خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

ای سال نوآوری و شکوفایی دوستت دارم!

در این سال نوآوری و شکوفایی من یک کنفرانس را که در الجزایر در ابتدای سال (فروردین ماه) برگزار می شد و مقاله ای هم داشتم از دست دادم، به علت اینکه اداره ی گذرنامه حاضر نشد در ویزای من که ۴ ماه وقت داشت مهر خروج بزند و حتی وقتی درخواست گذرنامه ی جدید کردم گذرنامه ی جدید را هم به من ندادند چون مشمولم و سرباز و گذرنامه در دست من اگر می بود خطرناک بود حتما!

حالا که پس از دو ماه دویدن به دنبال جلب رضایت دانشگاه و بعد از اینکه دانشکده تایید کرد که کنفرانس آکسفورد معتبر است و با منت به من نامه داد و نظام وظیفه قبول کرد که من برای کنفرانس بروم  و  پسر خوبی هستم با این که مشمولم و گذرنامه حاضر شد گذرنامه ی جدیدم را آزاد کند و با پیمودن دوباره ی شهرآرا، یافت آباد، میدان سپاه و شهرک غرب و مراجعه ی به پست، پاسپورت جدید را که از فروردین خواسته بودم امروز به دستم رسید و مراحل طولانی پرکردن اطلاعات سفارت بریتانیا را تا رسیدم خانه طی کردم...رسیدم به گذاشتن قرار ملاقات و فهمیدم که تا ٢٠ جولای همه ی زمان ها پر است و من بلند بلند تمام این مدت به خودم خندیده ام!!!

از همه مسولین امر که تا مطمئن نشدند که رفتن من ضرورت دارد حاضر به انجام هیچ کاری نشدند کمال سپاس را دارم و از همین الان دارم حرص روزی را می خورم که باید بروم نظام وظیفه و به خاطر سفری که نرفته ام یک روز دیگرم هم حرام شود...

من برای کنفرانسی که در ٢١ و ٢٢ جولای برگزار می شود و در ٢١ ژولای در آن پوستری خواهم داشت، ٢٠ ژولای می روم سفارت و اصلا هم خیالی نیست! امسال سال نوآوری است و من فکر می کنم که اگر این کنفرانس ما را بورسیه نکرده بود و به جز هزینه ی اقامت که در پاچه ی مبارک رفته است هزینه ی ثبت نام را هم پرداخته بودیم الان بلندتر می خندیدیم شاید...

من خوشحالم که در مملکتی می زی ام که در آن برای ریختن حتی ١ دلار به خارج از این کشور باید استرس تحمل کنم و خوشحالم که کوچه ی بن بست خانه ی ما ورود ممنوع است!

والسلام!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥