خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

سعدی شیرازی

فرموده است:

حسن تو دایم به این قرار نماند/مست تو جاوید در خمار نماند

ای گل خندان نوشکفته نگهدار/ خاطر بلبل که نوبهار نماند

... عاقبت از ما غبار ماند، زنهار/ تا ز تو بر خاطری غبار نماند

...شیوه ی عشق احتیاج اهل ادب نیست/بل چو قضا آمد اختیار نماند

 

و می فرماید: 

یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود/کو را به سر کشته ی هجران گذری بود

آن دوست که ما را به ارادت نظری هست/با ما، مگر او را به عنایت نظری بود

من بعد حکایت نکنم تلخی هجران/ کان میوه که از صب برآمد شکری بود

... من بودم و او، نی! قلم اندر سر من کش/ با او نتوان گفت وجود دگری بود

 

این آقای سعدی خیلی آقای خوبی است!‌خیلی! به قول خود گرامی اش که می فرماید:

من در بیان حسن تو حیران بمانده ام/ حدی است حسن را و تو از حد گذشته ای!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤