر خطر معنای خاصی نداشت و آسمان برای پرواز پرستوها بود و گنجشک‌ها و کبوترها اما رودسر جای خودش را داشت. حتی بدون تخم‌مرغ رنگی و بدون جامدادی و آن سال‌ها خانه‌ی مادربزرگ جای خود را به خانه‌ی عموبزرگ داده بود. چه به‌خاطر فوتبال و چه به‌خاطر استُپ ‌هوایی‌هایی که در نوع خودش بی‌نظیر بود.

... سال‌های خوبی بود آن سال‌هایِ تعطیلات عید را چگونه گذرانده‌اید؟.

 

[3]

بوی وایتکس، بوی دود، بوی جوهر نمک

بوی تند شیشه‌شورِ  کنار پنجره‌مون...

از وقتی که تهران آمدیم، نزدیکی عید چلچله‌ای نیست، ازدحام است و دود، رفت‌وروب و وایتکس و شیشه‌شور. عید در تمامی دوران دبیرستان و دانشگاه خواست‌گاه عقده‌گشایی از تمام وامانده‌های تاریخی و خواسته‌های نیمه‌تمام بود که صدالبته واضح و مبرهن است که هرچند ما دست از طلب نمی‌داشتیم اما طبق همان اصل لانه‌ی کبوتری در 10- 15 روز نصفه و نیمه، که چند روزی از آن هم در سفر می‌گذشت، هیچ‌گاه کارهای بی‌شمارِ دل ما بر نمی‌آمد. اما به‌هرحال عید بود و بودنش هنوز هم بهتر از نبودنش بود.

امسال اما عید فقط بوی پایان‌نامه می‌دهد و اصل لانه‌ی کبوتری هم برود بُز بچراند که تا شقایق هست زندگی باید کرد و در این‌باره هیچ توضیح بیشتری ندارم...حتی برای شما دوست عزیز!

امسال عید باید باشد و بهتر است که نباشد و من هم باید مرد نامرئی بشوم و موبایلم باید خاموش باشد و حالم باید خوب باشد و اینترنت برقرار. باید بروم تا سر حوض و یادم باشد تنها هستم و اگر این روزها نشود دیگر فرصتی برای جبران نیست چه به قانون زمین بربخورد و چه بر نخورد!

 

[4]

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم/ بهار توبه‌شکن می‌رسد، چه چاره کنم؟

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید/ که می‌ خورند حریفان و من نظاره کنم

... به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی/ ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم

گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین/ که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

... مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی/ چرا مذمت رند شرابخواره کنم؟

ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ/ به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم

 


[i] البته این آموزش‌و‌پرورش از همان ابتدا با ما بد بود و حتی یک‌بار هم که شده اسمی از مصطفی را در کتاب‌های درسی نیاورده بودند تا این همکلاسی‌های اسم قشنگ ما همیشه به ما پز اسمشان را بدهند!

[ii]  من این جمله را از آخر کتاب بردران رایت یاد گرفته بودم  البته و بالایش عکس هواپیمای در حال پرواز بود.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦