خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

هر سه جان سوزند اما...

* فردی، بیمار خود را نزد پزشک می آورد و نقل می کند که ما هرچه کرده ایم خوب نشده است و به گمانم که درد او را چاره ای نیست. شما ببینید که کاری از دستتان برمی آید یا نه. پزشکان شور می کنند و پس از چند ماهی آزمایش و تحقیق و انواع مداوا :

(1) به این نتیجه می رسند که درد لاعلاج است. نزد فرد می آیند و می گویند که متاسفانه بیماری بیمار شما لاعلاج است. فرد لبخندی بر لب اظهار می دارد که: "من که از همان ابتدا گفته بودم!"

(2) به این نتیجه می رسند که تا حدی می توان فرد را مداوا کرد. اما بهبود کامل ممکن نیست. نزد فرد می آیند و نتایج را می گویند. فرد لبخندی بر لب اظهار می دارد که: "همانطور که گفته بودم مداوای کامل ممکن نیست!"

(3) به این نتیجه می رسند که فرد بیمار به زودی مداوا خواهد شد. نزد فرد می آیند و او را در جریان قرار می دهند. فرد متعجب و با لبخندی بر لب اظهار می دارد که: "مگر اینکه کار خدا باشه وگرنه من می دانم که این مریضی لاعلاج بود!"

پ.ن.:  وقتی به آدم های علام الغیوب که به شهودی خاص رسیده اند بر می خورید از اینکه این فرصت را دارید تا با خدا رودرور صحبت می کنید لذت ببرید... بله! من که از همان ابتدا گفته بودم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢
تگ ها : واگویه ها