خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

چند کوتاه نوشته...

من مدتی است که ایمیل ها را بازنشر نکرده ام. شاید هفته آینده بعضی ها را که فکر می کنم به درد بخورد اینجا منتشر کنم اما تا آن موقع دو تا از سوال های کامنت ها که خیلی تخصصی هم نیست. 

1. سلام یکی از همین دوست های صمیمی شما استاد درک و بیان ما هستند.:دی. یک خواهشی دارم. می خوام در مورد رشته ی معماری بیشتر بدونم. شما الان به عنوان یک مهندس معمار از تحصیل تو این رشته پشیمان هستید..؟؟ امور مادی رو در نظر نگیرید.. الان شما از خودتون نمی پرسید این همه اطلاعات رو یاد گرفتم برای چی؟؟

سلام. تا جایی که من از دوستان صمیمی خودم خبر دارم هیچکدومشون درک و بیان معماری درس نمی دهند اما به هر حال... من از این که معماری خوانده ام خیلی خوشحال نیستم اما آنقدر هم ناراحت نیستم که بگویم پشیمانم. اگر پشیمان باشم برای دو سال کارشناسی ارشد است و آن هم به خاطر این بود که نروم سربازی و بتوانم به کارهایم (که همه از جنس معماری بودم) برسم.

آموزش معماری توانایی های منحصربفردی را به شما می دهد که در رشته های دیگر پیدا نمی شود. مساله اطلاعاتی که یاد می گیرید (و خیلی زود فراموش می کنید) نیست. مساله مهارت هایی است که در رشته معماری آموزش داده می شود (باید آموزش داده شود). معماری به شما گستره ای از مهارت ها را آموزش می دهد که شما در مدت محدود در هیچ کدامشان متخصص نمی شوید اما از همه آن ها قدری یاد می گیرید. شما عکاسی را یاد می گیرید - یک مقدار نقاشی می کنید - سازه می خوانید -گرفتار فلسفه و تاریخ می شوید - می فهمید مبانی نظری که می گویند یعنی چه؟ و خیلی چیزهای دیگری که اصولا در کمتر جایی به جز رشته معماری در کنار هم جمع می شوند.

بعضی اوقات همین خوبی تبدیل به بدی هم می شود. آنجایی که معماری را تشبیه می کنند به اقیانوسی به عمق ناچیز. محصولش هم می شود آدم هایی که درباره همه چیز حرف می زنند اما هیچ کدامشان را واقعا نمی فهمند! نتیجه اش هم می شود همین هایی که می بینیم.

من فکر می کنم که معماری خواندن فرصت خیلی خوبی است که آدم روش های حل مساله را خوب یاد بگیرد و بفهمد که جواب های صحیح یک مساله تنها یکی نیست. من فکر کنم که معماری رشته خوبی است که آدم برای کارشناسی در نظر بگیرد و بعد با آموخته های معماری برود یک کار دیگر بکند. خواندن معماری برای معماری کردن را من به شخصه به هیچ کسی پیشنهاد نمی کنم.


 

 

 

 

 

2. اون وقت دلیل این راه ندادن شهروندان ایرانی چی بود؟؟ یعنی فقط ایران؟!! به عنوان کسی که در به در دنبال پذیرش از دانشگاههای امریکا هستم و همچینم فکر نمیکنم آمریکا شیطان بزرگ باشه اما با خووندن پاراگرف آخر بهم برخورد!!! این آمریکایی های عوضی نژادپرست که فقط شعارهای مسخره آزادی می دهندحالا هرچی هم می خواند خوب و نایس و پیشرفته باشند اما ته تهش نژاد پرست و ردنک هستند البته شاید دلیل دیگه ای داشته...خوب بگید زود قضاوت نکنیم!

مرکزهای تحقیقاتی آمریکا که تحقیقات سری انجام میدن از ورود شهروندان چهار کشور ایران، کوبا، سوریه و یکی دیگه که الان یادم نمیاد به مراکز تحقیقاتی جلوگیری می کنن.

برای پاسخ به قسمت دوم من فکر می کنم که باید مردم رو از دولت آمریکا جدا کنم. سیاست ها دولت امریکا نتیجه روابطی است که با دولت های دیگه دنیا داره و در نتیجه رفتارهای تبعیض آمیز درباره برخی از ملیت ها اتفاق می افته.

روابط بین آدم ها اما متفاوته. در همین مورد خاص، من به طور هفتگی با خیلی از آدم های توی اون ساختمون حرف می زنم یا ایمیل رد و بدل می کنم. روی چند تا پروژه باهاشون همکاری می کنم و خوب اگر همین روابط دوستانه نبود دلیلی نداشت که من کارهام رو آنلاین ارائه بدم.

تجربه شخصی بسیار محدود من این بوده که در محیط های آموزشی و تحقیقاتی آمریکا (به خصوص اون هایی که اسم و رسم بین المللی دارند) تبعیض ها در محیط کار حداقلی است. من به شخصه آدم نژادپرست که با من به خاطر ملیت ام بد برخورد کنه ندیدم. البته یه مورد هم که شاید خوب باشه بدونید اینه که اینجا به خاطر رفتار تبعیض آمیز به خاطر ملیت شما می تونید آدم ها رو دادگاهی و از کار بیکار کنید.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠

سرگردانی یا آدمی که تکلیفش با خودش مشخص نبود!

از آخرین باری که این جا نوشته ام اینقدر اتفاق افتاده است که نمی دانم کدام را باید بنویسم! کلا نمی دانم که اصلا باید بنویسم اینجا یا نه. اما به هر حال. حالا که پا داده می نویسیم.

مهمترین هایش می شود این که کارم را عوض کردم و آمدم نیویورک. نیویورک شهر شلوغی است که بو می دهد اما فکر کنم به زوری عاشق همین خرتوخر بودنش بشوم! دلم برای شیکاگو تنگ می شود حتما! با فاصله دلپذیرترین شهری بود که تابحال زندگی کرده ام.

یک سری کارهایی را که این مدت انجام داده بودم خلاصه با هر زور و ضربی بود نوشتم و به زودی منتشر می شود که لینک هایش را اینجا خواهم گذاشت. 3 تایش برای کنفرانسی است که 4 سال پیش می خواستم بروم و نشده بود. حالا به خاطر این که از اهالی مرز پرگهر هستم و در ینگه دنیا مبتلای به ویزای یک بار ورود نمی توانم بروم! به هرحال هر چه که نباشد پینه دوز یک مقدار وجهه علمی پیدا می کند.

چند موقعیت خوب تدریس را قبول نکردم. گفتم نه که بنشینم زنبورعسل را به سر منزل مقصود برسانم قبل از این که کلا بزنم زیر این یکی! یعنی از همین الان احساس می کنم از این تصمیم هایی گرفتم که ممکنه چوب دو سر قشنگ بشوم... به هر حال!

دیگر به جایی رسیده ام که کلا هر جا رفتم برای کار صحبت کنم همان اول گفتم که من برنامه ام این است که سه سال را دوام بیاورم اینجا حداقل!! همینطوری که این رو می گم البته توی دلم فکر می کنم که دو سال شاید عدد بهتری باشه! نیاز دارم یک دلمشغولی پیدا کنم که برای مدت بیشتری جذابیت داشته باشد...

هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمئن میشم که انتخاب رشته معماری با توجه به همه گزینه های دیگه ای که داشتم یک اشتباه بود. من معماری را دوست دارم. مدتی که در ایران به معماری مشغول بودم تجربه خیلی خوبی بود. اینجا هم خوب گذشت این مدت. اما به هر حال صنعت ساختمان در کل و طراحی ساختمان (معماری) در جزء واقعا جایی نیست که من دلم بخواهد وقت و عمرم را بیشتر از این برایش بگذارم. یک صنعت عقب مانده با سرعت خیلی کم که همیشه دنباله رو است تا این که بخواهد نوآور باشد. من معماری را دوست دارم اما کاری که معمارها (به طور معمول) می کنند را دوست ندارم... عموم ساختمان هایی که این روزها ساخته می شود را دوست ندارم و خوب دوست ندارم که عضوی از جامعه ای باشم که این ها را می سازد... کارهای کوچک خیلی خوبی که می شود را می بینم اما در مقابل اتفاقی که در کل صنعت ساختمان می افتد اصلا چیز قابل بحثی نیست... این یکی بحثش طولانی است بماند برای بعد!

فعلا یک کاری را قبول کرده ام بین مهندسی و معماری همساز با محیط و برنامه نویسی. خودم هم نمی دانم که دقیقا شرح کارم چیست! یعنی کلا این روزها ده دقیقه طول می کشد که به ملت بگویم من چه کار میکنم! بیشتر به این کار به عنوان یک فرصتی نگاه می کنم که تعدادی از مهارت هایی را مدت ها بود می خواستم یاد بگیرم یاد بگیرم و هم این که بنشینم و با خودم فکر کنم که می خواهم چه کار کنم با بقیه زندگی ام! هنوز ته دلم فکر می کنم یک کارهایی می شود کرد اما همان هم دارد آرام آرام خاموش می شود.

نمی دانم شاید این نوشته را نباید می نوشتم.  اما خلاصه باز هم ماییم و آقای مولانا و از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و به کجا میروم آخر و از این حرف ها!... نقطه سر خط!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳

تبلیغ می کنیم: کارگاه آموزش عملی ساخت دیجیتال

امیر علی از آدم حسابی هاست! اگر به دیجیتال فابریکشن علاقمندید این کارگاه رو از دست ندید:

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱

دوبی! دوبی!

Study finds Abu Dhabi is too cold for comfort...

 

The British economist Tia Kansara has spent the past three years studying 20 buildings, measuring indoor temperatures and interviewing more than 1,000 occupants.

"Quite a lot of people were saying it was too cold in their buildings," said Ms Kansara, who is conducting the research as part of her doctoral thesis at University College London. "It would be at least 80 percent of the people surveyed who said it was too cold."

این رو دست به دست بدید برسه به قریب بالاتفاق ساختمان های دولتی و همچنین بازار تهران و کلیه آنهایی که فکر می کنند دمای آسایش آنی است که در تابستان با کت و شلوار و در زمستان با زیرپیراهنی احساس آسایش کنند. این البته تحقیق نمی خواست خیلی برای اثبات اما حالا که یکی رفته سه سال کار کرده به هر دلیلی، آدم بهتر است که استفاده کند.

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧

اول نیاز بود بعد جوابش را آدم پیدا می کرد... عرض می کنم چرا!

ما یک درسی داشتیم به نام متره برآورد و مدیریت کارگاهی (یا یه اسم مشابه) که مهندس تقی زاده درس می داد. من این کلاس رو همون ترمی داشتم که می رفتم خرانق. این بود که صبح حدود 6 اون طرف ها با قطار می رسیدم تهران. بعد می رفتم نمازخونه راه آهن تمرینات مربوط به کلاس رو حل می کردم و بعد اتوبوس رو سوار می شدم می رفتم دانشگاه و تنها کلاسی بود که در تمام عمرم ساعت 8 صبح برگزار می شد و من همیشه سر وقت حاضر بودم! کلاس تو آتلیه 3 بود به گمانم و من در دورترین فاصله ممکن می نشستم و تا آغاز کلاس یه چرت حسابی می زدم.

من  با همه علاقه عجیبی که به مدیریت پروژه داشتم (بخش دوم درس) هر کاری می کردم تو کتم نمی رفت که بشینم یه نقشه رو اندازه بزنم که مثلا اینقدر سنگ قرنیز داره، بعد این رو بنویسم توی یه جدولی، بعد برم یه دفترچه ای رو باز کنم که ببینم این حالا متری چنده، بعد این ها رو در هم ضرب کنم ببینم چقدر در میاد! یعنی خوب من فکر می کردم که من که این ها رو یه بار تو CAD کشیدم بعد هر لایه هم معلومه که چیه، خوب باید یه راه ساده تری باشه نسبت به این که من همه رو دوباره بشینم اندازه بزنم...

یکی دو بار از مهندس تقی زاده پرسیدم که یعنی واقعا نرم افزاری برای این کار نیست؟ که ایشون با لبخندی می گفتن اگر دوست دارید شما می تونید یه نرم افزار براش بنویسید! (اون موقع آرشیکد بود البته که احتمالا به طور ناقص می تونست کارهایی بکند اما من بی خبر بودم) و این ماجرا تا آخر ترم در ذهن من ادامه داشت و من به جز همان چند روز آخر که وقت گذاشتم و یک پروژه را از سر تا ته محاسبه کردم هیچ وقت دیگری را برای متره و برآورد در عمر دانشجویی اختصاص ندادم.

اوج ماجرا این بود که یک بار ایشون پرسیدن که خوب میزان ضدزنگ سازه فلزی رو بر اساس چی حساب می کنیم؟ از جلوی کلاس هم شروع کردن که خانم فلانی شما چی فکر می کنید؟ آقای فلانی شما چی فکر می کنید؟ (و خوب جواب این سوال و سوالات مشابه چیز پیچیده ای نیست. شما ممکنه که فکر کنید بر اساس مساحت سازه است که کلا به عقل جور در نمیاد چون محاسبه اش کار وقت گیر بی موردیه. اما حتی اگر غلط هم فکر کنید به محض این که آیتم مربوطه رو تو فهرست بها نگاه کنید جلوش نوشته بر اساس کیلوگرم سازه یا هر چیز دیگه! خوب یعنی آدم همه آیتم ها رو که حفظ نمی کنه اونجا نوشتن که آدم نگاه کنه!)... به هر حال ایشون رسیدن به من! و با لبخندی گفتن که خوب جناب مهندس صادقی پور! شما بگید که ما این رو بر چه اساسی حساب می کنیم؟

من هم نه گذاشتم نه برداشتم و گفتم که صادقانه بگم آقای تقی زاده! من فکر می کنم مدیریت پروژه خیلی جذاب و به درد بخوره ولی برای من یکی وقت گذاشتن برای محاسبه متره برآورد حس عقب مانده های ذهنی رو می ده!... ایشون هم بعد از چند ثانیه که مطمئن شدند در پاسخ من نه حرفی از کیلوگرم بود و نه از مترمربع در پاسخی دندان شکن یادآوری کردند که 2 تا 5 درصد قرارداد را اختصاص می دهند برای همین کاری که شما می خواهید بدهید به عقب مانده های ذهنی...

من هم احتمالا باید گفته باشم که نوش جان شان یا چیزی مشابه آن! به هر حال جوابم را الان یادم نمی آید اما این را خوب یادم می آید اولین باری که Revit را دیدم و کشف شد که نقشه ها وصل شده است به جدول ها از شادی بالا و پایین می پریدم. نمی دانم به چند نفر آن روز زنگ زدم یا ایمیل زدم که آقا این Revit را دریابید که خوب لعبتی است... یادم هست که اولین پروژه ای که با Revit کشیدیم چه حالی داشتیم با حسین و منتظر بودیم که نماینده کارفرما زنگ بزند بگوید این ها را در اجرا تغییر دادیم، می توانید جدول مساحت ها را به رو به روز کنید و ما حالی ببریم که چرا که نه!؟ ضخامت دیوارها را درنظر بگیریم برای مساحت یا نه؟ یا اصلا می خواهید هر دو را داشته باشید؟

همین داستان را داشت وقتی SketchUp آمد و مایی که مدت ها دوربین ها را در CAD تنظیم کرده بودیم بار دیگر پرواز کردیم از شادی یافتن یکی دیگر از آن چیزهایی که گفتند یافت می نشود گشتیم ما! اگر از خواننده های قدیمی این وبلاگ باشید داستان مشابه را برای شبیه سازی احتمالا خوانده اید و صد البته که داستان مشابه ای بود برای نرم افزارهای پارامتریک...

یعنی حالا درست که خیلی بدیهی به نظر می رسد اما خواستم یادآوری کنم که ترتیبش این است که شما اول یک سوالی/نیازی دارید بعد می گردید دنبال جواب بعد که جواب را می یابید، در نواحی سوق الجیشی عروسی برپا می شود و دست افشانی می کنید و از ابزاری که یافته اید استفاده می کنید و باقی ماجرا!

یک اتفاقی که این روزها افتاده است معکوس شدن ماجراست. یعنی انگار یک بختکی افتاده است که همه آدم ها برای همه پروژه ها باید از همه ابزارها استفاده کنند وگرنه بد می شود! تازگی ها زیاد می بینیم که اینجا و آنجا نوشته می شود که ما از ابزارهای پارامتریک استفاده کردیم یا حتی شبیه سازی هم کردیم یا مثلا مدل BIM از پروژه مذکور ساخته شد! خوب شد که شد؟ به چه کار پروژه آمد این دسته گلی که به آب دادید؟

ای کاش یک کلاسی می گذاشتند مثل تاریخ معماری معاصر برای تاریخ نرم افزارهای معاصر و به دانشجوهای معماری می گفتند که هر کدام این ها از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده است که آدم ها این کارهایی را که الان می کنند نکنند و وقتشان را تلف هیچ و پوچی نکنند که نباید. طراحی مساله است نه استفاده از نرم افزارها و این که  شما شبیه سازی کنید وقتی که اصلا نیازی ندارید به شبیه سازی و مدل پارامتریک بسازید که مدل ساخته باشید کمکی به بهتر شدن طراحی شما نمی کند.

از آن جا که اصولا همیشه باید نقل قولی از یک آدم فرنگی باشد که به حرف ما اعتبار ببخشد نقل قول می کنیم از

 Mark Gage, Assistant Dean @ Yale School of Architecture:

"… use computation, but stop fucking talking about it. Your project isn’t any better because you told me it was scripted from the secret code found in the lost book of the Bible handed to you by your Merovingian great grandmother. Nor because you spent a semester producing the most intricate parametric network ever seen by man, & still ended up with three crumpled potatoes in glossy grey."

من که می دانم وقتی یک چیزهایی مد شود کسی جلودارش نیست و می دانم که این وبلاگ آن قدر خواننده ندارد که بخواهد تاثیر گذار باشد اما گفتم به هر حال به این بهانه یادی از مهندس تقی زاده کرده باشم. این بود که خاطره را که اول مختصرتر نوشته بودم به تفصیل بازنویسی کردم. اگر ایشان را دیدید مراتب سلام و احترام ما را به ایشان برسانید. من به شخصه خیلی چیزها را از سر کلاس های ایشان یاد گرفته ام و ای کاش میشد که کلاس مصالح شناسی را ترم آخر برمی داشتم که تجربه ام در حدی باشد که بدانم چه چیزهایی را باید از آن کلاس یاد گرفت.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٥

پوزش می طلبم ها! - قسمت اول

توجه: این سری از نوشته ها (اگر سری بشود) مخاطبان حقیقی دارد! شاید باید برای هر کدامشان جدا جدا ایمیل می زدم اما احساس کردم که خیلی از این ها را باید بیایم جلوی چشم همه بگویم. احساس می کنم که باید بقیه هم بدانند که من چه کرده ام در حق این افراد که معمولا سبب رنجشان از من شده است... در مایه های پیغمبر خدا که همه را پیش از مرگش در مسجد جمع کرد! نزدیک شدن به سی سالگی کم از احساس نزدیک شدن به مرگ نداره ؛)

 

1. مهدی حمزه نژادی

مهدی حمزه نژادی مدیرمسئول نشریه ایوان بود. ایوان نشریه دانشجویی هنرهای زیبا بود. مهدی و سعید گلستانی و یه چند تا دیگه از بچه های قدیمی دیگه خیلی زحمت کشیده بودن که به هر طریقی مجله رو زنده نگه  دارن. مدیر مسئولی مجله طی مراحلی و در سفری در ماسوله به من سپرده شد و مهدی یه سی دی از کارهایی که تا اون موقع کرده بودن رو داد به من. ایده این بود که مجله سرپا بمونه و من می دونم که این خیلی برای مهدی مهم بود.

اما من بعد از این که کار شروع شد به این ایده رسیدم که کلا چاپ مجله ی دانشجویی کار بیهوده ای است. من شخصا فکر می کردم که با اومدن اینترنت و این که همه دسترسی به مطالب دارن دیگه دلیلی نداره که ما بیام یه سری مطالب رو که بچه ها جسته گریخته دارن برداریم چاپ کنیم یا یه سری مطلب ترجمه کنیم و منتشر کنیم روی کاغذ و حالا کی بخونه یا نخونه. به همین دلیل هم هیچوقت مجله ایوان با مدیر مسئولی من منتشر نشد و سی دی (دی وی دی) مجله دست من ماند!

یه سری ایده های دیگه بود که از ایوان به جای مجله برای انجام کارهای دیگه ای استفاده بشه که هیچ کدام مداوم انجام نشد. یکی اش مثلا این بود که ما استادا رو و دانشجو ها رو دعوت کنیم و جلسه بزاریم (بذاریم؟) و استادا پاسخگو باشن به روش تدریسشون که یک بار هم انجام شد و آتلیه 3 و 4 معماری اومدن و جلسه برگزار شد و فکر می کنم جلسه خوبی هم بود اما مستمر نبود و به هر حال بعد هم ما فارغ التحصیل شدیم و هم مهدی این ها هم و مجله ایوان کلا به تاریخ پیوست.

فکر می کنم که شاید اگر فلسفی نشده بودم و مجله رو هر چی که بود منتشر می کردیم الان شاید نسل بعدی قابلیت هاش رو در فرصت مناسب تشخیص می داد. شاید یه محفلی می شد که آدمای با استعداد و دغدغه مند دانشکده با هم آشنا می شدن. نمی دونم. به هر حال بهتر بود که درش تخته نمی شد!

خلاصه که آقای مهدی حمزه نژادی! بنده معذرت می خواهم از این که ناامیدتان کردم و شد آنچه که نباید می شد.

با احترام

مصطفی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧

تیم بعد؟

چهارشنبه صبح ها این جا جلسه مسئول تیم هاست و من اینقدر که این تیم آن تیم شده ام در هفته های اخیر که حس زلاتان ابراهیمویچ را دارم...حالا به هر حال حس پائولو مالدینی که برای ما نشدنی است. عیبی هم ندارد. اما حداقل یه چیزی آن میانه های میدانم آرزوست!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳

خشت اول پاسخ می دهد!

در ادامه سال پاسخگویی به کامنت ها می پردازیم به این یکی که هم خصوصی و هم عمومی رسیده بود به دستم که خوب بنابراین کاملش را اینجا بیاورم نباید ایرادی داشته باشد.

"سلام. بعد از خواندن پست بادگیر (در مورد آن برای دانشجویان کلاسم دنبال مطلب بودم، یکی از اولین پیشنهادهای گوگل هم سایت شما بود) که در سال 85 و قبل تر نوشته بودید نشستم و بقیه پست ها را هم رندوم خواندم. وسط خواندن 2 مطلب را متوجه شدم: 1- ما هم دانشکده ای بوده ایم. 2- از ایران رفته اید و در آن سمت کره زمین کار می کنید. قبلش هم آنجا ادامه تحصیل داده اید. آفرین به شما و خوشحالم که نتیجه زحماتتان را گرفته اید. خوشحالم که زیاد اهل خودسانسوری نیستید و هرچه از ذهنتان گذشته  در هر موردی ، هر شخصی و هر واقعه ای آن را نوشته اید. می توانم یک پیشنهاد داشته باشم؟ کمی "من" را در نوشته ها کمتر کنید و از آنچه اتفاق افتاده بیشتر بنویسید. البته شاید هدفتان از وبلاگ نوشتن، مانیفست دادن به مخاطب باشد. من دوست دارم وبلاگی که می خوانم عاری از قضاوت با لحنی بی طرف باشد و نظردهی را به من واگذارد. خوشبختانه اکثر نوشته هایتان  اینطوری است اما در تعدادی هم "من" زیاد حضور دارد و از موضع بالا هم حضور دارد، همراه با ستایشی پنهان نسبت به خود و کوچک شمردن طرف/واقعه مقابل است. لطفا کمتر چیزهایی را که نمی پسندید ریشخند کنید."

اول این که ممنون از این که نوشتید احساستون رو. من برای این که هم تشکر کرده باشم و هم حق مطلب ادا شده باشد به جای این که پایین همون کامنت بنویسم به عنوان یک مطلب گذاشتمش اینجا.

دقیقا نمی دانم کدام مطالب اذییتان کرده است اما می توانم حدس بزنم که یکی از بدترین هایش در زمینه ریشخند می تواند این باشد مثلا درباره مسابقه ای که در اصفهان بود یا این یکی که یه مسابقه دیگه بود و در زمینه من "قشنگ تر از پریا" می تونه این باشه.

خوب در مورد اول ریشخند باید بگم که "نه! نمی توانم". دلیلش هم برای خودم ساده است. ببینید من کلا قسمت بزرگی از اتفاقاتی را که در دنیا می افتد به انتخاب خودم اصلا دنبال نمی کنم، چه برسد که بخواهم واکنشی درباره شان نشان بدهم. اما وقتی میرسه به یه سری از مسائل خاص و می بینم یک سری آدم شاد این چنین درافشانی می کنند خوب به روش خودم واکنش نشان می دهم. دلیلی نمی بینم که فروتنی نشان بدهم و بخواهم مثلا نقدی بکنم که موثر باشد.

من پارسال همون استادم که در مطلب بالا در موردش حرف زدم بهم گفت که هر کاری که می کنی بکن اما please be gentle in your report. و این که اضافه کرد که به هر حال اون هایی که این کارها رو کردن زحمت کشیدن و از این حرفا. من همونی رو که به اون گفتم به شما هم می گم اونم اینه که این واکنش ها برای من مثل داستان آن بچه ای است که وقتی همه مردم داشتند از لباس جدید پادشاه تعریف و تمجید می کردند گفت "این که لخت ه!". من فکر می کنم به اندازه کافی آدم های با شخصیت با نقدهای "شما خیلی خوبید اما اگر ناراحت نمی شوید در حد سواد محدود من خواستم بگویم" در این دنیا تربیت شده اند و یک چند تا آدم مثل من جهان را به تباهی نمی کشاند.

حالا این که این گونه از برخورد خوب است یا بد یا یه طعم ریشخند دارد حرف دیگری است، اما به خصوص برای مطالب این وبلاگ از اینجا که این یک وبلاگ شخصی است کلا ایرادی نمی بینم که این طوری بنویسم. یکی از نمونه هایش را که سال ها قبل نوشته ام و هنوز فکر می کنم که کار خوبی کردم که نوشتم این یکی است مثلا! حالا باشد که ما هم سرمان به سنگ بخورد در این زمینه.

واقعیت این است که من در وبلاگم بیشتر از آنی که در واقعیت خودم هست نیش دار می نویسم. نمی دانم این را آدم هایی می توانند قضاوت کنند که هم مصطفی مجازی خشت اول نویس را می شناسند و هم مصطفی حقیقی که من شخصا فکر می کنم شادتر از اینی هست که اینجا یافت می شود. اما به هرحال فکر می کنم حتی این که بگویم که سعی می کنم که کمتر آن گونه بنویسم دروغ باشد.

اما در زمینه نوشته های "من قشنگ تر از پریا" سعی ام را می کنم و خودم هم حس خوبی از خواندن همان هایی که تابحال نوشته ام نداشته ام.

و این یکی هم:

"سلام. چقدر خوب که جریان باد در بادگیر را شبیه سازی کرده اید. حیف که عکسش لود نمی شود و نمی توان آن را دید. ای کاش شما که بر این موضوع مسلط هستید بتوانید وقتی بگذارید به طور سه بعدی هم شبیه سازی کنید تا بالاخره رمز و راز بادگیر کشف شود!  دنبال کنندگان مطلب هم به نظر بیشتر از دوستان هستند و انگار زیاد برایشان فرقی نمی کند درباره بادگیر نوشته باشید یا درخت خرمالو یا گربه ایرانی. نفهمیدم چرا مخاطبان متوجه کلام نشده بودند، مطلب پیچیده نبود. منتظر مطالب خوبتان هستم"

ممنون. واقعیت این است که من حداقل در آینده نزدیک نمی رسم که روی موضوع بادگیرهای ایران کار کنم هر چند اگر بار بخورد و فرصتی باشد دوست دارم که این یکی را از میان کارهای پرشمار ناتمام کامل کنم. اما به هر حال آقای بهادری در این زمینه مقالاتی دارد که در سالهای 70 میلادی منتشر کرده است و تا حد زیادی به این موضوع پرداخته است. تا جایی که من خوانده ام دو تا از دانشجوهایش در دانشکده مکانیک شریف دو تا پایان نامه روی بادگیرها کار کردن. مشکل اصلی من با همه این تحقیقات این بود که بادگیر رو جدای از سیستمی که در اون هست بررسی کردن. یعنی برای من بادگیر یک جزئی از یک بناست و می خوام ببینم که بادگیر توی اون ساز و کار چه جوری کار می کنه که خوب کار ساده ای نیست. من تلاشم رو کردم که با ایشون کار کنم اما به هیچ وجه استقبال نشد.

درباره خوانندگان این وبلاگ تا جایی که من می دانم اون هایی که نظرها را می نویسند عموما از دوستان من هستند و دوستانی که من را نمی شناسند بیشتر خوانندگان نامرئی وبلاگ هستند. ولی به هر حال از آنجا که این وبلاگ، وبلاگ تخصصی نیست و نوشته هایش مثل شخصیت نویسنده اش در هم است مشکلی نمی بینم که مطالب شخصی و عمومی با استقبال بیشتری مواجه می شوند. خوبی اش این است که شما و هر خواننده دیگری می تواند برای خودش دستچین کند و آن هایی را بخواند که به کارش می آید. اما به هر حال درخت خرمالو به طور خاص موضوع جالبیه به نظر من! یادم باشه درباره اش بنویسم! ؛)

باز هم ممنون

و در آخر اینکه:

من فکر کنم با همه کراهتی که در فراگیرشدن بدون دلیل استفاده از نرم افزار اکوتکت در این روزها می بینم اما به هر حال در پاسخ به این "تب اکوتکت" فکر کردم که یه سری مطلب درباره اش منتشر کنم باشد که به کار کسی آید. نوشتن درباره این که چگونه با نرم افزار کار کنید کلا کار زمان بری است و من زمانش را ندارم.

ساده ترین روش عملی که به ذهنم رسید این است که آخر هفته هایی که فرصت دارم یک سری خودآموز تصویری ضبط کنم اما بعد می ماند که کجا باید آپلودش کرد که ملت بتوانند ببینند؟ این سایت آپارات نمیدانم تا چه حد قابل اطمینان باشد که فردا یهو جمع نکنند نروند یا پولی نشود. اگر کسی جایی را به جز youTube و Vimeo که هر دو تا جایی که من می دانم فیلتر هستند می شناسد به من خبر بدهد ممنون می شوم.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳

یک تجربه

این سخن از وبلاگ بهرام هوشیار یوسفی عمیقا درباره استفاده از شبیه سازی در معماری هم می تواند درست باشد. هشدارید!

به قول خودش از زبان همسایه:

"واقعا این روش توک زنی که دارد در حوزه های شبه آموزشی معماری کشور باب می شود خوب نیست. نیاز به عمق وجود دارد برای پیشرفت. یک علاقه مندی که ظاهرا حسن نیت هم دارد از دوستانی در مورد معماری پارامتریک پرسیده بود. حالا نمی دانم خودش چیزیدستگیرش شد از مجموعه جواب ها یا نه. من یک نگاهی کردم چندان ملتفت نشدم محتوای جواب ها را. حالا انشاالله که آن پاسخ دهندگان علم به موضوع دارند. ولی خوب نفس این کنش پرسش و پاسخ به این نحو هم موید این رویکرد توک زنانه (قید معطوف به صفت فاعلی توک زدن) است. یه کمی باید بیشتر روی زیرساخت ها کار کرد. واقعا مساله این طور پیش نمی رود که چار نفر بیایند چار کلمه بگویند بعد هم یک سمیناری چیزی علم کرد و مساله حل شود. یک سری موضوع را تیتر وار و آوت آو کانتکست برمی داریم و هی توک می زنیم بعد می رویم سراغ موضوع بعدی. شبیه این می ماند که کتاب چه کسی پنیر من را برداشته را تحت یک واحد درسی برای مقطع دکتری اقتصاد قالب کنیم برای دانش آموز مقطع کارودانش. معماری هر چه که باشد این نیست. اصولا هیچ چیزی این جوری نیست و به این سادگی حل نمی شود ، حتی همان موضوع پنیر مگر اینکه فرض کنیم خدای نکرده عده ای دارند جبران مافات می کنند در پروسه جمع آوری پنیر های دیگران"

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢

تا سه نشه بازی نشه!

خیلی دوست داشتم که این خرده نرم افزار را به جایی رسانده باشم که به عنوان عیدی این وبلاگ بگذارم روی اینترنت اما هم کارهای دیگری که داشتم و هم سفر یک هفته ای که رفتم سبب شد که نشود. خیلی کاری ندارد. بیشتر نیاز دارم به فرصت یک روزه ای که بشینم و اسکریپت را کامل کنم. یک کمپوننت ساده است برای گراسهاپر که بشود داده های آب و هوایی را در محیط گراسهاپر و راینهو مشاهده کرد.

من خودم گلبادش را دوست دارم اما عدد و راهنما و این ها می خواهد که از یک عکس رنگی متفاوتش کند که فعلا ندارد! حالا قبل از این که منتشر بشود اسم این یکی را گذاشته ام کفشدوزک یا ladybug به زبان اینجایی ها..

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤

سال نو شما مبارک و خشت اولی که دیروز 9 ساله شد!

خوب من با نوشتن این مطلب پایینی الان رویم می شود که بیام اینجا و سال نو خورشیدی را شادباش بگویم به همه آن هایی که امروز احتمالا اولین روز کاری را در مرز پرگهر آغاز کرده اند. ضمن این که تبریک بگویم به همه اونهایی باید تبریک می گفته ام و نگفته ام. به همه آن هایی که احتمالا انتظار داشته اند که زنگ بزنم و زنگ نزده ام. خلاصه که شما که عادت دارید و این آداب نابلدی ما را می بخشید (چون چاره ای نیست به هر حال!) و البته من مثل همیشه اظهار ندامت می کنم در حدی که در توان دارم و امیدوارم روزی برسد که من زنگ بزنم به همه آن هایی که باید زنگ بزنم و سال نو را تبریک بگویم به جای این که اینجا بنویسم که ببخشید که نشد!

از این ها که بگذریم دیروز که مصادف با سیزدهم فروردین ماه بود این وبلاگ نیمه فعال گرد و غبار گرفته نه سالش شد و این اصلا شوخی نیست. در این سن دخترها به سن تکلیف می رسند حالا من نمی دانم که این وبلاگ ما دختر است یا پسر اما نه سال خودش کلی سن و سال است.

من فکر کنم نکته قابل توجه امسال برای این وبلاگ نویس این بود که تعداد ایمیل هایی که امسال به خوانندگان وبلاگ فرستادم از تعداد مطالبی که نوشتم باید بیشتر بوده باشد و همینطور فکر می کنم که تعداد کامنت های خصوصی که گرفتم از تعداد کامنت های معمولی. هیچ کدام رو نشمرده ام البته. حسی عرض شد.

نمی دانم این خوب است یا بد. من شخصا دوست دارم که همه چیز رو باشد همین جا و همه بخوانند اما به هر حال می فهمم که همه این گونه که من دوست دارم دوست ندارند. این مقدمه را نوشتم که به دو سه تا از کامنت ها در نوشته های آینده بپردازم. یکی برای این پست این که:

"...خیلی دنبال این می گردم که چطور بتونم این همه نمودار و عدد رو تبدیل به معماری کنم. تازه شروع کردم اما خیلی مشتاق و کنجکاوم. شما که تجربه حرفه ای دارین در مورد طراحی با نرم افزارهای مدل سازی،لطفا یه کم در مورد تبدیلشون به معماری هم توضیح بدین..."

من مشابه این درخواست را چند بار گرفته ام. شاید بهترین راه این باشد که من نمونه هایی از کارهایی که می کنم را بتوانم اینجا بگذارم که با توجه به مسائل حقوقی دفتر امکانش نیست یا این که نمونه های ساده ای را برای وبلاگ آماده کنم که فرصتش نیست. اما لااقل می توانم شما را تشویق کنم به خواندن فصل چهارم و پنجم و ششم پایان نامه کارشناسی ارشدم. امیدوارم شماره فصل ها رو اشتباه نکرده باشم اما به هر حال یکی به این می پردازد که موانع استفاده از نرم افزارها چیست، دیگری پیشنهادهایی برای بهبود دارد و در نهایت فصل آخر همین سوال را به بحث میگذارد که جایگاه این شبیه سازی ها در طراحی معماری کجا می تواند باشد.

خیلی ها پاسخ را در این می بینند که نرم افزارهای شبیه سازی بهتر بشوند و ساده تر اما من فکر می کنم که معمارها باید برای این امر آموزش ببینند. درونی سازی مفاهیم خیلی مهم است. یعنی شما باید به این حد از مهارت برسید که این مفاهیم را مثل سایر مفاهیمی که می توانید به صورت جانبی در هنگام طراحی در نظر داشته باشید به صورت طراحانه به کار بگیرید وگرنه یهو می بینید که طراحی از دست رفت شبیه سازی هم به جایی نرسید! اینگونه! حالا باز هم سعی می کنم در این باره بنویسم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳

از چه نرم افزارهای شبیه سازی استفاده کنیم؟ (قسمت دوم)

اگر قسمت اول را نخوانده اید، همچین چند مطلب پایین تر می توانید پیدایش کنید و بخوانید (اینجا). فرض دیگر این است که شما آن فصل پایان نامه من را که نرم افزارها را دسته بندی کرده ام دیده اید و تفاوت شبیه سازی انرژی و نور را متوجه اید. پایان نامه را می توانید اینجا پیدا کنید و اما:


شبیه سازی انرژی:

برای شبیه سازی انرژی تا خدا بخواهد نرم افزار هست. من شخصا از EnergyPlus استفاده می کنم. مثل خیلی از نرم افزارهای پدر و مادر دار دیگری که معرفی خواهم کرد مجانی است و می توانید از اینجا دانلود کنید. تنها مساله اش این است که اینترفیس ندارد. (یا خدا! حالا کی می خواهد بگوید اینترفیس کی بود؟ حالا این چند خط را تا آخر بخوانید تا من ایده ای در این باره به نظرم برسد که چگونه اینترفیس را باید توضیح بدهم. من تجربه های شکست خورده در زمینه توضیح اینترفیس به زبان انگلیسی زیاد داشته ام اما اخیرا احساس می کنم که در این زمینه پیشرفت قابل توجهی کرده ام!)

به هر حال اینترفیسی که من پیشنهاد می کنم OpenStudio است که خودش یه پلاگین برای SketchUp. این اینترفیس مجانیه که اصولا برای اینترفیس ها امر عجیبی محسوب می شه. هنوز در مراحل شکل گیریه و یه کم لم داره کار کردن باهاش که من این رو هم دوست دارم شخصا. یعنی طوری نیست که شما هر کاری بکنید یه جواب بی ربطی تولید کنه براتون... من می دونم آدمهای باهوشی روی این پروژه کار می کنن و می دونن که چه کار می کنن. مثلا از جمله کارهایی که دارن انجام میدن الان اینه که یک سری اسکریپت Ruby هم نوشتن که کارهای بامزه ای می کنه از جمله این که مدل انرژی رو به مدل شبیه سازی نور تبدیل می کنه. یعنی OpenStudio خودش می تونه اینترفیس برای شبیه سازی نور هم باشه اما باید اول مدل انرژی تون رو تمام و کمال داشته باشید.(اینترفیس در اینترفیس شد یک جورهایی الان من نگرانم که کسی به خاطر این که نمی دونه اینترفیس چیه به حالت "دیدمش و دید" مرا دچار نشه! اگر الان فکر می کنید که نیاز دارید بدانید که اینترفیس چیست بروید آخر این متن...)

اینترفیس دیگه ای که برای شبیه سازی انرژی هست و از مرز پرگهر و چین و برخی دیگر از ممالک دنیا که بگذریم باید برایش پول بدهید DesignBuilder. مدلسازی در DesignBuilder به مراتب ساده تره اما من خیلی از این اینترفیس به دلایل گوناگون به جز این که باید پول بدی خوشم نمیاد. ساده ترینش اینه که حتی در مواردی که کراش می کنه هم به شما یه نتایجی میده! یا این که وقتی یه حجم gbXML رو وارد می کنید تمام ارتفاع ها رو مشابه هم می کنه. کلا هم باید حواستون باشه که خروجی هایی که می گیرید با خروجی های اصیل انرژی پلاس تفاوت هایی دارند (اینجا رو ببینید). البته یک مزیت اساسی هم دارد که امکان شبیه سازی همزمان CFD و انرژی است که فکر نمی کنم برای کسانی که می خواهند شبیه سازی را شروع کنند خیلی مهم باشد اما از آن چیزهایی است که کم کم مهم می شود. (این که CFD کی بود این وسط را بعدا می گویم یا نه اصلا! فرض بر این است که شما پایان نامه را خوانده اید پس می دانید CFD چیست... حرفمو پس می گیرم!)

به جز این ها مثلا IES-VE هم هست که من خیلی تجربه کار کردن باهاش رو برای شبیه سازی انرژی ندارم و نظر قابل توجهی هم در این زمینه ندارم... (من اگر در اروپا بودم در استفاده از نرم افزار ESP-r شک به دل راه نمی دادم. برمی گردد به داستان یک عشق قدیمی!)

شبیه سازی نور:

در شبیه سازی نور هم نرم افزارهای متنوعی وجود دارند ولی نرم افزاری که تقریبا پایه همه نرم افزارهای دیگر شبیه سازی نوره RADIANCE. RADIANCE اصولا برای شبیه سازی نور در یک لحظه معین نوشته شده است. یعنی مثلا اگر شما بخواهید بدانید روشنایی داخل همین اتاقی را که الان در آن نشسته اید و دارید این مطلب را می خوانید در اول فروردین در ساعت 8:44 دقیقه به وقت محلی که امسال لحظه تحویل سال بود چگونه است کارتان با ریدینس راه می افتد اما حالا اگر بخواهید بدانید در کل سال چه اتفاقی می افتد در صورت استفاده از RADIANCE باید یک عمری منتظر بمانید و بعد مجبورید که وضعیت آسمان در هر لحظه از سال رو از داده های آب و هوایی برای ریدینس تعریف کنید. از آنجایی که زحمت می شد برای دوستان و خوب این آخه چه کاریه نرم افزار دیگری به نام DAYSIM بر پایه RADIANCE نوشته شده است.

استفاده اصلی DAYSIM برای شبیه سازی سالیانه روشنایی با استفاده از داده های آب و هوایی است و تفاوت اصلی در بالا بردن سرعت محاسبات نسبت به RADIANCE در ساده سازی گنبد آسمان و محدود کردن تعداد پرتوها برای ray-tracing است. مورد خاص دیگری که در این نرم افزار وجود دارد الگوریتم پیش بینی رفتار ساکنین ساختمان است. یعنی این که با توجه به میزان شدت نور دریافتی کاربران در چه زمانی از روشنایی مصنوعی استفاده خواهند کرد یا پرده ها را پایین خواهند کشید و موارد مشابه.

اینترفیس هایی که من پیشنهاد می کنم DIVA ست و ECOTECT. مزیت DIVA علاوه بر این که مجانیه اینه که به عنوان پلاگین برای راینهو نوشته شده. برای همین شما می تونید شبیه سازی رو برای همون مدل معماری با اندکی آماده سازی مدل انجام بدید و نتایج رو هم همونجا ببینید. یه مزیت دیگه هم اینه که DIVA یه سری کمپوننت برای grasshopper هم داره که خوب این انجام شبیه سازی ها رو به صورت پارامتریک هم ممکن میکنه. تا یادم نرفته اینکه گروه DIVA دارن یه کمپوننت هم برای انرژی پلاس دارن می نویسن که الان در مراحل اولیه است به نام viper و من شخصا به خاطر محدودیت هایی که داره خیلی ازش استفاده نکردم و نظر خاصی ندارم. (یعنی واقعیت اینه که یه بار یه اتاق رو باهاش ران کردم و بعد اینقدر محدودیت داشت که اون زنبورعسل رو که الان اسمش رو به caterpillar تغییر دادم رو نوشتم. اما من مطمئنم با پولی که پشت این پروژه هست و تیمی که روش کار می کنن در آینده نزدیک چیز قابل قبولی ازش درمیاد.)

به هر حال شبیه سازی نور با فاصله قابل توجهی آسان ترین شبیه سازی هاست چه از نظر مدلسازی و چه از نظر آماده کردن مدل و چه از نظر خوندن نتایج. اگر می خواهید شبیه سازی را شروع کنید از شبیه سازی نور شروع کنید کلا و به عنوان اولین مطلبی که می خواهید بخونید دو فصل اول خودآموز DAYSIM رو بخونید.


  ( با همه توانایی هایی که ریدینس دارد اصولا چون از روش پرتوافشانی معکوس ( الان من سعی کردم reversed ray-tracing رو ترجمه کنم) استفاده می کند برای شبیه سازی برخی از ایده ها مثل light-tube (این یکی رو دیگه به شلنگ نور و ریسه نور و اینها ترجمه نکردم) محدودیت هایی داره.)


خوب از آنجایی که تا اینجا هم خیلی طولانی شد، اینترفیس و شبیه سازی جریان هوا (باد) می ماند برای قسمت بعد! من کلی ایده مسخره در زمینه تعریف ساده اینترفیس و اهمیت آن در زندگی به ذهنم رسید که حالا ماند برای بعد اما به هر حال برای شمایی که می خواهید بدانید GUI یا Graphical User Interface به نقل از ویکیپدیا می شود این.

 

پ.ن. باورم نمی شه که بالاخره این رو نوشتم! هووووووووهووووووووووو! :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳

الان این ویدئو رو در ایران می تونید ببینید؟

برای اون دوستانی که گفته بودن نمی تونن ویدئوها رو ببینن من دوباره اون ها رو اینجا آپلود کردم. امیدوارم این سایت فیلتر نباشه:

این همونه ایه که میخواستم اسمش رو بزارم زنبورعسل:

اینجا

این هم دو تا ویدئوی مربوط به این پست قدیمی تر که مشکل مشابه رو داشت...

این و این یکی

 

باید این پست رو برای ارسال کنم خدائیش!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

از چه نرم افزارهای شبیه سازی استفاده کنیم؟ (قسمت اول)

* من فکر می کنم بارها به این سوال بالا به انواع زبان زنده دنیا جواب داده باشم. دلیل این که پستی در این مورد ننوشته بودم بیشتر از تنبلی این بود که بهترین جواب این سوال دو کلمه است و همان دو کلمه نوشتن جواب را سخت می کند. پاسخ این است که : "بستگی داره!" و البته پاسخ کامل تر این است که "خوب به خیلی چیزها بستگی داره!"

* اما به چه چیزهایی بستگی دارد؟

خوب این هم جوابش دو کلمه است: "خیلی چیزها!" اما دو تا از مهم ترین هایش این است که چه نوع شبیه سازی، برای چه هدفی می خواهید انجام دهید؟ یعنی می خواهید میزان دسترسی به نور طبیعی در یک کلاس از یک مدرسه در یک لحظه از سال را بینید یا میزان مصرف انرژی سالانه یک خانه را بررسی کنید؟ برای طراحی می خواهید استفاده کنید یا برای بهسازی عملکرد حرارتی (energy retrofit)؟ و الی آخر...

این هایی که این پایین می نویسم نرم افزارهایی که عموما برای هر کدوم از انواع شبیه سازی ها ازشون استفاده میشه و البته که برای هر کدوم از کارهایی که می کنید ممکنه نرم افزارهای دیگه ای هم باشه که گزینه بهتری باشه.

اگر دوست دارید که ببینید چه بساط در همیه این انواع و اقسام شبیه سازی ها اینجــــا رو بنگرید و یا فصل سوم از پایان نامه ارشد من رو یه نگاهی بندازید (اگر اشتباه نکنم! یادم نیست سوم بود یا دوم): ایـــنجا!

من برای خودم دسته بندی خودم رو دارم که نرم افزارها رو بر اساس همون پیشنهاد می کنم. دسته بندی های دیگه هر کدوم برای خودشون دلیل خودشون رو دارن....

و اما اصل مطلب می ماند برای پست بعدی که همین الان خواهم نوشت اما از آنجایی که ایمیل داشته ایم که طولانی ننویس و اینا و من آخر آدم مشتری مدار هستم این ها را در دو پست جداگانه می نویسم.

اینجا می شود پایان قسمت اول...

(قسمت دوم را اینجا بخوانید!) -- قسمت دوم در اثر اصابت دست من به کلید برگشت پرید و این پرشین قشنگ در تمام این مدت یک خطش رو هم ذخیره نکرده بود!  کم کم اش رفت برای یک هفته بعد... :(

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

اسمش رو می خوام بزارم زنبور عسل!

نیست که از این گل می پره به اون گل و اینا...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی...

 

اینطوری خلاصه...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥

آنچه شما خواسته اید: پایان نامه های من آنلاین + چی شد که اینجوری شد؟

آپلود کردن پایان نامه ها و گذاشتن لینکشون اینجا از اون کارهایی بود که از مدت ها قبل در ذهن من بود که انجام بدهم اما هیچ وقت نشد تا الان. امیدوارم لااقل به درد دوستانی که میگویند می خواستند پایان نامه ها را بخوانند و به هر دلیلی نشده است بخورد.

من به اندازه کافی از محدودیت های اطلاعات در آن مملکت کشیده ام و می دانم که بعضی اوقات تعداد نامه هایی که برای رفتن داخل یک کتابخانه و کپی گرفتن از چهار صفحه یک پایان نامه نیاز است آدم را کلا از خواندن آن منصرف می کند. از طرف دیگر می دانم که خطر این که پایان نامه آدم با تغییر جلد در جای دیگر دیده شود در مملکتی که در میدان انقلابش روبروی دانشگاه مادرش در روز روشن پایان نامه می فروشند و مقاله تولید می کنند وجود دارد اما من ترجیح می دهم که سمت خوب ماجرا را ببینم و فکر کنم لااقل نسل جوان تحصیلکرده آن مملکت به حدی رسیده است که بدانیم چطور می توانیم خشت روی خشت بگذاریم و به مالکیت معنوی دیگران برای کاری که کرده اند احترام بگذاریم... یعنی خوشبینی در حد تیم ملی!

هر دو این پایان نامه ها الان دیگر تا حدی قدیمی محسوب می شوند و خوب الان من هرکدام را که نگاه می کنم می بینم که می تواند یکجوری دیگری باشد یا کلا بعضی جاها به نظرم غلط میاد که فکر می کنم طبیعت ماجرا هم همین باشد.

لینک های هر دو را در این صفحه جدید وبلاگ به نام پایان نامه ها گذاشته ام و اما توضیحاتی پیرامون هر کدام از آن ها:

پایان نامه کارشناسی من با عنوان "طراحی هشت واحد مسکونی در بافت قدیم یزد؛ گامی به سوی همساز با محیط" پاسخی بود به دغدغه آن زمان من برای یافتن پاسخی برای کنار هم نشاندن طراحی معماری و طراحی همساز با محیط با نگاهی به باززنده سازی مفاهیم معماری سنتی ایران. آن موقع دغدغه اصلی من این بود که چگونه می توان الگوهای معماری همساز با محیط را بر الگوهای رفتاری منطبق کرد. دکتر حریری استاد راهنمای پایان نامه من بودند و فکر کنم ایشان به اندازه کافی معرف حضور باشند که نیازی نباشد من حرفی بزنم.

نقطه قوت اصلی این پایان نامه برای من روند جسورانه و متمرکز در پرداختن به یک دغدغه ی مشخص است. از این هایی که اینقدر درگیر یک مطلب می شوید که اصولا به این که راههای دیگری هم وجود دارد اهمیتی نمی دهید! خوب همین هم می تواند ایراد اصلی این پایان نامه باشد. من شخصا این روزها طراحی همساز با محوریت یک راه حل (مثل بادگیر یا حیاط مرکزی) را به جای پرداختن به یک مفهوم (تهویه طبیعی، شکل دهی پروخالی) نمی پسندم. فکر می کنم باید به جای این سوال که "بادگیر امروزی چگونه باید باشد؟" می توان پرسید "با چه روش هایی و تا چه حدی می توان از تهویه طبیعی برای تامین آسایش در شرایط آب و هوایی یزد و درنظر داشتن استانداردهای آسایش حرارتی امروز بهره برد؟" و الی آخر.

این نسخه ای که اینجا هست همه نقشه ها را ندارد. من نتوانستم پی.دی.اف نقشه ها را پیدا کنم و فرصت و همت پیداکردن فایل کد و تبدیل آن ها به پی.دی.اف را هم الان ندارم. شاید بعدا داشتم! این بود که یک گزیده از مدارک طراحی را که نمی دانم برای کجا آماده کرده بودم پیدا کردم و گذاشتم. در ضمن این نسخه با آنی که می توانید در کتابخانه هنرهای زیبا یا کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران پیدا کنید فرق می کند. از آنجایی که مدیر گروه آن زمان هنرها حاضر نشد پایان نامه من را با تعداد صفحات بیش از حد مجاز بعد از این که همه چیز تمام شده بود و من دفاع هم کرده بودم قبول کند و من هر چه کردم نشد مجبور شدم فاصله خط ها رو کم کنم و یکی دو قسمت رو حذف کنم و یه سری عکس و نقشه و این ها گم شد در آن میان اما تعداد صفحات کم بود و احتمالا جای کمتری می گرفت که خوب این از همه چیز مهمتر بود در آن زمان!

لازم به ذکر است که آن سال ها هنوز بازار این رویکرد در معماری داغ نبود و یکی از اساتیدی که این روزها درباره معماری همساز با محیط سخنوری فراوان می نمایند به بنده فرمودند که تو می خوای طراحی کنی و کانسپت بدی یا می خوای تعداد پره های رادیاتور تو اتاق ها رو بشمری؟!!... جهت استحضار و اندکی غرولند!

پایان نامه کارشناسی ارشد در واقع پاسخی است برای سوالی که پاراگراف نهایی پایان نامه کارشناسی بود. اینکه آیا این طراحی ها کار می کنند یا یک سری فلش قرمز و آبی اند؟! من همان موقع کاملا حس کردم که این معماری همساز با محیط چقدر میتواند فریبنده باشد. یعنی از هشت واحدی که من طراحی کرده بودم اگر هم قرار بود کار کند یکی دو تا کار می کرد.

اگر آن بادگیر/گلخانه برای واحد یک که خیلی عریض و طویل است کار کند خانه هشتم باید بشود سیبری و برعکس! این بود که من دنبال ابزاری بودم که بفهمم این ایده های همساز با محیط تا چه حد کار می کند و این ما را کشاند به این پایان نامه.

اسم این پایان نامه چهار پنج باری تغییر کرد و کلا من همواره در حال خوردن به در و دیوار بودم و روند در مایه های داستان مولانا بود که یک اتاقی بود و تاریکی و هربار ما یک قسمت فیل را می دیدم و طول کشید تا بفهمیم که سر و ته این دنیای شبیه سازی کجا هست اصلا... و این مطلب اینقدر مهم بود که منی که عموما تاریخ و این ها یادم نمی ماند هنوز یادم هست که چه روزی از فروردین ماه بود که من لنگ یافتم یافتم در دست در خانه می چرخیدم... این موضوع هنوز هم موضوع جدیدی در سطح بین المللی محسوب می شود. سه چهار سال قبل که سوال ها در این حد بود که اصلا این که می گی یعنی چی؟ به همین دلیل خیلی از موارد در این چند سال دچار تغییرات ماهوی شده اند و خیلی از آن چیزهایی که در آن پایان نامه پیشنهاد بودند الان عملی شده اند و هستند!!

لازم به ذکر است که یکی از داورها در روز دفاع به من گفت که چنین موضوعی از 25 سال قبل از آن سال (29 سال از الان) در دانشگاه شهید بهشتی کار شده است و خوب من که هنوز نفهمیدم که 29 سال پیش با کدام کامپیوتر کلا این کارها را می کرده اند با نرم افزارهایی که نبود. اما شاید شما بخواهید بروید آن ها را هم پیدا کنید و بخوانید!... خوب این هم غرولندی به جان این یکی دانشگاه و جهت استحضار!

استاد راهنمای من برای این پایان نامه که در نهایت "به کارگیری نرم افزارهای شبیه ساز رایانه ای در طراحی معماری؛ گامی به سوی معماری همه جانبه نگر " نام گرفت خانم دکتر طاهباز بودند و استاد مشاور هم دکتر اصفهانیان از اساتید دانشکده مکانیک دانشگاه تهران بودند.

این پایان نامه خیلی جاهایش در زمینه ترجمه علنا می لنگد هر چند من تمام تلاشم را در آن زمان کرده بودم. یک جاهایی هم هست که من اشتباه فهمیده بودم آن موقع اما کلیت مطالب هنوز قابل بحث است و به خصوص لینک های زیادی دارد که می تواند به درد بخورد برای آغاز تحقیق های جدید.

فصل سوم به خصوص خیلی به درد خواهد خورد که ایده بگیرید که سر و ته ماجرا کجا بود در 4 سال قبل. فصل چهارم هم خیلی به درد بخور است در این زمینه که اگر خوب است پس چرا کسی استفاده نمی کند؟... بعضی از نمودارها و بحث های فصل به کارگیری شبیه سازی در طراحی را من هنوز برای سخنرانی ها و ارائه هایم استفاده می کنم و کلا بسیار مورد توافق است.

و در پاسخ به این که چرا بار سفر بستم باید بگم که من به دنبال فرصتی بودم که دغدغه هایی را که در پایان نامه کارشناسی ارشد در فصل به کارگیری شبیه سازی در طراحی معماری مطرح کرده بودم رو با عمق بیشتری دنبال کنم و خوب در این فرصتی که اینجا داشتم تا حد زیادی از به هم رساندن طراحی و شبیه سازی و کمک گرفتن از الگوریتم های ژنتیک در یافتن "پاسخی در خور" و در مدت زمان مناسب و با انعطاف پذیری لازم برای طراحی جواب گرفتم که در آن ویدئوهایی که لینکش را در چند تا پست قبل گذاشته بودم می توانید ببینید.

گفتم پاسخی در خور چون فکر می کنم معماری آن قدر شاخصه های غیرقابل اندازه گیری و تعیین کننده و محترم در کنار بحث های طراحی همساز با محیط دارد که گزینه بهترین مطلقی وجود ندارد اما گزینه های در خور اعتنا و گزینه های غیر قابل قبول داریم.

این روزها هم دغدغه ای که در کار حرفه ای دنبال می کنم این است که ماجرا را از پروژه های کوچک و متوسطی که خودم طراحی کرده بودم و یا پروژه هایی که دانشگاهی بود برسانم به پروژه های واقعی در مقیاس بین المللی در یک دفتر بزرگ. آنجایی که زمان ها و بودجه های پروژه ها مشخص و معلوم است و یک گروه دارند روی یک پروژه کار می کنند و خیلی هایشان کلا اهمیتی نمی دهند و تو نیستی که تصمیم نهایی را میگیری.

فکر می کنم که برای این کار باید بتوانی از یک سو این ماجرای شبیه سازی را آنقدر طراحانه مطرح کنی و سوالهایت را دقیق بپرسی و ابزار دقیقی را در زمانی منطقی و به صورت بهینه به کار بگیری که نتایجی داشته باشی کلا و از سوی دیگر آن قدر هم خودت معمار باشی و طراحی بلد که بتوانی گروهی را که متشکل از معمارهایی است که خیلی هایشان کوچکترین درکی از واقعیت مطالب هم ندارند (و به همین دلیل عموما خیلی هم فکر می کنند که می دانند) به سمت درست هدایت کنی و نتایج شبیه سازی را از یک سری تصاویر رنگی و عدد و رقم و نمودار کنار طراحی تبدیل کنی به جزئی از طراحی واقعی ای که ساخته می شود... فعلا که خیلی آسان نبوده است و می دانم که یک مقدار بلندپروازانه است اما حالا ما که همیشه در شرایط کاسه ماست به دست در مقابل اقیانوس در شرایط اگر بشه چی میشه بودیم این چند سال هم روش تا آدم بشویم!

من فکر می کنم آنچه این روزها به عنوان معماری همساز با محیط/پایدار در دنیا و بین معماران مطرح است بیشتر خنده دار است تا بخواهد امیدوار کننده باشد اما خوب این ها دلیل نمی شود که آدم دغدغه هایش را دنبال نکند. صد البته این حرف خیلی کلی است و من منکر تک و توک کارهای خوبی که به خصوص در برخی از کشورهای اروپایی ساخته می شود نیستم و آن ها سر جایش محترم!

امیدوارم این یک پست طولانی و عریض و طویل یه مقدار رنگ بوی معماری به این وبلاگ بدهد بعد از مدت ها! من کلا از ایده ها، ایمیل ها، ایرادهای دوستان درباره هرکدام از این سه تای بالا استقبال می کنم و خوب آدرس ایمیل من هم اینه:

Sadeghipour [at] gmail [dot] com

همینا دیگه. خوش و خرم!

 

پ.ن. سپاس ویژه از آقای امیرعلی که لطف کرد و در این شرایط همه جا فیلترینگ زحمت آپلود کردن پایان نامه های من رو کشید! به قول ارباب اصفهانیا می خوامت و خرجت می کنم! :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥

پله پله تا ملاقات خدا - یون کی ای!

1. اولین بار که دیدمش هفته دوم یا سومی بود که اینجا بودم. به عنوان استاد مهمان آمده بود برای دو جلسه برای یک کلاس دیگه. یک سوال پرسیدم که شما می دانید چطور می شود فلان کار را کرد؟ گفت نمی شود. اگر توانستی یک قهوه مهمان من هر جا که خواستی! نتیجه اش این شد که هفته بعد، بعد از کلاس رفتیم و یک قهوه ای ما را مهمان کرد و اولین بار بود که حرف زدیم. به من گفت خیلی بلندپروازی!

2. ما خیلی همدیگر را ندیدیم آن ترم. این ترم اما دو تا کلاس برداشتم باهاش. بامزه اش کلاسی بود که بر اساس تز دکترایش تدوین کرده است. کلاس در حدی بود که آخر هر کلاس میپرسید کیا فهمیدن؟ بعد دو نفری میگفتن ما! بعد می گفت خوب بقیه که نفهمیدین چیا رو نفهمیدین؟ بعد لیست رو یادداشت می کرد می گفت ترم بعد باید یک جور دیگر درس بدهم شاید! کلا نه وقتی بود برای توضیح دوباره و نه امیدی به این که ملت با توضیح دوباره بفهمند داشت.

3. برای همین درسی که گفتم برای میان ترم گفتم می خواهیم فلان کار را بکنیم. گفت تابحال از این کارها کرده ای؟ گفتم نه! اولین بار است. گفت چقدر می توانید وقت بگذارید. گفتم یک فکرهایی کرده ایم اما برای خود پروژه اگر شب را هم کار کنیم ٢٠ ساعت ناخالص وقت داریم. خندید، گفت: اگر نرسیدید نمی اندازمتان... رسیدیم البته اما مردیم!

4. برای اون یکی کلاس بعد از میان ترم گفتم می خواهم در نیمه دوم ترم فلان کار را بکنم. گفت ن. را می شناسی ترم پیش یک ترم کار کرد نتوانست الان هم دارد کار می کند هنوز نتوانسته. تو ۶ هفته وقت داری، کارهای دیگرت هم هست. نمی گویم نمی توانی اما فکر کنم که نمی رسی! (این یکی خودش آسانسوری بود جای پله!)... گفتم خوب من ضرر می کنم که می افتم! برای شما که اتفاقی نمی افته. خندید گفت چرا! تا الان فقط من این را بلدم آخر ترم می شیم دو نفر!

5. ژوری میان ترم بود برای ترم تابستانی. بعد از ارائه کشیدم کنار دو سه تا لینک رو بهم معرفی کرد گفت اینا رو چک کن برای سوالایی که داشتی اما نکن این کار رو با خودت. نمی رسی! نصف این ها هم بسه و اینا رو هم کسی نفهمید چی گفتی، نترس و کسی نمی پرسه چرا نشد و از این حرفا... بعد آخرش خندید گفت می دونم که تو کار خودت رو می کنی البته. پس من رو در جریان بذار که نتیجه چی می شه! ؛)

 6 و 7 رو سانسور کردم چون "مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت/ ورای مدرسه و قیل و قال مسئله بود" هیچ، به اندازه کافی هندونه زیر بغل خودم گذاشته بودم در موارد قبلی پر رو می شدم. کلا باید یه کلیدواژه اضافه کنم به نام خودقشنگ پنداری!

8. در مورد 7 دعوتم کرد برای ناهار خداحافظی امروز... یه کم حرفهای جدی زدیم و بعد گفت از این کارا که میکنی نکن کلا! من کردم... آخر عاقبت نداره. گفت زندگی در شرایط EXTREME خیلی هم خوب نیست در دراز مدت... گفت باید ازدواج کنی زودتر! اونجوری خیلی فکر نمی کنی که چه کار باید بکنی! چون باید دنباله رو اوامر خانومت باشی! :))

بعد اضافه کرد که خودت نری یه خول و دیوونه مث خودت پیدا کنی! به پدر مادرت بگو یکی رو برات پیدا کنن که یه کم به زندگیت تعادل بده! من خودم قبلا مثل تو بودم الان صبح سحر پا میشم شب هم قبل از نیمه شب می خوابم... خیلی هم خوبه! و همین طور گفت و گفت و گفت و از من قول گرفت که جدی به این حرفا فکر کنم!... بگذریم که آخرش یادش رفت که چه توصیه هایی کرده بود و گفت لینک اینی رو که امروز گفتی رو برام بفرست ببینم چی شد!

9. ایمیل که زدم که لینک رو بفرستم نوشتم اگر نکرده بودی اون کارها رو من هم امروز نمی تونستم این کارها رو بکنم فکر نکنم اینقدرا هم که گفتی کاری که کردی به درد نخور مونده باشه و این که کلا خل و چل جماعت بین المللی لینکن به هم و من هنوز امیدوارم و این که خیلی خیلی ممنون... به ایمیلم جواب داده که برو ازدواج کن! در تماس باش! :))

 

پ.ن.1. این دو تا لینک یه قسمت از کارهایی که من برای تابستون انجام دادم و مربوط به این موردیه که ذکرش در آخر اومد: 1 و 2. دومی اونیه که امروز انجام شد و در حقیقت تکامل یافته قسمت سوم ویدئوی اوله. این که اینا چیه دقیقا رو باید در یه پست به زودی توضیح بدم که الان دارم بهش فکر میکنم. ویدئو اول با یه اسلاید شروع میشه که ایده رو نشون میده کلا برای اونایی که عجله دارن احیانا و اون اسلایدیه که من در میان ترم نشون دادم و گفتم در 15 روز انجامش ممکنه!

پ.ن.2. من می دونم یوتیوب فیلتره و شرمنده ام از این بابت. داشتم فکر می کردم لااقل برای پست بعد فایل این ویدئوها رو یه جایی آپلود کنم که فیلتر نباشه اما گویا کلی محل های اشتراک هر گونه فایلی رو مسدود کرده اند که اسلام ضربه نبیند یا نمی دونم چی! از پیشنهادات دوستان در این زمینه استقبال می شود.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸

مصطفی ایرانی

اسمش مصطفاست. نام خانوادگی اش ایرانی. هندی است بعدا!!! و اینجا طراحی شهری می خواند. سابقه آشنایی مجازی ما می رسد به یک مسابقه اوایل این ترم که چندتا ایمیل رد و بدل کردیم و آخرش هم شرکت نکردیم به دلایل متعدد. سابقه آشنایی رو در رو را هم یادم نمی آید دقیقا از کی بود اما در اتاق 321 بود و من گفتم سلام. من مصطفی (mostapha) هستم با ph و o و احتمالا شما مصطفی (mustafa) باشی با u و f! و بعد به رسم اینجایی ها از آشنایی هم خوشحال شدیم.

بعد تابستان ندیده بودمش تا همین چند روز پیش که آمد 321 و گفت که دارد می رود 2 ماه هند و بعد برمیگردد می آید فلان شهر (که از قضا من هم دارم میروم) که در فلان شرکت (که رقیب شرکتی است که من می روم، این یکی هم از قضا) کار کند. می گفت این دو ماه را برای این می رود هند که دفتری که در هند دارد بسته نشود. می گفت که چند دهه بعد از چین که بگذرد توسعه اصلی در هند خواهد بود و برزیل و اصلا دارد می رود این شرکت در آن شهر در این ینگه دنیا کار کند به خاطر این که 5 قرارداد اصلی برای نمی دانم شهرهای کجای هند را با این شرکت بسته اند و می خواهد هم تجربه کسب کند و هم اطلاعات داشته باشد برای دفتر خودش در هند و چشمهایش برق می زد این ها را که می گفت و وقتی می رسید به هند.

و من نشسته بودم و گوش می دادم با مدلی که پیش رویم بود و به هیچ درد مملکتم نمی خورد و دفتری که بسته شده بود همین چند هفته پیش و مملکتی که توسعه اش اینطوری است که طرف ییهو مورد الهام قرار گرفته که 1000 متر زمین بدهد به هر نفر که خانه داشته باشند و باغی و حوضی و سبزی و سیفی جات بکارند و کلا خودکفا و حالا مساله این است که مقام فلان با این طرح حال نمی کنند وگرنه که میشد من بلدم، مهندسم شما یه لحظه دقت کن که ببینی چرا تابحال به فکرت نرسید! مملکتی که نه نیازی به متخصص و تخصص و اینها داشته و نه دارد و نه کلا نیازی به توسعه که همیشه مانده ایم در دعواهای چند پله قبل... و فکر می کردم چقدر وقت باید بگذرد که چشم من هم برق بزند مثل این مصطفی که شهرتش ایرانی بود اما هندی بود و داشت می رفت که دفترش را نبندد مثل دفترچه ما که بسته شد پیش از آن که باز شود کلا.

بهش گفتم خوش به حالت! و همین طور که فکر می کردم به آقای سهراب سپهری و این که باشد که انارهای این خانه های هزارمتری ترکی بردارد و دست ملت "فواره خواهش*" بشود و عشق و حال و چشم ما کور و دند ما هم نرم که ما اگر می خواستیم چشممان برق بزند باید می ماندیم و مبارزه می کردیم و هر روز اخبار می خواندیم و سیاست می فهمیدیم و نظر داشتیم به قول دوستان که نداشتیم. پس حالا که کلا کاری نمی توانیم بکنیم "بگذارید هواری بزنم**" که نیازی ندارد به این که بمانیم و بخوانیم و نظر بدهیم و مبارزه بکنیم و الی آخر... شمع را هم شما روشن نکنید لطفا ما با همین نفرین تاریکی بیشتر حال می کنیم و هاله و اینها خودش کلی نور دارد و نیازی به شمع نیست.

 

* " تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد"... سهراب

** " من دچار خفقانم خفقان/ من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم" ... فریدون مشیری

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱

حالا پشت به زین...

١۴ روز و چند ساعت مانده و پس از حل مکافات های پیشین در شرایط ولی اگه بشه چی میشه همچنان در اتاق ٣٢١ به سر می بریم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧

بگم و برم ها... داده های آب و هوایی

تا مدت ها داده های آب و هوایی موجود برای ایران که راحت میتونستید دانلود کنید محدود به تهران بود. خوشبختانه داده های آب و هوایی ۴ ۵ تا شهر جدید رو به داده های آب و هوایی تهران که قبلا موجود بود اضافه کردند. فایل های epw اصفهان، بندرعباس، شیراز، تبریز، تهران و یزد رو می تونید از اینجا دانلود کنید.

این فایل ها رو هم می تونید با ودرتول* باز کنید و هم با کلایمت کانسالتنت**. یه توضیح واضحات هم این که اینا داده آب و هواییه... شبیه سازی نیست.

*Climate Consultant 5**, Wearther Tool

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥

اون مسابقه ه بود....

در رقابتی نزدیک با اختلاف ۴ امتیاز در مجموع رای داوران و بینندگان دوم شدیم. هایپربولیک ها اول شدن. نتیجه گیری اخلاقی اینه که من انگیزه ام برای یاد گرفتن گراس هاپر چند برابر شد. تا به حال دو بار خواستم شروع کنم و یه کارایی کردم اما پا نمی ده لعنتی ؛)... ممنون از همه دوستان. :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
تگ ها : معماری

6 روز وقت دارید که به اینا نشون بدید رای من کو؟

آقا من معمولا از این کارا نمی کنم اما این بار یه مقدار رو کم کنی استکبار جهانی مطرحه و می دونید که کلا ما تو کار کم آوردن نبوده و نیستیم. از این رو از خوانندگان محترم این وبلاگ درخواست داریم که به ما برای این مسابقه رای بدهند تا ببینیم کیه که روابط عمومی و اینا کم میاره... آره داداش من!

لازم به ذکر است که شما یکی از پنج داور مسابقه اید و این که بقیه را برای رای دادن به خودتان تهییج کنید هم از خواست های مسابقه است و تقلب نیست هیچ، قانون مسابقه هم هست!... اینهاش:

Community voting will go until February 6th at 11:59 PM. So keep getting people to vote on your project

در آخر هم این که باید برای رای دادن ساین آپ و لاگ این کنید و خوب من شرمنده ام از این بابت اما همینجوری نمیشه رای داد... به هر حال این جوری من هم می فهمم که این وبلاگ واقعا مخاطب دارد یا من برا خودم مینویسم کلا! چشمک

دم شما گرم!

 

پ.ن: توضیح برای اونایی که ممکنه ندونن چه باید کرد: وقتی لاگین میکنید باید برید اون بالا دست راست بالای پروفایل sponsored challenges رو انتخاب کنید. بعد برید تو این مسابقه اولی که اسمش design an external solar shade بعد اگر برید طرح ها رو ببینید پایین هر طرح دست چپ یه جایی هست که می تونید رو فلش های بالا یا پایین کلیک کنید که به طرح رای مثبت یا منفی بدید... اینجوری

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠

نخوانید این مطلب را بهتر است

یکی از مشکلات من سر کلاس ها کلنجار رفتن با ذهن خرابم است. ذهنی که پر است از خاطره تلاش های بی نتیجه. بی خوابی های برای هیچ. تنها دویدن هایی که آخرش این می شد که موبایلت را خاموش می کردی یک روز می خوابیدی خانه که یادت برود اصلا چه طوری می خوری توی دیوار.

وقتی که این ها می گویند فلان و بهمان می کنید در طول پروژه، من یاد مهندس مکانیکی می افتم که فکر میکرد در گلخانه (sunspace) می خواهم گل پرورش بدهم. مجری ای که ارتفاع طبقه را برای خودش کم کرد. ویدی که برای طراحی اش خودم را کشته بودم و یک شبه پر شد. کارفرمایی که برای یک نرده پله احمقانه مدعی شد ما هیچ نکرده ایم. تاسیساتی هایی که فقط وقتی در و پنجره ساختمان را می بندی میتوانند فکر کنند به رفتار حرارتی ساختمان بعد تازه مثلا قرار است به تو مشورت هم بدهند.

یاد این می افتم که اگر یک مقدار اندکی بخواهی فراتر بروی از ساده ترین چیزهایی که هست باید تا پیچ آخرش هم خودت بروی پیدا کنی و ببندی. تازه آخرش دستمزدی که نمی گیری هیچ پروژه را هم عقب انداخته ای یک چیز نصفه و نیمه ای هم شده است نتیجه که خودت هم میمانی که کار درستی کردی یا باید می گذاشتی میرفت.

ذهن من اصلا نمی خواهد باور کند که همیشه اوضاع اینقدر هم بد نبوده و نیست.  موفقیت هایی که داشته ام گم می شود میان آوار تلاش های بی فرجام و هی میخواهم به این استادها گیر بدهم که چی میگی تو بابا... اما بعد یادم می آید با این که اینجا هم خبری نیست وقتی سخت گیر میشوی اما به هرحال این ها یک کارهایی کرده اند و می کنند.

همین جاهاست که هر روز از خودم می پرسم تویی که هنوز می خواهی برگردی دقیقا میخواهی به کجا برگردی؟ بیشتر از آنچه که میکردم که نمی توانم انجام دهم. نه آن جوانی هستم که بودم و نه انگیزه سابق را دارم که بخواهم بجنگم برای هیچ... دیگران هم که همانی هستند که بودند.

کجا میخواهی برگردی دقیقا؟ میخواهی برگردی دفتر و بعد بروی بنشینی سر جلاساتی که الان دیگر همه پایدار هم شده اند احتمالا و بعد برای خودت زمزمه کنی که "وقت آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش" یا می خواهی بمانی با همه ی دوست نداشتنی هایی که برایت وجود دارد اینجا و همه ی دوباره شروع کنم هایی که برایت هست و ببینی که چه می شود؟

فعلا که دارم این عقل احمق را بازسازی می کنم که شادتر باشد و فکر کند دنیا از این به بعد عادلانه تر خواهد بود احتمالا. اینقدر سر کلاس ها به من گیر ندهد و لطفا بگذارد تصورمان را بکنیم حالا گیرم که "تصور کردنش سخته"... جرم که نیست... هست؟

 

پ.ن.١. این پست تقدیم به همه آن هایی که منتظرند که بنویسند دیدی بهت گفتم برنمیگردی!  نیشخند و البته من هنوز تصمیمم را نگرفته ام جدا اما الان جدی درگیر چه کنم چه کنم شده ام.

پ.ن.٢. من نسبی که حساب کنید ز دید آدم های بیرونی آدم موفقی لااقل در زمینه کاری محسوب میشوم و تازه خیلی هم بهم خوش گذشته است. خیلی ها هم این را بهم گفته اند. بعضی اوقات فکر می کنم یک مقداری ناشکرم و البته من همیشه آدم عجولی بوده ام. برای جوان تر هایی که اینجا را می خوانند این را نوشتم. اوضاع از اینی که من اینجا می نویسم خیلی بهتر است. شما پیش فرض بگیرید که من آدم پرتوقعی هستم. و صد البته که آنچه برای شما رخ می دهد می تواند خیلی بهتر باشد.

پ.ن.٣. دوباره تکرار می کنم که من آدم غرغرو و بدبینی می شوم گاهی اوقات. من تجربه های خیلی خوب کاری هم داشته ام و با آدم های فهمیده زیادی هم صحبت بودم و کار کرده ام.... این نوشته نباید اسباب غم و بی انگیزگی کسی شود... به خصوص جوانترهای مجلس که می ترسم بخواهند تعمیم بدهند ماجرا را... لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩

طراحی همساز با محیط در مقیاس شهری- مصدر

این شهر مصدر کلا برای من از یکسال قبل سوال بود. امروز به بهانه های مختلف فرصتی فراهم شد که گشتی بزنم و ببینم این آقای فاستر و دوستان چه عرضه کرده اند که کلا ماجرا کشید به این که طراحی پایدار در مقیاس شهری یعنی چه. کلیات را که خودتان می توانید به راحتی با گوگل کردن بیابید اما دو تا لینکی که به نظرم ارزش به اشتراک گذاشتن در این جا را داشت عبارتند از:

١. اینجا یک سخنرانی و میزگرد است درباره سه پروژه در مقیاس شهری که با رویکردهای متفاوتی به این موضوع پرداخته اند. یکی از نمونه ها طراحی شهر مصدره. اگر هنوز ویمو در سرزمین آریایی فیلتر نگشته است این سخنرانی را حتما ببینید.

٢. اینجا هم ساختمان مجموعه مرکزی شهر مصدر ارائه شده. در مقایسه با سایت های دیگه ای که دیدم مدارک اندازه های قابل قبول و خوانایی دارند و توضیحات هم به نظر من حالا با اندکی غلو قابل قبوله.

پی نوشت: لطفا شاد باشید... سپاس!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

دکتر محمد منصور فلامکی

اینقدر خوش شانس بوده ام که در دوران کار حرفه ای با آدم هایی کار کرده باشم که وقتی پیش شان می ایستادم راحت احساس بیسوادی کنم. برای منی که کلا زندگی ام خیلی بعد نداشته است و ندارد، این آدم ها همیشه ماندگارترین ها و تاثیرگذارترین ها بوده اند.

زیاد نیستند آدم هایی که برایت تمام نمی شوند. زیاد نیستند آدم هایی که اینقدر می دانند که هرچه به تو می گویند باز هم هست که برایت بگویند. زیاد نیستند کسانی که  مسیر زندگیت با دیدنشان عوض می شود.

احتمالا شما اینجا را نخوانید اما به هر حال "دکتر محمد منصور فلامکی" عزیز یا آن طور که خودتان می پسندید "دکتر منصور فلامکی" عزیز شما به هر حال برای من چهره ماندگار بودید. تبریک به خاطر رسمی شدن این ماندگاری تان برای کهن بوم و بری که باید به داشتن مثل شمایی افتخار کند.

می دانم که احتمالا چقدر سخت بوده است که در کنار دیگر اسم هایی که دیدم اسم شما را گذاشته باشند که بروید آن بالا و می توانم تصور کنم جملاتی را که در توضیح این ماجرا برای این و آن تعریف کرده اید و می کنید.

خواستم که بدانید که هنوز هم اسمتان را که میبرم احساس بیسوادی سراپای وجودم را می گیرد. اگر ایران بودم احتمالا الان داشتم نوشته هایی که اول کتاب هایتان برایم نوشته بودید می خواندم و در دلم به خود پز می دادم.

با احترام

مصطفی

 

پ.ن.: تشکر از دوستی که کامنت گذاشته بود و من را باخبر کرد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩

بچه کجای بوستونی اینقدر با مرامی تو؟

در این کلاسی که به من داده اند همه جور دانشجو هست. از دانشجوهایی که امسال آمده اند تازه دانشگاه تا 6 تا از همکلاسی های خودم! معمولا ارائه مطالب در این کلاس ها خیلی سخت است چون اگر تخصصی حرف بزنی 10-12 نفر پرتند اگرعمومی حرف بزنی 8-9 نفر حوصله شان سر خواهد رفت. امروز من می خواستم یک ارائه خیلی کلی درباره منابع انرژی پاک و چگونگی بررسی اون ها و استفاده از اون ها در طراحی ساختمان بگم در حدی که یک دانشجوی سال اول رشته ای که ربطی به طراحی هم نداره بفهمه. خود به خود می دونستم برای همکلاسی هام کلا مطلب خیلی جدیدی نخواهد بود...

با منطق اینجایی خوب می خواستن واحد رو برندارن. اما با منطق من یه ایمیل زدم به همشون که آقا من می دونم اینا برای شما تکراریه اما من باید نصف بیشتر کلاس رو در نظر بگیرم. لطفا با این دید بیاین کلاس که به من کمک کنید که مطالب رو کامل تر ارائه کنم. خلاصه که گفتم من مطمئنم که پشت من هستید و دم شما گرم!

یعنی باید می دید امروز اینا چه کردن. می خواستم آخر کلاس همشون رو ماچ کنم. اینقدر خودشون رو زدن به خریت... نصفشون رو که اسلام دستم رو بسته بود. نصفشون رو هم که فردا برامون حرف در میارن این جا تازه اون آقا هم  تو دانشگاه کلمبیا گفته  بود ما در ایران از این حرفا نداریم... خلاصه که مجبور شدم که به یک لبخند تشکر آمیز قناعت کنم اما خیلی خندیدم.

اوج ماجرا اونجا بود که گفتم کسی هست که ندونه گلباد چیه؟ هیچکی دستش رو نبرد بالا. یهو یکی از این همکلاسی های ما "جاناتان" یه نگاهی انداخت احساس کرد من می خوام به هر حال توضیح بدم. دستش رو می بره بالا میگه من! :) ...یعنی بچه کجای بوستونی تو اینقد با مرامی؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩

کارگران مشغول کارند- سوم به گمانم

یکم: جمعه بود که موبایلم نزدیک های 8 صبح زنگ خورد*. شماره از کارگاه د. است. با اکراه جواب می دهم. از پشت گوشی یک صدای سرحال بلند بلند داد می زند:

- سلام مهندس! بازم که خوابی... هاهاهاها

+ بله خوب! می دونید که... در خدمتم؟

- ببخسید به هر حال اما مهندس این کدای ساختمون "الف" نمی خونه که! 4.2 متر اختلاف داریم رو جای ستون ها!

+ نمی شه که؟ مطمئنید. اجازه بدید من چک کنم بهتون خبر می دم.

فایل نقشه را باز می کنم مختصات ها را چک میکنم. به نظر درست می آید. زنگ می زنم:

+ سلام به نظر که مختصات ها درستن... عجیبه! شما مطمئنید؟

- دست شما درد نکنه دیگه. خودم یه کاریش کردم. شما برو بگیر بخواب... هاهاهاها

+ خیره! ولی به هر حال من کدا رو چک کردم. درست بودن. شما دوباره یه بررسی بکنید.

- ما میخا رو هم کوبیدیم رفت! ها ها ها ها

خداحافظی می کنیم و خلاص!

 

دوم: سه ماه بعد می فهمند که مهندس سازه نقشه را برعکس مختصات زده بود و این ها سازه ساختمان را بر عکس اجرا کرده بودند. یعنی ورودی ساختمان رو به دیوار بود! نقشه های معماری را تغییر دادیم و یه چیزی شد که شما از نیم طبقه وسط پله میری توی ساختمون می رسی به یه سالن ورودی بزرگ رو به یه در ورودی بزرگ رو به دیوار! ... کلا در نگاه ما مایه آبروریزی مجری و خنده و تجربه ما!

سوم: چهار ماه بعد نشسته ایم دفتر همان کسی که پشت تلفن مکالمه بالا را انجام داده بودیم.

- مهندس! یه چیزی رو اما باید بهت بگم.

+ بفرمایید.

- این ساختمون "الف" رو اینجوری اجرا کردیم خیلی از طرح اولش بهتر شده به نظر من! بقیه هم تو کارگاه همین رو میگن... به نظر من خواست خدا بود!

+... سوال خمیازه

* دوستانی که خواننده های قدیمی هستند می دانند که یکی هشت صبح زنگ بزند به موبایل من نباید هیچ انتظاری برای این که جواب بدم می داشت! حالا برای ما خیلی جمعه و شنبه فرقی نداشت...


پ.ن: این را خیلی وقت پیش نوشته بودم و ترسیدم هیچ وقت منتشر نشود. حیف بود به هر حال خواست خدا منتشر نشود!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

نمی دانم؟

یکم: تا 5 کلاس داشتم و تا بیایم ایمیلم رو ببینم و برم نیم ساعت هم دیر کردم. رفتم گفتم اومدم برا گرفتن حقوقم. بهم گفت دیر اومدی اما حالا که اومدی بذار بهت بدم... چک رو باز می کنم و می بینم کل ماه رو پرداخت کردن. من سه هفته اول سوشیال سکوریتی نامبر نداشتم و این یعنی عملا اجازه کار نداشتم و خوب تقصیر اینا هم نبود. من دیر رسیده بودم و بعد از ورود باید 10 تا 15 روز کاری صبر میکردم که درخواست بدم. یعنی می تونستن حقوق اون سه هفته رو هم قانونا ندن اما داده بودن... می دونین پول زیادی نیست اما به موقع دادن و مثل آدم. یعنی یه سیستمی هست که تو کار کردی اینم پولته حالا و اگر احتمالا یه روز هم احساس کنن من به درد این کار نمی خورم خیلی راحت میگن دیگه نیا و خلاص!

دوم: ما کارها رو 8-9 ماهی هست که تحویل داده ایم و من و بقیه دوستانی که در پروژه دستی داشتند طبق معمول بیشتر از عرف و قرارداد وقت گذاشتیم و هی برو و هی بیا و ... آخرش هم کارفرما گفت شما توقعات من رو برآورده نکردید! باید توقعات من رو برآورده کنید تا بعد... (توقعات هم در این حد بود که برای انتهای راهروها با طرحتون حال نکردم رفتم یه سری شیشه رنگی خریدم، چه جوری بچینم کنار هم؟ شما به من نقشه این رو ندادین! یا این که این طرح هاتون برای روشنایی ها اسلامی نیست. اسامی خدا رو بنویسیم به جاش! یا اسم ملک رو که حق کار ادا بشود... ملک تجاری است جهت اطلاع!)... ما هم که نه انرژی لازم را داشتیم و نه وقت درگیری با تمام احتیاجی که برای اولین بار در عمرم به منابع مالی داشتم حدودا کنار کشیدم تا ببینیم بقیه دوستان چه می کنند. تا وقتی که آمدیم که خبری نشد... همان هفته های اول که رسیده بودم اینجا یک ایمیل دریافت می کنم از یکی از رفقا که طرح شما برای فلان جا رو دادن ما لیزر بزنیم...

سوم: برای چند ماه آخر برای اولین بار در عمرمان (و انشاا... آخرین بار) یک کاری گرفتیم از این دست چندم ها به عنوان کمک خرج. از این ها که ما کار می کردیم بعد یه پرداختی می شد و مثل این داستان شاهزاده و گدا همه سهمشان را برمی داشتند و طبق قرارداد سهم ناچیز ما را می دادند (آنجایی که سوپ شاهزاده را می آوردند و همه مزمزه میکردند و یخ کرده اش می رسید دست شاهزاده!). یک مرحله ای کار رفت برای قضاوت. گفتند این مدارک را اضافه کنید تا بعد. یک سری مدارک اضافه کردیم دوباره و رفت و در این جا بود که دریافت ما از خرج ما کمتر شد... گفتیم که آقاجان! الان مدارکی که ما به شما داده ایم تا ؟ درصد پروژه است و شما هم می دانید و این مدارکی که می خواهید خیلی چیز خاصی نیست. کل پولی هم که می خواهید بدهید در مقابل پول پیشی که گرفته اید دو زار هم نیست. تا از آن بالا پول را بدهند عنایتی بفرمایید که من الان دارم از جیب پرداخت می کنم... در نهایت داستان این که من پول ها را از جیب دادم و از مملکت آمدم بیرون و لیست جدیدی دریافت کردم که این ها را هم برای تکمیل مدارک بدهید...

چهارم: این ها سه داستان است از دنیاهای متفاوت است برای کارهایی متفاوت در دو بستر متفاوت. مقایسه کردنشان نه ممکن است و نه منطقی است. اما نمی دانم چرا هی در ذهن من می افتند کنار هم... گفتم شاید بنویسم ذهنم بی خیال شود.

همین دیگه... آدم است دیگر. اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸

مصدر

Newyork Times: In Arabian Desert, a Sustainable City Rises

Norman Foster, the firm’s principal partner, has blended high-tech design and ancient construction practices into an intriguing model for a sustainable community, in a country whose oil money allows it to build almost anything, even as pressure grows to prepare for the day the wells run dry

آدم ندونه فکر می کنه ایران نفت نداره که خبری نمیشه...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦

خر ما از کره گی دم نداشته کلا انگار!

احساس احمقانه ای دارم. فکر کنید یکی بیاد اون چیزایی که خودتون درس می دادید رو با حس اینا خیلی مهمه بهتون درس بده و کلی تمرین هم بده. اصرار هم کنه که با روشی که من می گم حلش کن... بعد کلا غلط و با کلی تقریب. :(((

بعد شما مثل اینایی که عمریه با ماشین حساب کار نکردید باید بشینید ماشین حساب رو دوباره کشف کنید در حالیکه می دونید برنامه نویسی هم اومده. یعنی یاد اون دوران فنی دانشگاه تهران می افتم که گیر میدادن با راپید ترسیم کنید و آی نمانده کمر و از این حرفا.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥

گفتگوی تمدن ها آری، گفتگوی واحدها نه!

یعنی می تونم روزی رو تصور کنم که با زبان به راحتی کنار بیام اما این فیت و اینچ نه! می خوام مونیتور رو خرد کنم از بس رو اعصابه! یعنی یه اتاق نمی تونم بکشم حتی به راحتی... احساس کند ذهنی بهم دست داده اصلا...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳

Simplicity

 

You know you've achieved perfection in design, not when you have nothing more to add, but when you have nothing more to take away.

de Saint-Exupery

 

ترجمه نکنید لطفا! خودش گویاست

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢

معمار شدن یا نشدن... کی گفته که مساله این است!

اول این مطلب را بخوانید با عنوان Ten Reasons Not to Become an Architect بعد هم این یکی را بشنوید که در کامنت های همان مطلب قبلی بود با عنوان Top 10 Signs You Might be an Architect و شاید یک مقدار هم بخندید!

بعد هم  خدا عقل داده که خودتان تصمیم بگیرید دیگر!

شایان ذکر است که اگر وقتی بود من دوست داشتم که این مطالب بالا را ایرانیزه هم می کردم تا لطفش دو چندان شود. زحمتی که می اندازیم بر دوش آن دسته از خوانندگان باتجربه این وبلاگ که اگر حالش را داشتند و فرصتش را دلایل و نشانه هایشان را اضافه کنند به این لیست های بالایی برای این که آدم معمار بشود یا نشود؟ من الان خودم نمی دانم واقعا! ؛)

دیگر اینکه این مطلب احتمالا آخرین مطلب این وبلاگ خواهد بود تا حدود سه یا چهار ماه دیگر که اگر عمری بود و فرصتی، دوباره نوشتن را از سر بگیریم مگر این که خلافش ثابت شود که معمولا هم ثابت می شود! پس چندان هم جای خوشحالی نیست آقای همکار سابقا جدید!

به سبک مجری های رسانه های دیداری و شنیداری تا دیدار بعد درود و بدرود و به خیر و خوشی و سلامت و همه آن هایی که خودتان بهتر از ما بلدید... شاد باشید که چاره ای نیست به هر حال! :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩

DOE Unveils Net-Zero 220,000 Square Foot Office Space

اگر فرصت داشتید کل نوشته را بخوانید.

برای آن هایی که حالش را ندارند من اول به نقل این دو جمله کلیدی برای تعریف معماری زرو انرژی قناعت می کنم که در جریان باشید:

“A net zero energy building is a building with greatly reduced energy needs through efficiency gains such that the balance of the energy needs can be supplied by renewable technologies,”

“A good ZEB definition should first encourage energy efficiency, and then use renewable energy sources available on site. A building that buys all its energy from a wind farm or other central location has little incentive to reduce building loads."

و بعد هم این دو جمله از دو پاراگراف انتهایی که نشان می دهد که هنوز راه درازی مانده است تا برسیم به آنجایی که باید... البته در دنیا منظورم بود. در ایران که ما الان رو قله ایم.

"Given that the average square foot of office space in the Denver area where the NREL office is located runs about $140 per square foot to design and build, and the NREL building is $259 per square foot, there’s still progress to be made in terms of proving that net-zero can be achieved at an acceptable cost."

"The building increases NREL’s campus square footage by 60 percent but only increases energy needs by 6 percent, and then fulfills those needs via a rooftop solar array..."

Via here

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧

نه تو رو خدا!... بگو این روحیه رو از کجا آوردی!؟ جان من!

ببیند من اصلا نمی خواهم مثل دفعه قبل به ماهیت این ماجرا و این که اصلا برگزاری مسابقات طراحی معماری سبز و این جور چیزها در این مملکت چه معنی می تواند داشته باشد کار داشته باشم... مثلا نمی خواهم برایتان بگویم امروز صبح رفته بودم جایی که دو طبقه زیرزمین ساخته شده بود و دیوارهایش عایق رطوبتی نداشت. چون این ها ربطی ندارد احتمالا... چون کنفرانس و جشنواره و این ها در ایران باید باشد چون در بقیه دنیا هست و ما که شاگرد اول همه دنیاییم در همه چیز هم باید این ها را داشته باشیم... به درد هیچ چیز نخورد برای ترسیم نمودار که به درد می خورد!... نمی خورد؟

گویا از فردا اولین جشنواره ملی سبز مثل خیلی دیگر از اولین هایی که هرسال برگزار می شود در این مملکت در راستای اعتلای میهن عزیزمان در حال برگزاری است و چون چند سالی هست که من اصولا نمی خواهم نقشی در اعتلای این مملکت داشته باشم به من ربطی ندارد. من دیشب در جریان قرار گرفتم که چنین ماجرایی هست و این که در این جشنواره مسابقه ای هم برگزار می شده است که خوب تکلیف من هم برای عدم شرکت در چنین مسابقاتی از پیش معلوم است. اما...

یک مطالبی در صفحه توزیع برنامه مسابقه بود به عنوان ارزشیابی که یعنی حال من یکی را دو ساعتی خراب کرد! من نمی دانم الان چند نفر می فهمند که این هایی که این جا می نویسم تا چه حد خنده دار است، اما به هر حال... شاید اینجا تنها جایی است برای من که می شد شکایت ببرم از این جماعت.

آقا! یکی نیست برود از این ها بپرسد که شما حالا دو تا سیستم ارزش گذاری ساختمان ها و یا مسابقات را دیدید نباید یک مقداری بالا و پایین کنید که کجا استفاده می شود، چه مدارکی می خواهد... یعنی یک نفر نبود که در این حد بفهمد آن جا... بعد شما دارید جشنواره ملی برگزار می کنید. داورهای این جشنواره ها یعنی هرجا دعوتشان کنند با سر می روند. تخصص خاصی ندارند؟ از مرمت تا معماری سبز صاحب نظرند؟ من فکر می کنم هرکسی که اندکی سوادی در این زمینه داشته باشد با خواندن این مطالب همین طور که از عصبانیت سرخ می شود از خنده روی زمین پهن شود.

با حالید به خدا... دقت کنید که ارزشیابی در دو مقیاس است:

 مرحله اول: توجه به محیط زیست و سایت طراحی که شامل موارد زیر می باشد:

 • سایتهای پایدار 22 امتیاز  • مصرف بهینه آب 8 امتیاز  • انرژی و آتمسفر 27 امتیاز  • مصالح ساختمانی و منابع تامین آن 20 امتیاز  • کیفیت هوای داخل ساختمان 23امتیاز

این ها را با چه مدارکی ارزیابی می کنید؟ با این مدارکی که درخواست کرده اید مثلا "انرژی و اتمسفر 27 امتیاز" یعنی چه؟ یعنی اگر مثلا چه طرحی چه جوری بود می شود 25 بعد کدام طرح می شود 21 مثلا؟ تاس می اندازید؟ سنگ، کاغذ، قیچی یا راه حل های ابتکاری دیگری هم هست... چه جوری می خواهید "کیفیت هوای داخل ساختمان" را از ارزیابی کنید؟ نمره ها را می اندازید توی یک کیسه، هیات داوران بیرون می کشد؟ بعد این 23 امتیازی که اختصاص داده اید من را تحت تاثیر قرار داد، 3 امتیاز آخر را می گویم البته... حالا 20 امتیاز همچین کیلویی به نظر می آمد ولی دقتی در 23 امتیاز هست هم شان مسابقه تان. یعنی حالا که طرح ها ارزیابی شده است و هیچ کدام هم  امتیاز لازم را نیاورده اند یک لطفی بکنید این نتایج ارزیابی داوران رو هم بگذارید ببینیم...

مرحله دوم ارزیابی بامزه تر هم هست: "ارتباطات 100 امتیاز" یعنی شمایی که مثلا در مسابقات دهگانه خورشیدی دیدی یک چیزی هست به نام Communication نباید می رفتی توضیحاتش را می خواندی که شاید مثلا آن مسابقه یک مقدار ماجرایش با این مسابقه شما فرق بکند.... حالا من هم این صفحه شما را نمی خواندم و اینجا نمی نوشتم یعنی آن داورهایی که این فرم ها را گرفته اند و احتمالا نمره هم داده اند در چه حدی هستند؟ یعنی ارزشی برای خودشان و تخصصشان، اگر البته تخصصی داشته باشند، قائل نیستید؟

دیگر خودتان ادامه بدهید به: "آسایش و راحتی:  100 امتیاز" که همان Thermal Comfort است احتمالا و داوران آن را با وجب از روی نقشه ها اندازه می گیرند، " تاسیسات و وسایل خانگی:  100 امتیاز" که در نقشه های مبلمان مشخص شده است لابد... و البته اوج ماجرا اینجاست که "تراز انرژی :  100 امتیاز". من بعید می دانم حتی یک نفر در آن جمع باشد که مفهوم Energy Leveling را بداند، ارزیابی اش بماند برای بعد که آن هم از طریق انتخاب گوی از داخل جعبه ممکن است...

می دانید، با خودم خیلی کلنجار رفتم حالا که مدتی هم هست که ننوشته ام و حال نوشتن را هم ندارم این مطلب را بگذارم و بگذرم... اول خواستم برای چند نفر غر بزنم و بی خیال نوشتن شوم اما نشد.

به من حق بدهید که توی این مملکت که بیشتر اعتقادات آدم،‌ ارزش هایش، فرصت هایش و تقریبا زندگی اش را به باد فنا داده اند... در این مملکتی که الان دیگر از استاد دانشگاه تا مجتهدش برای من به یک اندازه  آدم هایی بی ارزش، فرصت طلب، تنبل، پرادعا و بی اعتقاد محسوب می شوند مگر این که خلافش ثابت شود... برای منی که سرم را گرم کرده ام به مطالبی که فکر می کنم ذاتا ارزشمند هستند و خیلی شخصی دنبالشان می کنم و حتی از ترس به گند کشیده شدنشان در این جامعه لعنتی که استاد استحاله همه چیز به سخیف ترین نوع آن است می ترسم خیلی هایش را عمومی کنم... برای من یکی در این جبر تاریخی و جغرافیایی، دیگر خیلی فشار دارد که این ارزش ها و دلمشغولی های خرده ریز باقیمانده زندگی ام را هم در سطح ملی به گند بکشند و نخواهم حرفی بزنم!...

امیدوارم پذیرایی خوبی برای شرکت کنندگان تدارک دیده باشند لااقل که به هر حال پولی که داده اند حیف و میل نشود... به هر حال این جشنواره های علمی در نمودارها می آید و سبب اعتلای ایران زمین خواهد شد مطابق معمول. ما تنگ نظران چشممان کور و دندمان نرم... فتح کنید قله های دانش و فن آوری را!

عزت زیاد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

وقتی کارگران مشغول کارند - قسمت دوم

از نماساز به نما

این طوری شروع شد که ما یک قرارداد بستیم برای تکمیل یکی از پروژه هایی که پیش از این کشیده بودیم یا در حقیقت دوستان ما کشیده بودند و ما هم درگیر ماجرا بودیم. کاربری ساختمان در حین اجرا عوض شده بود و خوب نقشه ها هم باید عوض می شد. آن هم موقعی که سقف طبقاتش همگی اجرا شده بود و آن چه ساخته شده بود طبیعتا با عملکرد جدید آن چندان همخوانی نداشت.

بگذریم که چه ها شد و کار چند بار عوض شد تا توافق طرفین حاصل آید. اما قسمت جالب ماجرا این بود که کارفرما - که بی تعارف از بهترین هایی است که من تا بحال دیده ام- چند وقت پیش که همدیگر را دیدیم گفت مهندس این نمای دیوار آجری ها هست که دوطرف ساختمان است. خیلی زیادی ساده است. یک طرحی توش بیا!

ما چند باری دلایل سادگی را چیدیم کنار هم که اینجوریست و آن جوری بود و بنابراین این نما همین ساده باشد بهتر است و دیدیم افاقه نکرد که نکرد. دست آخر به ما گفت که مهندس این نما برای نماساز قبلی خوب بود اما این جدیده آجرکاره. متری فلان قدر بیشتر می گیره برای نما حالا چه طرح داشته باشه چه نداشته باشه. حیفه...حالا یه نگاهی بنداز!

از نما به نماساز

یک هفته ای ما رفتیم و آمدیم که ببینیم چه کنیم که هم کارفرما راضی باشد و هم یک کاری نکنیم که بعدا هر دو پشیمان شویم. تا بالاخره این هفته رفتیم پیش کارفرما. عکس ها را چیدیم، آجرکاری ها را نشان دادیم و دلایل را ارائه کردیم که برسیم به راه حل مناسب: "مهندس! نمی شه نماساز رو عوض کنید بدید دست همون قبلی!" :دی

پ.ن.1: این نوشته ها رو قبل از این می خواستم به عنوان "از خانه هایی که ساخته نشد" بذارم اینجا که یکی رو هم به همین نام نوشتم. اما به پیشنهاد فرزانه خانم اسمش را تغییر دادیم به اینی که الان هست که انرژی مثبت داشته باشد هر چند از این نام هم خوشمان نمی آید هنوز...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩

ASHRAE Video on Achieving Net-Zero Energy Buildings

این لینک رو هر کی تونست ببینه برای ما هم تعریف کنه. من هر راهی به ذهنم می رسید رفتم... حتی راه های خلاف. :)

ASHRAE Video on Achieving Net-Zero Energy Buildings

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸

Passivhaus

یکی از بحث هایی که از دو سال پیش ذهن من و یکی از دوستان را به خود مشغول کرده بود این بود که چطور ساختمان هایی با نمای تمام شیشه ای می توانند در سیستم LEED نمرات بسیاری خوبی بگیرند. من شخصا همیشه به این که یک ساختمانی در یک منطقه غیرمعتدل سرتاپا شیشه باشد (حالا با عجیب ترین تکنولوژی ها) و یک فصل هم طراح ساختمان درباره شفافیت نوشته باشد و در عین حال ساختمان هم انرژی کارا باشد  و هم هزینه های دوره ساختش معقول باشد، مشکوکم!

بگذارید اینگونه بگویم که اگر ساختمانی با شرایط بالا توانسته باشد حداقل ها را کسب کند پس با یک طراحی معقول می توانست به نتایج بسیار بهتری از نظر انرژی کارایی دست یابد.

پس از آن که نتایج ممیزی برخی از این ساختمان ها منتشر شد، مقاله هایی از این دست نشان داد که در صورت عدم رعایت اصول اولیه طراحی اتفاق های خیلی عجیبی رخ نخواهد داد، حالا مصالح فلان باشد و فن آوری بهمان (البته مساله به این سادگی که من گفتم نبود و مسائل دیگری هم دخیل است که می توانید خودتان بخوانید اما این مساله ای که من هم گفتم بود). سوال اینجاست که پس امتیاز بالای این ساختمان ها از کجا آمده است؟

و پاسخ این است که با توجه به گستردگی آیتم های ارزش گذاری در سیستم LEED این ساختمان ها امتیازات لازم در شاخه های دیگر، مثلا مدیریت آب های سطحی، یا استفاده از مصالح بازیافتی و ... را کسب نموده اند و در نهایت با کسب متوسط امتیازات مربوط به انرژی کارایی، ساختمان در مجموع نمره خوبی را به دست می آورده است.

البته به نظر من این مساله به علت جامع گرایی سیستم LEED رخ داده است و الزاما نقطه ضعف محسوب نمی شود. به هر حال دست اندرکاران عرصه ساخت و ساز طبق معمول سوراخ دعا را پیدا کرده اند که چگونه هم دور هم باشند و هم امتیازات لازم را کسب کنند.

این ها را نوشتم برای معرفی استاندارد دیگری به نام پاسیوهاس که اصلیت آلمانی دارد و کم کم در آمریکا و انگلستان هم در حال رواج یافتن است و در مورد مسائل مربوط به مصرف و اتلاف انرژی به مراتب سخت گیرتر است. البته نه جامعیت سیستم LEED را دارد و نه تنوع آن را برای کاربری های متنوع. من نمونه های مربوط به مسکن را قبلا دیده بودم و دیاگرامی هم که در پایین آورده ام مربوط به همین مساله است و به تازگی چشممان به تلاش هایی که برای تعمیم این استاندارد به مدارس انجام شده است روشن شد.

یکی از تفاوت های اصلی این استاندارد محدودیت هایی است که به وضوح اعمال می کند و نوع واژه ها هم حتی این مساله را نشان می دهد. مثلا به جای اینکه بگوید باید پل های حرارتی را کاهش داد می گوید باید ساختمان بدون پل حرارتی باشد. یا اینکه فرم ساختمان باید بهینه باشد و ساختمان گسترده و پرخلل و فرج بهینه نیست و بقیه ای که می توانید اینجا بخوانید. البته نتیجه نهایی الزاما ساختمان بی شکل و شمایلی هم از آب در نمی آید. نمونه اش هم ساختمانی که تصویرش را در ادامه می بینید و از اینجا آورده ام.

اینجا را هم اگر علاقه داشتید ببینید برای نمونه های اتریشی.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢

روزی خواهم آمد...

جوان تر اگر بودم و در دنیاهای موازی جای دیگری افتاده بودم که سوالاتش در مایه های "دل خوش سیری چند؟" نبود، به گمانم در این مسابقه معماری شرکت می کردم. وسوسه ساخته شدن و سنجیده شدن قدیمترها خیلی می توانست کارگر باشد اما این روزها باید برود کشکش را بسابد که خربزه آب است...

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها : معماری

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد...

I love deadlines. I like the whooshing sound they make as they fly by.

Douglas Adams

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦

از اون جهت!

Researchers are from Mars; Designers are from Venus!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸

به خانه برمیگردیم!

در باب گم و گور شدگی مان یا همان که این صفحه چرا سفید شده بود کلا!

١- من حق گم و گور شدن را برای خودم محفوظ می دانم! حالا درست که دستمان کوتاه شده است از این که کول پشتی برداریم و یکی دو ماهی گم و گور شویم فیزیکی، مجازی اش که در اختیارمان هست!

٢- درست که معمولا گم و گور شدگی به موبایل ختم می شد و من این جیرجیرک را که خاموش می کردم فکر می کردم که گم و گورم اما این بار احساس کردم که باید عمیقا گم و گور شوم و بنشینم به تماشای سیب. این بود که این جا را هم خاموش کردم.

در جواب چند تا از ایمیل ها و کامنت ها و ...

٣- من بارها اینجا یک سری منابع برای مطالعه درباره معماری همساز با محیط، شبیه سازی و امثال اینها معرفی کرده ام و خیلی باحال است که ایمیل دریافت می کنم که می شود منابعی معرفی کنید برای مطالعه!

۴- یک نفر نوشته که من اکثرا لینک و متن ها و منابع انگلیسی را که اینجا می گذارم، چرا فکری برای آن هایی که زبان خوبی ندارند انجام نمی دهم!؟

من البته یک کار خاصی دارم در این زمینه انجام میدهم که بعدا همینجا هم اعلام می کنم. اما به هر حال فکر می کنم همه ما مجبوریم که زبان را در حد متوسط به پایین بلد باشیم و از پس خواندن متن های ساده ای از قبیل این ها که من بهشان لینک می دهم بربیاییم... به هر حال من به این کاری که در برخی از وبلاگ ها رواج دارد در ترجمه از سایت های دیگران و تولید مطالب ناقص الخلقه برای پروژه های دانشجویی تا اندازه فراوانی بیزارم.

۵- برای آن هایی هم که به دنبال نمونه ای برای موردپژوهی هستند نمونه مورد مطالعه برای معماری پایدار هم کم نیست!!! الان که همه هر برجی و حجمی هوا می کنند یکی دو پاراگراف هم پایداری میچپانند به ماجرا....پرانتز باز... خوشحالم که گند ماجرا در این زمینه دارد به اوج می رسد و همین مساله نوید این را می دهد که به زودی اکثریت جامعه معماران بی خیال این جریان سبز و پایداری از این نوعی که رایج شده است میشوند و آدم هایی که واقعا در این زمینه دغدغه دارند می توانند مثل آدم کارشان را بکنند... پرانتز بسته ...

به هر حال به گمان من همین نمونه هایی که برای مسابقات ساختمان دهگانه خورشیدی طراحی می شود نمونه های قابل مطالعه ای است. دقت داشته باشید که برنده شدن در این مسابقه خیلی به میزان استفاده از سلول های فتوولتائیک وابسته است و طرح برنده همیشه بهترین طرح از نظر استفاده از روشهای پاسیو در طراحی نیست. به هر حال تمامی نقشه های معماری، سازه و تاسیسات و در برخی از موارد شبیه سازی ها هم موجود است. حالا تا آدم خودش چقدر اهل مطالعه باشد.

۶- شمع هم روشن می کنیم آرام آرام...اما قول نمی دهیم!

7-

I'm an Idealist. I don't know where I'm going, but I'm on my way! Carl Sandburg

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥

قرص خواب آور هم دیگر اثر ندارد و ما بیداریم اما خماریم!!!

١- من امسال فرصت نکردم که طرح های مسابقات دهگانه خورشیدی را درست و حسابی ببینم و بسنده کردم به دیدن عکس ها و چندتایی هم از فیلم ها. از آنجا که یوتیوب مخملی است و خیلی خطرات برای نسل جوان دارد، اگر خواستید اینجا می توانید فیلمهای کوتاهی از چند تا از این ساختمان ها را ببینید.

٢- خودشان که نوشته اند راهنما برای طراحی پایدار برای معماری، مهندسی و ساخت و ساز. ما هم همین را می نویسیم. هر چند باور نمی کنیم. اینجا را ببینید.

٣- الان حال ندارم اما یادم باشد که چند تا لینک آموزشی اکوتکت و لینک فایل آقای راینهات برای شبیه سازی نور با ریدینس را بیابم و در پست بعدی یا همین پست بگذارم!

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦

Solar Decathlon 2009

از همین جا دلا رو ببریم

National Mall in Washington, D.C

Solar Decathlon 2009

فرشته

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧

وقتی معمارها درباره کارهایشان صحبت می کنند دنیا خیلی بهتر به نظر می آید اما!

 

Danish architect Bjarke Ingels rockets through photo/video-mingled stories of his eco-flashy designs

آقا! حالا از این سخنرانی بالا بگذریم که معمولا باید شنید و گذشت از آنچه معمارها مواقع ارائه کارهایشان می‌گویند....اگر بخواهم منصف باشم باید چند تا پست بگذارم و از این TED TALKS تعریف و تمجید بکنم که بابا تو دیگه کی هستی و تاکید کنم که دست ابلیس و از کتف بستی و باقی ماجرا که برای شنیدن آن‌ها به اصل منبع مراجعه شود بهتر است! باید بگویم که چقدر ایده خوبی بوده است هر کسی این ایده را داده است که سخنرانی‌ها را این طوری منتشر کند... که چقدر ما لذت برده ایم در این گوشه دنیا و چقدر حالمان خوب شده است و می شود کلا چند به چند که این حرفها را می بینیم و می شنویم... آقا! خانم! دست مریزاد! دم و بازدم شما گرم...

 

مثل نوشته قبلی این ادامه مطلب را پرشین بلاگ به صلاحدید اضافه کرده است! ما مطلبی برای ادامه نداریم...

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸

از خانه هایی که ساخته نشد - یک

رئیس یک تشکیلات عریض و طویل بود که عمری برای راه انداختنش زحمت کشیده بود. هربار که می رفتم یک سری کاغذ نوشته برایم می خواند در زمینه اندیشه هایی که برای ارتقا سازمانش دارد و نظرم را می پرسید. اما با همه این احوالات حافظه ای برایش نمانده بود. بارها دیدم که بعد از این که گوشی اش را می گذاشت یادش می رفت با چه کسی حرف می زده است و یا حتی درباره چی؟ این وظیفه منشی بود که این ها را هم یادش بماند!

ناگفته پیداست که با چنین آدمی جلسه گذاشتن به عنوان کارفرما چقدر می تواند جالب باشد. هر بار که ما می نشستیم صحبت کنیم انگار دفعه اول است همدیگر را می بینیم. باید از همان ابتدا و برای هر جمله دلیل به روز می داشتی. اینکه قبلا توافق کردیم و این ها ارجاع به یک فضای خالی لایتناهی بود. با همه این احوالات آدم نکته سنجی بود و تا جایی که حافظه اش یاری می کرد منطقی.

این حافظه موقتی سبب شده بود که موضوع طراحی در طی جلسات از یک تا ۵ طبقه تغییر کند! خیلی بامزه بود. صورت جلسه و این ها را هم کار نداشت. می گفت فکر کن الان می خواهیم تازه تصمیم بگیریم... و البته لازم به فکر کردن نبود ما هربار این کار را می کردیم.

بستر طرح طوری بود که جان می داد بنا را برداری ببری زیر خاک. یک شکستگی داشت در انتهای زمین که به تمامی می نشست پایین و وقتی بنا یکی دو طبقه بود من می خواستم  کل بنا را همان جا بسازم یعنی در زیرزمین. وقتی با آب و تاب درباره مواهب معماری در زیر زمین برایش صحبت می کردم و چندین و چند نمونه را گواه می آوردم، توی چشمهایم نگاه میکرد و چند به چند پکی می زد به سیگارش. عنبیه چشمهایش از این خاکستری هایی بود که بعضی اوقات ته رنگ سبزی هم می گیرد.

آخرش که حرف هایم تمام شد گفت: من یک سوال از تو دارم. پسرم چند سالت است؟

تمام افکارم رفت به این سمت که کودکم بی تجربه ای و گول خورده ای و اینها! با اندکی اکراه که حالا که چه؟ سنم را گفتم، که آن موقع چهار سالی از الان که این ها را می نویسم کمتر بود.

پکی عمیق به سیگارش زد و آرام گفت: می دانی... من خیلی دیگر زندگی کنم به اندازه طول سن توست. بگذار این مدت را روی زمین باشم بعدا عمری زیرزمین خواهم بود با تمام مواهبی که شرح دادی!

و می دانید که... حرف حق جواب ندارد. :)))

 

پ.ن.: نوشتن از ماجراهایی که با کارفرماها رخ می دهد اگر چه می تواند جالب باشد، اما برخی اوقات خیلی هم می تواند خطرناک شود. فعلا می خواهم آرام آرام یک سری از تاریخ گذشته هایش را منتشر کنم دور هم باشیم تا ببینیم تا چه حد می توان جلو رفت!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳

توصیه هایی برای دانشجویان معماری

فرموده اند حالا که می خواهید کم کم برگردید سر کلاس های درس معماری یادتان باشد که ...

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸

خوب تحقیقاتی یافت می شود اینجا

 

خوب تحقیقاتی یافت می شود اینجا، ‌قابل دانلود.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠

House 78

نمی دانیم چرا این روزها علاقه ما معطوف شده است به هر چه رنگ و نور و منشور و این چیزها! حتی در حد بسیار محدود. جواد شده ایم آیا؟

بقیه عکس های این پروژه را می توانید اینجا ببیند.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٥
تگ ها : معماری

قربون آدم چیز فهم!

Never mind all that environmental rubbish. Get on with your architecture!

"Much of the ecologically motivated work today, acclaimed as green or contextual, is nothing more than a catalogue of environmental technology and land conservation systems tacked onto otherwise conventional buildings and landscapes." James Wines, l'ARCA, Sep. 1995, p 351

Ref: Architectural Design, May/June 2009, Energies, New material bounderies, P. 25.

 

یکی این که آقای همکار جدید دقت بفرمایند که نقل این مطالب به این معنی نیست که ما کلا زده باشیم زیر همه چیز و بگوییم معماران بروند پی معماری شان،‌این کارها را بگذارند برای اهلش... که اهلی وجود ندارد آن وقت! چشمک شما که می دانید ما اصولا معتقدیم به کار تیمی و فهم چندجانبه! خلاصه که سوء استفاده از این مطلب بالا در محیط اداری اکیدا ممنوع است!

خلاصه منظور این که اگر قرار باشد که به قول حضرت سعدی، قرآن به این نمط بخوانیم، به نظر ما همان بهتر که نخوانیم! در حوزه معماری اقلیمی عرض شد البته!

دیگر آن که از این به بعد سعی می کنیم در راستای شمع روشن کنی و نفرین به تاریکی و این دست مسائل در حد سوادمان، اصولی ساده از طراحی اقلیمی را در همین وبلاگ، گاه و بیگاه در چند خط بازگو کنیم. همانطور که بارها گفته ام این مطالب به حد کفایت در اینترنت هست اما ما هم بازنویسی می کنیم از زبان خودمان. باشد که به کار آید. در چند ماه اخیر با چند نمونه نظرات اقلیمی برخورد کردم که برایم یقین حاصل آمد که حتی بازگویی ساده ترین مطالب هم می تواند خیلی کارایی داشته باشد.

نویسنده مهمان هم در این زمینه می پذیریم حتی! لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳

دوست داشتنی ها...

منبع عکس

گوش دادن به این سخنرانی آقای Cameron Sinclair بدون شک ارزش ٢۴ دقیقه وقت گذاشتن را داشت! لازم است که بعضی اوقات چنین آدم هایی با چنین رویاهایی موفق شوند تا آدم از دنیا ناامید نشود.

از این جا که ما دیدیم یک جورهایی خیلی خوش به حالت است آقای Cameron Sinclair... به قول سعید دلمان قیجوجه(؟!) رفت!

پ.ن.١:این هم آدرس وبسایتی است که درباره اش صحبت می کند.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸

قاب رنگ ها

 

بدون شرح البته!

می توانید توضیحات، بقیه عکس ها و مدارک این پروژه را اینجا ببیند.

پ.ن: بعید می دانم کسی باشد که با معماری سر و کار داشته باشد و Arch Daily را نشناسد. اما به هر حال اگر تا کنون سروکارتان به این مکان نیفتاده است حتما سری بزنید تا مطالب دست اول بسیاری از وبلاگ های فارسی را بیواسطه زیارت کنید...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧

راهنمایی برای معماران جوان که چگونه دفتر طراحی خود را راه بیندازید

How to start your own design firm?

البته بعضی از مطالب را آدم تا لمس نکند نخواهد فهمید اما به هر حال خواندن این متن شاید برای خیلی از دوستان کمک باشد. درست است که این نسخه برای آمریکا پیچیده شده است و برخی از موارد آن اصلا اینجا معنی پیدا نمی کند، اما با تجربه محدود من بسیاری از آنچه نوشته اند در ایران هم کارایی دارد و به خصوص مطالبی که به معماری و دید و خواست کارفرما برمی گردد، قابل تامل است. قرار نیست که من توضیح بدهم، خودتان بخوانید خوب! لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧
تگ ها : معماری

BIM

این یوتیوب هم گر نیک بنگری خوب جاییست ها! همین پایینی مثلا و کلی دیگر که خوب اینجا بگذاریم یک روز طول می کشد صفحه بالا بیاید!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱

توبه نامه

این را پیرو همین متن پایینی می نویسم. یک جور حاشیه نویسی است از سر درد شاید! طولانی هم بشود شاید،‌حالش را نداشتید نخوانید... اول برای خودم می نویسم و بعد هم شاید برای کسانی که نمی شناسم و اینجا را می خوانند و احتمالا جوان ترند و شاید با دیدن این نوشته پایینی بخورد توی حالشان که چه می گوید این آدم غرغروی بی جنبه؟

.

.

.

نمی دانم چرا؟! اما هر چه را در نیم ساعت پیش نوشته بودم، پاک کردم. نخست به این فکر کردم خیلی زمینه مشترک می خواهد که این حرفهایی را که نوشته ام کسی درک کند. و بعد هم فکر کردم چه کاری است آدم مزاحم شادی دیگران بشود. و تازه درباره چه چیزی می خواهم بحث کنم. خوشحالم که این دنیای مجازی به آدم هایی مثل من اجازه این را می دهد که خودشان را گاهی اصلاح کنند...

از زندگیتان لذت ببرید... به هر حال آدم های منفی بین و غرغرویی مثل من هم وجود دارند که حق زیستن دارند هرچند بهتر است کلا بروند پی کار خودشان ..در مملکتی که جوانانش می توانند انرژی هسته ای را در سن ١۶ سالگی در زیرزمین کشف کنند، دیگر خانه ٢٠۵٠ که برایشان کاری ندارد... بالاخره در همه جای دنیا هم از همین بازی ها هست هرچند آن ها همه بازی هایشان همین نیست!

 

بعد نوشت: این عکس های هوایی را هم در وبلاگ هرمز ببینید که هم بفهمید چرا ای ایران ای مرز پرگهر و هم این که چرا ما ایرانی ها کلا اینقدر کارمان درست است و چرا دنیا باید بیاید از ما یاد بگیرد...لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧

نوآوران سرزمین شکوفه ها! از زندگی خود لذت ببرید...

بله... دیدید که مشکل از من بود و این تنها من متحجر بودم که واقعا چشم دیدن توانایی های شما را نداشتم و شما می توانستید. البته من خودم می دانستم که شما چه اعجوبه هایی هستید اما به هر حال چشم دیدن این ماجرا را نداشتم که آن هم به زودی برطرف خواهد شد!

چشمم بیش از پیش کور

و دندم به مراتب نرم تر!

اینجا را زیارت بفرمائید.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧

Copyright or right to copy? This is the question

ابتدا خواستم مثل دفعه قبل بی خیال شوم و اشاره ای کنم و بگذرم اما خداوکیلی این یکی پدیده ای است برای خودش در حد تیم ملی!

این آقای عسکر خادم را هر کسی در دانشگاه آزاد سپیدان -که نمی دانیم کجاست- دید، بداند که ایشان با این روحیه عالی و همت بلند تحت حمایت معنوی ما قرار دارند و راحت باشند کلا! نمونه هایی از نوشته های ایشان: 1 - 2 - 3 را برای استفاده خوانندگان محترم اینجا می آوریم. نمونه هایی مشابه آن ها هم به ترتیب در همین وبلاگ قابل مشاهده است: 1 - 2 - 3.

من دقیقا نمی دانم الان چرا این ها را اینجا گذاشتم... به هر حال فکر کردم باید به گونه ای به هم یادآوری کنیم که هر چیزی به هر حال حدی دارد. به نظر می رسد سایر نوشته های داخل این وبلاگ هم از جاهای مختلف دیگر قرض گرفته شده باشد. یعنی یک چندتایی را که من نگاه کردم اینگونه به نظر می رسید...حالا مرجعی برای رسیدگی وجود دارد یا ندارد؟ ؛).

پسر جان! لااقل از حمید پلاست یاد بگیر از یه جای پدر مادر داری بدزد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠

اکوتکت

این را برای همه آن هایی می نویسم که احتمالا در دنیای مجازی جستجو می کنند اکوتکت یا آموزش اکوتکت و از این جور ماجراها و احتمالا جواب در خوری به زبان فارسی نمی یابند. از عموم خوانندگان عزیز عذرخواهی می کنیم به روش اخبارگوها...

البته اگر کسی می خواهد بداند این اکوتکت ECOTECT چیست و به چه درد در طراحی معماری می خورد، می تواند سری بزند به اینجا اگر علاقمند شد بقیه را هم بخواند در غیر اینصورت که هیچ!

اول اینکه خود قسمت هلپ اکوتکت تقریبا کامل است و نیاز چندانی ندارید که دنبال منابع اضافی بگردید به خصوص که ویکی خودش را هم دارد. اما حالا که اصرار دارید چند تا نوشته هم هست که خانم جین تو لین نوشته اند که آن ها هم ارزش خواندن را دارد و اینجا موجود است. به خصوص اگر برای اولین بار می خواهید شروع کنید. من خواندن این نوشته ها رو پیشنهاد می کنم. یعنی با این نوشته ها خیلی سریع روش کار را یاد می گیرید. در قسمت Tutorials سایت دنبالش باشید.

نکته١: اگر به علت رفتار بامزه ایرانی ها که سعی می کنند جایی در اینترنت از خودشان، البته به معنای واقعی کلمه، رد نگذارند، سختتان است که عضو شوید از طریق گوگل هم می توانید مستقیما به فایل ها دسترسی داشته باشید. اسم نویسنده را که دارید اکوتکت هم کلیدواژه همراه... من واقعا این مساله رو باید ریشه یابی کنم!

احتمالا شمایی که خروجی های این نرم افزار را در آن صفحه بالایی دیده اید شیفته این نرم افزار شده اید و من خوشحالم اگر شما اینقدر باانگیزه باشید که در ایران باشید و کارهای واقعی را هم طراحی کنید و فکر کنید باید مسایل اقلیمی را تا این حد بررسی کرد. من شخصا پیشنهاد می کنم کار با این نرم افزار را شروع کنید. و بقیه نوشته را فعلا نخوانید!

حالا که خودتان خواستید یادتان نرود که اگر سواد مربوط به طراحی اقلیمی و مفاهیم مربوطه را نداشته باشید نتیجه کار می شود یک سری نمودار و شکل به درد نخور! از آن جا که من در این مورد بارهای متعددی غر زده ام و بارها منابع به درد بخور را هم معرفی کرده ام لزومی به تکرار نمی بینم. فقط اگر این گونه هستید که نمی دانید و نمی خواهید یا نمی توانید مطالب لازم را بخوانید، بروید از همان راهنماهای عمومی طراحی اقلیمی استفاده کنید و بدانید که اگر در همان حد هم بتوانید مسایل را تامین کنید بسیار آدم موفقی هستید و خوش به حالتان. این را خیلی جدی می گویم.

اما برای آن هایی که به هر حال می خواهند با این نرم افزار کار کنند یا الان کار می کنند، این چند مطلب را اضافه می کنیم:

لازم می دانم یک موضوع را یادآوری کنم و آن اینکه این نرم افزار فقط برای شروع مناسب است نه برای استفاده خیلی جدی. یعنی برای اینکه با ادبیات شبیه سازی انرژی آشنا شوید نرم افزار بسیار خوبی است اما فقط برای همین کار!... هرچند از اینجا به بعد بعید می دانم به درد کسی بخورد اما حالا که ادعا کردیم توضیح بیشتری هم بدهیم بد نیست.

ببیند برای شبیه سازی انرژی ضعف عمده نرم افزار اکوتکت، جدای از محدودیت هایی که در زمینه تعریف باندری کاندیشن ها دارد و این که معادلات ساده ای را ابرای شبیه سازی ستفاده می کند که سبب می شود نتایج الزاما تطبیقی با واقعیت نداشته باشد، در این است که در محاسبات جریان هوا بسیار ضعیف عمل می کند و عملا شما باید قید بررسی تاثیرات جریان هوا را بزنید. و خوب این برای نرم افزاری که ادعا می کند در مراحل اولیه طراحی قرار است کمک دست طراحان باشد ضعف عمده ای است. یعنی استراتژی های مربوط به تهویه را نمی توانید با این نرم افزار بسنجید و این اصلا شوخی نیست.

نکته ٢: گول شبیه سازی نمونه ای را که در سایت اکوتکت برای شبیه سازی باد قرار داده است، نخورید. نخست اینکه ما به شبکه تهویه نیاز داریم و نه به شبیه سازی CFD و دیگر اینکه موتور حل CFD این نرم افزار به صورت عمومی منتشر نشده است و البته تا آنجایی که ما امتحان کرده ایم قدرت حل قابل قبولی هم ندارد و به عبارتی همان بهتر که منتشر نشد! :). در ضمن اینکه این نرم افزار NIST که ادعاهایی در زمینه اش دارند هم به هیج وجه پاسخگو نیست. بیانیه بی پاسخ ما هنوز در سایت مربوطه موجود است که نشان می دهد اوضاع از چه قرار است.

نکته ٣: این هِلپ رو اینجوری می نویسی چه قیافه مخوفی پیدا می کنه ها!

برای شبیه سازی نور هم توانایی نرم افزار به شبیه سازی ضریب نور روز محدود می شود و من به اسناد مقاله ای معتبر که در کنفرانس شبیه سازی ٢٠٠٩ منتشر خواهد شد و من با محبت نویسنده آن توانسته ام آن را زودتر بخوانم اما اجازه انتشار آن را ندارم، صحت انجام شبیه سازی قابل قبولی ندارد و به نگارش نویسندگان اصلا پیشنهاد نمی شود.

نکته ۴: البته اگر از اکوتکت به عنوان اینترفیس ریدینس استفاده کنید، آن را بسیار مناسب خواهید یافت.

برای شبیه سازی صوت هم من بی سواد و بی نظرم هرچند چیزهایی شنیده ام که خوب نمی خواهم تا تجربه نکرده ام مکتوب کنم.

لازم به یادآوری است که ما هم اولین بار که اکوتکت را دیدیم مهرش بسیار بر دلمان نشسته بود و هنوز هم هست! ؛) و تازه عکس دو نفری هم با اندرو مارش داریم و مشکلی با این نرم افزار نداریم و گاهی اوقات استفاده هم می کنیم و کلی هم از آقای اندرو مارش رو در رو تشکر کرده ایم. ضمن اینکه هنوز فکر می کنیم که اگر کسی ضعف هایش را بداند برای برخی از موارد نرم افزار خوبی است و به علت توانایی هایی که برای اکسپورت به دیگر نرم افزارها دارد در مقام یک اینترفیس همواره مقام مناسبی خواهد داشت. در زمینه آنالیز خورشیدی هم نرم افزار قابلی است و کارایی فراوانی دارد که خودتان می توانید آزمایش کنید.

نکته ۵: اکوتکت را یاد بگیرید، اما جوگیر نشوید و احساس خیلی خوبی نداشته باشید و فکر نکنید تمام مشکلاتتان را حل خواهد کرد... در جریان مطالبی که اشاره شد هم باشید.

 

لطفا شاد و سرخوش و همچین بهاری باشید.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦

این من متحجر که چشم دیدن پیشرفت شما را ندارم و چشمم کور و دندم نرم!

در ایران، همین جایی که من زندگی می کنم طراحی خانه ای برای سال ٢٠۵٠ به مسابقه گذاشته شده است... در ایران در جایی که مقیاس اجرا بیل است و فنآوری ها تکمیل! در ایران...قهقهه. خانه ای برای ٢٠۵٠؟ در مملکتی که خانه هایی برای ٢٠٠٩ اش اینهایی است که هر روز می بینیم، در مملکتی که برای اجرای یک دیوار درست مشکل داریم... مسابقه برگزار می کنیم که خانه ای برای ٢٠۵٠ چه باید باشد؟ قهقهه

چرا من الان ناراحت باشم؟ چرا از ته دل نباید بخندم!؟ آقا من واقعا ممنونم. دنیا برای همه ما جا دارد. شاد باشید، توهم بزنید و مسابقه برگزار کنید. مثل همان مسابقات یادمان هایی که برگزار کردید. تجربه نشان داده که آدم بی کار فراوان است که در مسابقات قشنگ شما شرکت کند و همگی دور هم باشید و دور هم بودن هم خیلی خوب است و بر منکرش لعنت. ساختمان های واقعی ٢٠٠٩ را به غایت مناسب می سازند و این مشکلات اندکی که مانده است را بقیه حل می کنند. و مگر برای کارهای جدی و واقعی هم مسابقه برگزار می کنند...اصلا کلاس این کارهای دم دستی سطحش پایین است...فیل را هوا باید کرد!

توهم بزنید و با طراحی خانه ای برای سال ٢٠۵٠ دنیا را متحیر کنید. این قله های معماری است که منتظر شماست و دنیا به امثال شما نیاز دارد.

اینجا ایران است!

من هم برای اینکه سهمی هر چند اندک در این فعالیت مثبت و پیشرو داشته باشم پیشنهاد می کنم که حالا که ملت می خواهند زحمت بکشند و بالاخره کاغذ و پوستی مصرف می شود و پتانسیل هم خوب این همه بالاست بعد از طراحی خانه، دوستان حتی الامکان آن شهر ٢٠۵٠ را هم بکشند و همینطور تا جایی که شیت جا دارد طراحی کنند و بروند جلو تا مشکلات بیشتری ییهو حل شود و ما زودتر این قله ها را فتح کنیم که دارد دیر میشود و سال نوآوری و شکوفایی هم رو به اتمام است و احتمالا برای سال بعد هم تمدید نشود و من جدا نگران این مطلب هستم!

 

بله...

این منم!

این من متحجر که چشم دیدن پیشرفت شما را ندارد

چشمم کور

دندم نرم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

اگر اینترنت پرسرعت ندارید من را می بخشید...

حتی تصورش هم دشوار است که همین چند سال پیش این که بتوانی یک فایل 100 مگابایتی را ارسال کنی یک رویا بود... بعد اینقدر زود بگذرد که حالا می توانی بنشینی شب ها فوتبال هایی را که دوست داری مستقیم ببینی! سخنرانی نورمن فاستر را نگاه کنی که چه می گوید این بشر درباره معماری خودش و به چه ها استناد می کند که بگوید خوب طراحی کرده است... و بعد بروی همینطور به حرفهای آدم هایی گوش بدهی که به قول این ها ارزشش را دارد که پخش بشود برای همه...بعد گاهی بر بخوری به بعضی آدم  ها که حرفهایشان اگرچه شاید مفهومی تکراری باشد و اگرچه ایده آلیستی، یک فوتی باشد زیر خاکستر جانت که آتش بگیری دوباره که شاید بشود... شاید! 35 ثانیه آخر سخنرانی این آقا را میگویم. وقتی این ها را می گوید:

"You can live in a small poor country, like me!...You can work for a small company, in a boring branch...You can have no budget, no people, but still you can put your work to the highest possible level...and everybody can do it! We just need inspiration, vision and determination. And need to remember to be good is not enough!"

پ.ن: این آقا گویا معمار هم هست آقای همکار جدید! یعنی معماری خوانده است. در جهت پاسخ به آن پرسش بی پاسخ همیشگی تان عرض شد! :).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

از خاطرات اقلیمی!

آن اول ها که شروع کرده بودم درباره معماری همساز با محیط بخوانم معمولا در تطبیق ماه های میلادی با ماه های شمسی مشکل داشتم. این بود که روی یک کاغذ ماههای شمسی و معادل میلادی آن ها را نوشته بودم که یادم بماند. خود به خود بعد از مدتی نسبت به این ماهها حس پیدا کرده بودم. مثلا در این حد حفظ کرده بودم که جولای و آگوست ماههای گرمی است و الی آخر...تا این که چشممان روشن شد به این نمودار پایینی که در جزوه های اندرومارش (که بارها اینجا سایتش را معرفی کرده ام)، موجود است و همانطور که شما هم می بینید هر چه رشته بودیم  را در یک آن پنبه شده دیدیم!

خلاصه تا موقعی که ما بفهمیم این استرالیا در نیمکره جنوبی است و آن جا ماجرا فرق دارد به تمام اصولی که برای خودمان چیده بودیم شک کردیم!

اما این که یاد این ماجرا افتادم همه اش از خواندن این جملات در مقاله ای بود که خانم ورونیکا سوبارتو نوشته بود. فقط تصورش را بکنید:

"Still, the notion that the sun does not always rise from and set in the same direction was something that was not easily understood by some students who came from tropical countries." خنده

Ref: Soebarto V.I. 2005, Teaching an Energy Simulation Program in an Architecture School: Lessons Learned, Proceeding of 9th International IBPSA conference, Montreal, Canada.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

استاد باباته! - 2

آقایان، خانم ها! خوانندگان مرئی و نامرئی این صفحه.

چون فرصت نشد ادامه مطلب قبلی را بنویسم و بعید است که بنویسم فقط برای اینکه شفاف سازی کرده باشیم. گویا برداشتی که شده متفاوت از واقعیت است. کل ماجرا یک جلسه سه ساعته بود و نه بیشتر. آن هم برای تعدادی معمار اغلب پا به سن گذاشته که آن هم تمام شد. والسلام!

کم سن و سال ترین حاضرین جلسه گویا هم سن و سال خودم بودند و جالب تر آن که یکی از حاضرین همکلاسی کلاس سوم دبستان خودمان درآمد! 

به دور باد از ما تدریس در هر یک از دانشکده های گوگولی مگولی تازه به دوران رسیده این مملکت که تعدادشان هم کم نیست و روز به روز بیشتر هم می شود... (منظور از دانشکده های گوگولی مگولی این دانشکده های مختلف نوظهوری است که عمده دلیل افتتاحشان توزیع مدارک در سطوح مختلف به علاقمندان از همه جا مانده و از همه جا رانده است... ببخشید اگر الان به بعضی ها برخورد! اما فکر می کنم با بعضی مسائل نباید اینقدر شوخی کرد. منظورم علم و دانش و تخصص و مدارج علمی است البته!)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳

استاد باباته!

١

صبح شده. لباس پوشیده ام. می ترسم بگیرم بخوابم و همه چیز خراب شود. داشتم فکر می کردم که ای کاش شماره این راننده را داشتم زنگ می زدم که زودتر بیاید برویم که خودش زنگ می زند.

- سلام استاد؟

(با این که لهجه و پیش شماره موبایلش من را مطمئن کرده بود که راننده است،‌اما یک جوری گفت استاد! احساس کردم که با یکی دیگر است حتما)...بله؟!

بلندتر می گوید: سلام استاد! از طرف *** آمده ام. شما آماده اید که حرکت کنیم.

... تقصیر راننده نیست خوب! کسی سن و سال من را نگفته. این بنده خدا هم تصور می کند که به حکم عقل و منطق من حتما سن و سالی باید داشته باشم... گوشی را که قطع می کنم یک دل سیر می خندم و مسخره بازی در می آورم که مطمئن باشم با چهره به چهره شدن با راننده از خنده منجر نشوم... تصمیم می گیرم اگر باورش نشد که من همان استادم، بگویم استاد کسالت داشته اند من جای ایشان آمده ام این بار.

راننده مردی میانسال و عینکی است. پیراهن سفیدی پوشیده و یک جلیقه بافتنی سبز فسفری روی آن... مقداری طول می کشد که بتواند چهره من را بر آن چیزی که در ذهنش بوده منطبق کند، اما کوتاه نمی آید: شما جوانترین استادی هستید که تا به حال برای تدریس برده ام!

٢

یک ساعت و نیمی طول می کشد که از تهران خارج شویم... توضیح می دهم که من دیشب را نخوابیده ام و خوابم خواهد برد. اگر اذیت می شوید بروم عقب بنشینم . اصرار دارد که نیازی نیست: چه حرفیه! شما راحت باشا! تخت بگیر بخواب...

... چشم هایم را که باز می کنم وسط های جاده فیروزکوه هستیم... جنگل های دو طرف جاده خاکستری اند به نوعی. خیلی منظره زیبایی است. چشم هایم را به زحمت باز نگه می دارم و لذت می برم... یاد برنامه لذت نقاشی می افتم. خیلی وقت بود جنگل ها در این وقت سال ندیده بودم.

در طول مسیر چند به چند موبایل راننده زنگ می خورد و از آن جا که فکر می کند من لهجه شان را نمی فهم خیلی راحت صحبت می کند... خوشبختانه اینقدر خوابم می آید که خنده ام نگیرد و ماجرا لو برود.

٣

به شهر که می رسیم وقت تعطیلی مدارس است. بچه ها توی خیابان چند تا چند تا حرکت می کنند و من نوستالژیک می شوم نوستالژیک شدنی...می گوید این ورودی خیابان فرهنگ این ساعت همیشه ترافیک است. با شنیدن اسم خیابان فرهنگ چشم هایم برق می زند. تازه می فهمم کجا هستیم...

- خوب پارک کنید پیاده بریم بقیه راه رو.

- بد میشه که استاد!

- (برای چندمین بار توی دلم می گویم، استاد باباته!) نه! چرا بد بشه. مگه سر این سه راه مدرسه *** نیست؟

- چرا!

- خوب پارک کنید پیاده بریم. راهی نیست که.

پارک می کند و با کنجکاوی می پرسد: شما قبلا هم اینجا اومدید مگه؟

- بله! من اینجا مدرسه رفته ام. کلاس سوم دبستان!

هر کاری می کنم که سریع حساب کنم چند سال قبل بود نمی توانم... چند سالمه الان اصلا؟ چند سالم بود بعدا اونوقت؟... چه فرقی می کند؟ ضریب نوستالژیسیته ام می زند بالای مقدار استاندارد. حیف که منتظر استادند و فرصت ندارم... دوست داشتم بروم توی مدرسه ببینیم هنوز آن درختی که تو حیاط بود سرجایش هست. همانی که اگر نبود نمی دانم چطور باید قلعه بازی می کردیم توی حیاط!... دوست داشتم بروم و بدوم توی ورودی مدرسه از پله های دست چپ بروم بالا، راهرو را رد کنم و بروم سر کلاسی که هنوز یادم هست که پنجره اش به حیاط بزرگ ساختمان مجاور چه شکلی بود... حیف که یک استاد هیچ وقت بغضش نمی ترکد! حیف!

۴

من اهل تدریس رسمی نیستم. تجربه های تدریسی که داشته ام خیلی محدود است.  همفکری های چند نفره زیاد داشته ام انما از تدریس در کلاس و برای جماعتی که نمی دانم به معماری چگونه فکر می کنند،‌معمولا امتناع می کنم. اصولا سخنرانی های بدینصورت را خیلی کارا نمی دانم. فکر می کنم همه حرف ها موقعی به درد می خورد که مجاور طراحی رخ دهد و گرنه می شود حجمی از اطلاعات  که همه اش را هم اگر بفهمی آخرش می شود گفت خوب که چی؟

از طرف دیگر همواره احساس می کنم که شخصیت درس دادن را ندارم! این بار هم فکر نمی کردم که جدی شود... با خودم تکرار می کنم: شمرده شمرده حرف بزن! عجله نکن! حوصله داشته باش... زود تمام می شود. خیلی ها مثل تو بوده اند و کم کم یاد گرفته اند.

یک مشکل خاص هم برای امروز وجود دارد. من قرار است درباره معماری همساز با باد صحبت کنم. در حالیکه از نظر من این اسم غلط است. یعنی کامل نیست! معماری همساز با باد تنها معنی ندارد. معماری یک رخداد همه جانبه است. من مشکل دارم که همساز با باد را از همساز با خورشید مثلا جدا کنم. معماری همساز با محیط یک اتفاقی است که همزمان رخ می دهد و خوب از جنس معماری و طراحی است... نه سخنرانی یک سویه...

وارد که می شوم. سلام می کنم و خودم را معرفی می کنم.

- صادقی پور هستم.

- بله. آمده اید ثبت نام کنید؟

- نه خیر. من صادقی پور هستم... راننده که وارد می شود تازه می فهمند که این همانی است که به او می گفتند استاد! لبخند

 

* احتمالا ادامه دارد...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠

بعد از تورق مجلات معماری

اگر خلاق هم نیستیم، لااقل آزاده باشیم! دروغ چرا؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤

پای حرف بزرگترها

از وبلاگ مازیار قاسمی:

"اگر خلاق نیستید، اگر  به بوها و رنگها و بافتها و ... حساس نیستید، اگر اسباب بازیهایتان را برایتان میخریدند، اگر احساس میکنید دست و پا چلفتی هستید! اگر احساس می کنید حوصله و دقت کافی برای شب بیداری های فراوان ندارید به معمار(ی) فکر نکنید."

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢

طراحی روشنایی

 

In existing building simulation tools, illumination is typically calculated on horizontal surfaces such as workplanes, and more rarely on vertical surfaces such as walls. For circadian stimulus, light received at the eye is what counts. Conventional metrics thus need to be adjusted.

آی آدم لذت می برد یک چنین تحقیقاتی را می بیند که در جریان است. ببینید اینجا را.

پ.ن.١: بله! نمودار صعودی است...

پ.ن.٢: دوست خرانقی، پیامتان رسید. این روزها فرصت چندانی نیست. اما به زودی خبرتان می کنم. موفق باشید و با نشاط.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢

یک بنا، یک تجربه

پخش یک برنامه ای شروع شده از شبکه 4 با نام "یک فیلم، یک تجربه". تعدادی از فیلمهای به نوعی شاخص سینما را انتخاب کرده اند ومی نشیند با عوامل فیلم صحبت می کند درباره فیلم و ماجراهایی که حول و حوش تهیه فیلم رخ داده است. ای کاش یک برنامه "یک بنا، یک تجربه" را هم کسی می ساخت و با تیم طراحی و ساخت ساختمان های در خور معاصر صحبت می کرد. فکر کنم خیلی می توانست آموزنده باشد برای نسل بعدی. به خصوص در بازار ساخت و ساز (بعضی ها می گویند صنعت البته) ایران که اغلب حواشی شکل دهنده و تاثیرگذار بیشتر است برنامه پربیننده ای می شد... به معرفی معماری و نقش معمارها به عموم جامعه هم کمک می کرد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم...(دو)

اول اینکه: من یادم رفت که به متن قبلی کتاب Sustainable Healthcare Design رو اضافه کنم که در کتابخانه مرکز تحقیقات هم خوشبختانه موجود است. این کتاب مباحثی در زمینه Integrative Design و موارد دیگر از این دست هم دارد که الزاما مربوط به مراکز درمانی نیست و خوب خیلی هم خواندنی است. بیشتر قسمت های متن اصلی را هم به لطف کتاب های گوگل می توانید بخوانید. فصل ششم و در این میان صفحه ١٣۴ را هم نگاهی بیندازید بد نیست. اما اینجا به مختصری قناعت کنیم که در زیر سرفصل Ecological Design نقل شده است و آن اینکه:

برای نیل به این هدف نیاز به ایجاد یک دگرگونی در اندیشه هایمان خواهیم بود. به عنوان مثال تغییر در پرسش هایی که در هنگام طراحی از خود می پرسیم. مثلا به جای آن که بپرسیم "چگونه می توانیم همان روش های پیشین با کارایی بیشتری به کار بندیم؟" بهتر است از خود بپرسیم:

?Do we need it

?Is it ethical

?What impact does it have on the economy

?Is it safe to make and use

?Is it fair

?Can it be repaired or reused

?What is the full cost over its expected life time

؟Is there a better way to do it

و عجب سوالی می تواند باشد اینکه آیا باز هم راه بهتری وجود دارد؟ از آن هایی است که باید بر سر در آتلیه های طراحی نصب شود...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم...

شنبه صبح را رفتیم دانشگاه و بعد رفتیم تا بالای کوه که برسیم به آموزش و دیدیم نامه ای که باید می رسید نرسیده بود و سود این کوهنوردی تنها در استنشاق هوای پاک بوده است و  بس... این بود که رفتیم دانشکده و به قرار معهود منبری رفتیم در کلاسی و بعد بازگشتیم که برسیم به سایر اموری که در برنامه بود... کارهایمان گره خورد و به هیچ یک نرسیدیم بماند، سرمایی خوردیم، از آن سرماهای خوردنی! آنگونه که امروز را هم در خانه ماندگارمان کرد...
این بود که پس از نالش های صبح تا ظهر که اوضاع رو به بهبود رفت و رنگی بر رخسار آمد گفتیم بیاییم و برای رضای خدا و دل خودمان هم که شده یک چند تا بیمارستان درست و حسابی را در این دنیای نیمه مجازی اینترنت بیابیم و  ببینیم و همچنین تکلیف خودمان را با طراحی همساز با اقلیم /پایدار در فضاهای بیمارستانی/ مراقبتی مشخص بنماییم.

حال هم که دوباره داریم کم کم به احوالات صبح برمی گردیم  و باید برویم گفتیم نتایج به دست آمده تا این لحظه را در اختیار دوستان قرار دهیم که بگوییم و بخوابیم بهتر است تا نگوییم و بخوابیم!

اول اینکه از طریق LEED for Healthcare رسیدیم به این جا که مرکزی است که برای تهیه منابع مربوط به محیط های درمانی با لید همکاری می کند. جزوات خوبی دارد. من اصولا از این سیستم های ارزش گذاری لید و یا نمونه های مشابه آن استقبال می کنم. منفعت اصلی ماجرایش این است که دست طراح می آید که در یک نگرش جامع باید به چه چیزهایی توجه نماید... دانلود همه منابع مجانی است اما برای دانلود کردن برخی از آن ها باید عضو شوید که احتمالا حالش را ندارید! ؛).

این جا چندتایی Manual هست  برای بام سبز، زمین گرمایی و طراحی روشنایی و ... که حتما انتظار ندارید من همه آن ها را خوانده باشم!

یک لیستی هم اینجا هست که ده تا بیمارستان رو در سال 2006 به عنوان بیمارستانهای سبز ایالات متحده معرفی کرده است در زمینه های مختلف.

این ها هم یک جمعی هستند که قرار بود جایزه 2010 رو در زمینه ساختمان های درمانی بدن به یکی از دوستان ما که باز هم قرار بود نامش بعدا منتشر شود اما الان می دهند به این گروه دایره که دور هم نشسته اند و دارند کارهایی می کنند که نباید! ... این مقطع پایینی را مثلا کشیده اند که بسازند و خوب می سازند قبل از آن که دوست ما بخواهد قسط آخر قرارداد طراحی اش را بگیرد!

بلی! چه نشسته اید که فاستر، راجرز و هاپکینز نشسته اند دور هم که بخش عمده ای از مراکز درمانی آینده رو در بریتانیا سامان بدهند. در مایه های 50 بیمارستان و مرکز درمانی در بریتانیا در چند سال آینده. نام گروه هم شده گروه دایره. در منوی Our Facilities می توانید برخی از مدارک این پروژه ها را ببینید. Planned Facilities رو به خصوص وقتی می بینید آه بکشید عمیقا! دلایلش بماند، فعلا به من در این زمینه اطمینان کنید. در اینجا  هم یک سری گشت و گذار مجازی هست از پروژه های همین گروه. این فایل Pdf هم مربوط به یکی از همین بیمارستان هاست که نورمن فاستر طراحی کرده است.

و در آخر چند تا مشاور که در همین زمینه های طراحی مراکز درمانی فعال هستند این و این و این یکی! و البته در اکثر موارد مدارکی که ارائه کرده اند در حد تیم ملی است... می ماند این مجموعه که یک مرکز تحقیقاتی، آموزشی، درمانی بزرگ است که در قطر ساخته خواهد شد و ما از طریق خانم آیت از وجود آن خبردار شدیم...خدایش عوض دهاد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤

ببینید اما خیلی آه نکشید!

 اینجا را ببینید اما خیلی آه نکشید... فکرش را هم نکنید که درد لاعلاج می گیرید. الان من گرفته ام. درد لاعلاج را می گویم. من الان متوهم ام. من الان می خواهم یک تکه چوب گیر بیاورم اره کنم، ‌رنده کنم، رنگ کنم،‌ میخ کنم به دیوار لباس هایم را آویزان کنم بهش...  من می خواهم بسازم همانطوری که فکر می کنم...من می خواهم تغییر رشته بدهم. من یک جایی می خواهم باشم که معماری درست بتواند از کاغذ فراتر برود و ساختمان فقط از جنس تجاری نباشد... من کارگروهی می خواهم با آدم هایی که در کار خودشان حرفه ای هستند...

من رفتم بخوابم... چیزی هم نمی خواهم اصلا! باور کن!... سهم ما همین است شاید... هی!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱

ارائه های کنفرانس آکسفورد 2008

این دوستان در کنفرانس آکسفورد بالاخره ارائه های کنفرانس را بر روی وب قرار دادند. بروید و دانلود کنید اما زیاده روی نه! اینجا. این را جدی می گویم. اطلاعات همیشه هست  و معمولا اطلاعات را برنمی دارند از روی اینترنت. بنابراین آدم آن چیزهایی را که می خواهد دانلود می کند که بتواند ببیند و بخواند و احیانا استفاده کند...من کلی آدم می شناسم که آرشیوهای ارزشمندی از چیزهایی دارند که خودشان اصلا استفاده نمی کنند. مثلا تمام فیلم های فلان و فلان را که خودشان ندیده اند... یا تمام کتاب های بهمان را که نرسیده اند حتی بازشان کنند! آخر چیزی را که استفاده نمی کنی چه لذتی دارد نگاه داشتنش و یا حتی داشتنش؟ روز مبادا خوب از اینترنت بردار دانلود کن...

البته ما قویا معتقدیم که همه ی مسایل را می شود از اون جهت هم نگاه کرد و جواب متفاوتی گرفت پس هر جور که صلاح دیدید...ما را گفتن عقاید خویش بود حال اگر تو می خواهی ۴۲۷ دی وی دی داشته باشی از بهترین ها داشته باش به ما هم بده که ببینیم یکی دو تایی را البته!

سوال دیگر اینجاست که اگر این ها و آن ها اطلاعات شان را نگذارند روی اینترنت آن وقت یعنی من چگونه به روز کنم آیا!؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦

Ecohouse Competition 2008

خوشبختانه برگزارکنندگان مسابقه Ecohouse Student Design Competition مدارک طرح های برنده و تقدیر شده را بر روی سایت قرار دادند و البتهدر اکثر موارد با کیفیت مناسب در فایل های Pdf که قابل رویت و تجزیه و تحلیل است. اینجا.

و ما هم که شخصا در این مسابقه شرکت کرده بودیم و هیچ نصیب نداشتیم جز آن که 5 روزه طرحی را ببندیم که دستمایه ای بشود برای آن چه در پایان نامه باید ارائه می شد (و خوشبختانه چنین نیز شد)، همان شیت های ارسالی را در فایلی Pdf قرار دادیم در اینجا. که اگر هیچ سود نداشته باشد مقایسه ای را ممکن می کند میان آنچه که توانایی شخصی من است و آنچه که باید، هر چند من شخصا پیش از این نظرم را درباره مسابقات معماری گفته ام و به آن پایبندم هنوز. ناگفته پیداست که استقبال می کنم از نظرات دوستان متخصص و غیر متخصص به عنوان داورانی در مقیاس دیگر و به همین بهانه هم هست که این فایل ها را در این جا گذاشتیم...شاید به زودی خودم هم نقدی نوشتم بر این طرح. البته این شاید یک مقدار بوی هرگز می دهد با شرایط زمانی که هست و برنامه های پیش رو... بهتر است بگویم دوست داشتم چنین کاری بکنم اما آن قدر کار مهم تر هست که این کار برود بشود جزء آن شایدهایی که هرگز معنی می دهد. 

و برای سال بعد هم گویا چنین مسابقه ای برقرار است برای دانشجویان که هنوز اعلام نشده است و به زودی شرایط آن اعلام خواهد شد که هر گاه چنین شد ما از همین مکان اعلام خواهیم کرد انشاءا... . هر چند که خوشبختانه دیگر دانشجو نیستیم و چه چیزی بهتر از این! نیشخند.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸

لذتی که در هرکاری هست در هیچ کار دیگری نیست

بی دغدغه می نشینم و نگاه می کنم کتاب هایم را. آقای آلتو شما چرا اینقدر مصالح را خوب می فهمیدی؟ و چقدر من از نگاه تو به معماری خوشم می آید هنوز با تمام تغییر و تحولات فکری مختلف...

 

پ.ن.1: شما ممکن است استاد باشید. ممکن است اعتماد به نفستان هم بالا باشد اما معنای کلمه ها به خصوص کلماتی را که از یک ریشه دیگر می آید دیگران تعیین می کنند. بد نیست قبل از این که آدم برود سر دفاع یک نفر حرف هایی بزند که مایه تبسم را فراهم آورد لغات کلیدی را حتی شده در گوگل و خیلی کلی جستجو کند. Building Simulation معنای خودش را دارد در دنیای امروز و این که مثلا Flight Simulator هم داریم دلیل نمی شود که Simulation معنای Modeling بدهد... سرچ کنید، خرجی ندارد...

پ.ن.2: تاریخ رخ می دهد. بعد ما آن را نقل قول می کنیم ما تخیلاتمان را به عنوان تاریخ نمی گوییم. البته قبلش لازم است که بدانیم داریم درباره ی چه چیزی حرف می زنیم بعد بیاییم بگوییم که این کار از چه سالی شروع شده... باور کنید که سرچ کردن خرجی ندارد. خ.استید نتایجش را نخوانید که وقتتان حرام شود اما سرچ کنید چون زشت است...به شما در آن تخصصی که دارید دکترا داده اند نه اینکه هر جا فرود آمدید چهار تا اسم را غلط و پرت و پلا بگویید . اسم آن بنده خدا که فکر می کنید معمار است Glicksman است و ایشان مهندس مکانیک است قشنگ! از اینجا می توانی پایان نامه اش را دانلود کنی. یا لااقل اسمش را ببینی. هر کسی که در دانشکده ای که توی اسمش معماری دارد درس می دهد، معمار نیست!...سرچ کنید خرجی ندارد!

پ.ن.3: شانس آوردید که آدم ها خیلی تغییر می کنند و لذتی که در هر کاری هست در هیچ کار دیگری نیست وگرنه فرق معمار بودن و مهندس مکانیک بودن این آقا را و معنای کلمه Building Simulationرا و خیلی چیزهای دیگر را لازم نبود اینجا بنویسم. چون خاطره شده بود... قبل از خواب دندان های خود را مسواک کنید! لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳

آخر شاهنامه...

سه شنبه، 2 مهر، ساعت 13:30

سه شنبه، 2 مهر، ساعت 13:30، دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده معماری و شهرسازی، سالن شهید دلبری

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
تگ ها : متفرقه ، معماری

گویا مشکل حل شد و ما به زمین بازگشتیم! سلام علیکم!

به اطلاع خیل عظیم مشتاق و منتظر می رساند مشکل سایت مذکور حل شد و کوروش می تواند آسوده بخوابد! برای این دلیل هم که شده لطفا لامپ های اضافی را خاموش نمایید...اینجا.

 

Dear Mostapha Sadeghipour


this email is to inform you that our website has been updated and now include your country. 

Thank you.

Hope to see you in Quebec City

Mathieu Coulombe
Communication coordinator
PLEA 2009 Quebec City

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤

ما آدم فضای نیستیم! فعلا دست نگه دارید...

پیرو مطلب قبلی (همین پایینی) به اطلاع می رساند که ایمیل ارسالی کارساز افتاد و آن ها گویا خیلی متاسف تشریف دارند:

Dear Mostapha Sadeghipour

We already know for the problem concerning your country in the list.  Please accept all our apologizes for that mistake.. It will be update next monday (september 8.)  Soo feel free to submit your abstract at this date.

Hope to see you in Quebec City

Best regards

Mathieu Coulombe
Communication Coordinator
PLEA 2009 Quebec City

شیخ ما بادی به غبغب انداخته و یادآوری فرمودند که گفته بودیم که:

از ایمیل زدن نهراسید که حل مشکلات شما در آن است.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤

کهن دیارا ...

انگار این کهن دیارا با تمدنی اونقدر ساله بر سیاره ای دیگر واقع است... ملاحظه بفرمایید که در کنفرانس های علمی هم دیگر نام ایران را در لیست نام کشورها نمی گذارند. سایت PLEA2009

من ایمیل زدم و شما هم اگر خواستید ایمیلی مودبانه برای یادآوری به این آدرس روانه کنید...حتما فراموش شده است!!!... plea2009@arc.ulaval.ca

اگر اضافه نشد در راستای تبدیل محدودیت ها به فرصت ها: یادتان باشد که ما ساکنان سیاره ای دیگریم و آدم فضایی هستیم و خوشحال هستیم و روحیه را حفظ می کنیم، چون چاره ای نداریم! :).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳

تغییر عنوان می دهیم به : پاسخ بدهید و مدال طلای المپیک را جایزه بگیرید!

...Unfortunately, there are many charlatans around, many use the labal of 'sustainable' without the substance, some are ignorant or downright fraudlent. Few dare to say to them that 'emperor has no cloths'.

Szokolay, Steven V., Introduction to Architectural Science, The Basis of Sustainable Design, Second Edition, Architectural Press, UK, 2008.

پی. دی. اف. این کتاب در اینترنت قابل یافتن است (اینجا مثلا) و بعد از دانلود شایسته ی خوب خواندن. من خودم هم هنوز خوب نخوانده ام فقط به عنوان مرجع بهره برده ام البته. اما دلیل نمی شود به کسی که ممکن است هم اکنون فرصتش را داشته باشد پیشنهاد ندهم. ای کاش کسی چاپ اول این کتاب را سه سال پیش به من پیشنهاد کرده بود!... البته من جای شما بودم اول اینجا را خوب می خواندم... زیاد گفته ام و باز هم برای یادآوری خودم تکرار می کنم که ما پله ی پایینی نردبان را پریده ایم و بعد افتاده ایم  پایین و نفهمیده ایم...باید برگشت و پله پله بالا رفت. شاید آن بالاها خبر خوبی باشد... اما باید صبر داشت!

 

پ.ن.1: این را قبلا نوشته بودم برای چنین روزهایی... ضمنا روند تکمیل پایان نامه ادامه دارد و تمامی ندارد! لطفا از ارسال آفرینه های دلداری دهنده اکیدا خودداری کنید! حتی شما دوست عزیز! ؛).

پ.ن.2: راستی کسی از خوانندگان این وبلاگ می داند این آفرینه یعنی چی؟ که ما اینجا گذاشته ایم. و کسانی که آفرینه می گذارند فکر نمی کنند شاید معنای بدی بدهد... به کسانی که پاسخ درست را ارائه دهند یک مدال طلای المپیک 2008 چین با لوح تقدیر و سایر ملحقات از رشته ی دلخواه خودتان، عمرا اهدا خواهد شد! با همکاری ستاد جعل مدرک و مدال مقیم مرکز.

پ.ن.3: خدایا ما را ببخش!...لطفا البته.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱

از اینجا و آنجا

اول اینکه اگر کسی دانشجوست و برای PLEA امسال مقاله داده می تونه تا 8 سپتامبر برای Jeff Cook Travel Award درخواست بده...شاید بهش تعلق بگیره. یه سر به سایت SBSE بزنید برای این کار.

دیگر اینکه این وبلاگ رو هم مدتی است که من دنبال می کنم و یادم می رود اینجا بنویسم که بقیه هم ببینند...یکی از دانشجوهای کارشناسی ارشد Parsons School of Design می نویسدش و  الان رسیدن به اجرای طرحی که طراحی کرده بودن...تفاوت میان اجرای با روش گل و لای که در ایران معمول است و اجرای تمیز و درست را در عکس هایی که گذاشته می توانید ببینید... مراحل طراحی رو هم نوشته بود  که دیدنش خالی از لطف نیست البته...

من هستم و روز و شب و این پایان نامه که تمام شدنش در مایه های رویاهای ابدی شده است!...فصل سوم از هفت فصل و  چهار روز وقت برای اتمام! روزی یک فصل! :)).

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧

از مکان های نیک آمده است که

این سایت  energydesignresources کلا یادم نیست معرفی کرده ام یا نه؟ قبلا طراحی خوبی نداشت صفحه اش و دسترسی به مطالبش دشوار بود تا حدی. اما طراحی جدیدش خیلی بهتر شده و از آن جاهاییست که اگر دَریابید دُر یابید...

اگر حال و حوصله و انگیزه و وقتش را ندارید و سوالی هم در ذهنتان نیست که بخواهید جوابش را بیابید لااقل این راهنماها و Design Brief هایش را بخوانید لذت خواهید برد.

من که مراتب سپاس شخصی خودم را بدیشان اعلام نمودم شما هم اگر خواستید چنین بکنید. فکر کنم خوشحال بشوند!چشمک

شاد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧

امر به منکر!...استغفرالله

اخیرا گزارش شده است که گروهی فرنگی با استفاده از پست الکترونیکی نشر اکاذیب می کنند و امر به منکر... می خواهند از نیروی جوانی ما که می بایست برای سازندگی و بالندگی و نوآوری و شکوفایی و اصلاح امور دنیا استفاده شود، سوء استفاده کنند اما ما جوان های آگاه آن ها را سرجایشان می نشانیم. اصلا ما که خودمان قبلا به صورت کتبی توبه کرده ایم و اینجا هم نوشته ایم که اصلا روند طراحی و آتلیه و دانشگاه باید چگونه باشد... اما اگر شما هنوز اینقدر جوانید و اینقدر انرژی دارید که فکر می کنید می توانید چیزی جز خودتان را تغییر دهید نظرات این خانم را بخوانید و اگر توانستید عمل کنید. این آدم ها اصلا احترام به بزرگتر را نمی فهمند انگار...

 

... There are some important goals in my eyes for which this international student network could become a major force for good:
 
1-Pressure could to be brought to bear on the education establishments around the globe on reciprocity 

2-The climate change agenda could be loudly clamoured for in all schools, and actively promoted by students to their employers and governments.

In relation to climate change we are all, at the RIBA, really keen that you should harness your youthful energy to ensure that the older generation of architects/teachers/employers do not wait until it is too late. You must not let them sit quietly by and destroy the planet’s diversity. It is your future and your children’s future which will be harmed...

 

Jane Duncan RIBA

RIBA Vice President Practice

یک پیشنهاد بهتر هم دارم. دانشگاه و بقیه را رها کنیم. خودمان را اصلاح کنیم هرچند که خیلی سخت است و انتهای آرمانگرایی است. (مراجعه کنید به پ.ن.2)

پ.ن.1.: البته من چون هنوز خودم به اصول خودم پایبند نیستم ، ضمن اینکه جواب ایمیل را دادم  و ابراز تشکر  کردم  در اقدامی قابل پیش بینی پیشنهاد دادم که با توجه به اهمیت ایجاد تغییرات در کشوذهای در حال توسعه و کمبود منابع مکتوب لازم در این زمینه، در اولین گام یک کتابخانه ی آنلاین با منابع مرتبط به معماری متکی بر محیط/ همساز با اقلیم/ پایدار و ... راه اندازی نمایند و دسترسی آن را برای دانشجویان کشوورهای در حال توسعه مجانی کنند تا سطح  آگاهی عمومی برود بالا و از این حرف ها...

پ.ن.2: طرح 4 را که می کشیدم و بسیار تحت تاثیر راجرز و هاپکینز بودم... مدارک کار را بردم نزد استاد گرامی و  بعد از توضیح کلیات فضا ها و دسترسی و امثالهم یک ربعی توضیح دادم که اینجا حیاط عمیق دارم و اینجا دمش و اینجا مکش و نور و گلخانه و  ... و در دل به خودم می بالیدم که توانسته ام این مسایل را در معماری وارد کنم و  خیلی آره. استاد محترم که خیلی هم آدم با حوصله ای بود. نگاهی کرد و با صدای گرم و دوست داشتنی ای که داشت -و هنوز هم دارد انگار- گفت: زحمت کشیده اید اما شما در نظر داشته باشید که سقف پوسته ای باید مانند طبل صدا بدهد و اینجا ورزشگاه است!...شما البته از لحاظ معماری هم بد عمل نکرده اید!

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳

London Cooling

ما دیگه هرچی خونده بودیم جز اینکه دولت آباد مسجد بوده باشه!

Windcatchers often have very distinct profiles, with a commensurate effect on the local skyline. In fact, several cities are well known for their wind towers. The Iranian city of Yazd, for instance, features the mosque of Dowlat Abad, with a distinctive central windcatcher, and a large domed cistern with its own four towers. Done well, a windcatcher can look more like a vaguely Baroque piece of fluted ornamentation than a mere functionalist chimney tacked on with no sense of design.

بقیه ی ماجراش رو البته ببنید هم بد نیست...اینجا.

منبع عکس

این هم سایت معمارشه. هرچند اونجا هم یه چندتا عکس ازش هست فقط.

این پرسش و پاسخ های کوتاه راجع به مسکن پایدار هم خوندنش خالی از لطف نیست. شاید برای خیلی ها سوال باشه.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
تگ ها : معماری ، بادگیر

ای کاش به من هم کمی آی.کیو. می دادی!

*من مانده ام عجب که چگونه است که فرد مجردی چون من با یک کار نصفه و نیمه و مسولیت حداقلی و تلاش یک سال و اندی بازهم نمی تواند پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود را آنچنان که باید به پایان ببرد.

اما کسانی هستند که هم خانه و زندگی دارند و هم معاون وزیرند و مشاور وکیل و یا مثلا عضو شورای شهر هم هستند و سرمربی فلان تیم ملی و عضو هیات مدیره فلان و بهمان و یا عضو فلان تیم ملی و... نیز می باشند و  بعد به سادگی یکی دو ساله دکتری هم می گیرند. آن هم با درجه ی قشنگ تر از پریا!

واقعا که در سایه ی آی.کیو. و برنامه ریزی به همه جا می توان رسید و  اگر من هم آی.کیو داشتم و مثل آن ها توانایی برنامه ریزی می توانستم!

ای خدای ناجوانمرد! چشمک

*حتی اگر درنظر داشته باشید که  من عشق طراحی مدولار و پیش ساخته و اینها هستم  و مثلا شما نه... با این حال  می توانید از دیدن کارهای این دوستان لذت ببرید. سایت شان البته کمی تا اندکی سنگین است و روی هر کاری که کلیک می کنید، صبر کنید تا آن پایین مدارکش بیاید...

*پایدار! البته اونجوری!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤

رمپ ها برای چه کسی به اجرا در می آیند؟

چند سال پیش یک مجموعه مسکونی را فاز ٢ می کردیم  که تعداد واحدهایی داشت بالای ١٠٠ تا. این را گفتم که مقیاس ماجرا بدانید. طراح قشنگ تر از پریای بسیار  باتجربه ی آن کنار تمام پله های ورودی  رمپ هایی گذاشته بود که طول آن ها با طول پله ها برابر بود!!!

یک بحثی بود آن موقع که رمپ ها را چه کنیم و خوب ما مثلا رمپ ها را اصلاح کردیم...یعنی طول و شیب رمپ ها را. اما مساله این بود که شما در این حالت فقط می توانستید بیایید جلوی ورودی، چون با ورود به هر بلوک ساختمان ۵ تا پله پیش رو داشتید...یکی از یکی قشنگ تر!

ما چه کار می کنیم؟ از خودخواهی و بی سوادی ما که بگذریم مراکز قانون گذاری و نظارت چه کار می کنند؟!

من تا بحال زیاد شهرداری رفته ام و تقریبا قریب به اتفاق شکست خورده ام در قانع نمودن کارشناسان خبره این نهاد دوست داشتنی و کارهای اجرانشده ای که بگذاریم و بگذریم... یک بار که یک طرح ما را برگشت زده بودند به دلایل عجیب و غریب و ما رفتیم جلسه ای گذاشتیم با کارشناس مربوطه بعد از دو ساعتی که من درباره ی تمهیدات طراحی و تلاش در زمینه ی کاهش مصرف انرژی و استفاده از نور طبیعی و تهویه ی طبیعی صحبت کردم و به دوستمان (که گویا مهندس عمران هم بود) توضیح دادم که چرا ساختمان این شکلی می شود. گفت:"مهندس من اگر جای شما بودم قضایا را اینقدر پیچیده نمی کردم. طراحی کار بسیار ساده ای است..."

بعد آهی کشید، نگاهی عاقل اندر سفیه به این جوان بی مقدار افکند و در توصیه ای که کلیه ی مسایل را یک جا حل می نمود فرمود: "مهندس تهویه که اینقد مشکل نداره! یک فن پارس خزر می خری می ذاری تو سریس هر طبق یه داکت میدی بالا! کاملا ساختمان تهویه میشه!"

در این مملکت شهرداری به همهی کسانی که در کار ساخت و ساز هستند به چشم یکسری آدم دزد نگاه می کند (که البته در درصد بالایی حق دارد!) و وظیفه اش می داند که یا از این دزدی جلوگیری نماید و یا اینکه آن موجود دزد حق شهرداری را در این زمینه پرداخت نماید! بگذریم از اینکه خیلی از معیارهایی که هست کلا زیر سوال است!

داستانی تکراری است اینکه تو باید ظواهر را رعایت کنی مثل همه جای دیگر به حقیقت مطلب کسی بهایی نمی دهد! به من هم ربطی ندارد...

من هربار که این رمپ های منتهی به پله ها را می بینم و آن موانعی که جلوی رمپ ها نصب می کنند و کنده کولی های پیاده روها را... در حالیکه دارم از خودم خجالت می کشم خدا را شکر می کنم که در مملکت خودخواهان سهل انگار  ناتوان زاده نشده ام.

طراحی را می شناسم که دسترسی معلولین را از طرحش حذف کرد تا فرم طراحی اش به هم نخورد! در موقع حذف صورت مساله از خودتان مایه بگذاریم خیلی بهتر است به گمانم...این ورودی متروی علم و صنعت است که می بینید!

رمپ ورودی مترو علم و صنعت که به تعداد فراوانی پله منتهی می شود!

ما اصلا آدمهای خوبی نیستیم! مهربان نیستیم و بهترین تماشاگرهای دنیا را نداریم!...باور کنید.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢

ای پیت حلبی پای دربند...

به نظر من که خیلی آدم های فضولی هستند که به ساختمانهای مجاور کار دارند:

In an urban environment, using a highly reflective glazing simply makes the reflected solar radiation someone else's problem. There have actually been cases where an existing building owner has successfully sued the developers of a new building and made them pay for additional air-conditioning because of reflected radiation. Thus, in many parts of the world where solar radiation is likely to be a problem, councils place restrictions on the maximum allowable reflectivity of external glazing.

اما اگر روزی برسد که در این مملکت هم چنین قوانینی رواج یابد، من شخصا طراح این پیت حلبی  موجود در صادقیه را که به برج گلدیس موسوم است، می کشم دادگاه و اگر بهم بگه موقع طراحی این به چی فکر می کرده از شکایتم صرف نظر می کنم! ...باور بفرمایید.

ای پیت حلبی پای در بند...

منبع عکس

 

و اما شیخ ما با کمی سکته و اشکالات وزنی در حالیکه اصرار به توجه به معنی داشتند، فرمودند:

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / کین عمر طی نمودیم اندر شارٍت کاری!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢

یک نفر باید این کتاب را ترجمه می کرد...خورشید، باد و نور: استراتژی های طراحی

بالاخره یک نفر باید این کتاب را ترجمه می کرد. آقای سعید آقایی از زحمتی که کشیدید سپاسگزارم. از طرف خودم و تمامی کسان دیگری که این کتاب را خواهند خواند.

کتاب ارجمند SUN, WIND AND LIGHT: Architectural Design Strategies کتابی بسیار کاربردی است برای تمام کسانی که دغدغه های محیطی را در طراحی معماری دنبال می کنند. شاید مهمترین ضعف نسخه ی اصلی کتاب در این مملکت تعداد بالای تصاویر و دیاگرام های آن باشد. مطلبی که اکثر دوستان را از خواندن متن اصلی غافل می کند. در کنار این تصاویر نمودارها و جداولی بر اساس محاسباتی دم دستی آورده شده است که بسیار راهگشاست. کلا این کتاب های میان رشته ای کتاب هایی دوست داشتنی هستند و نوشتن آن ها تسلطی چند سویه را می طلبد.

از آن جا که شاید مترجم کتاب اتفاقی از اینجا بگذرد و این مطالب را بخواند چند خطی هم برای بهترشدن کتاب در ترجمه های بعدی:

اولین مساله ای که خیلی به ترجمه ضربه زده است چاپ عمودی کتاب است. تغییر ساختار افقی کتاب اصلی به حالت عمودی هم صفحه بندی کتاب را با مشکل روبرو کرده است و هم حافظه ی تاریخی آدم را دستکاری می کند. طرح روی جلد هم همین مورد را دارد. به خود طراحی که به نظرم ضعیف است کاری ندارم، این جلد هیچ نشانه ای از جلد کتاب اصلی که به نظر من خیلی شکیل هم هست ندارد و میزان ایرانیزه کردن آن خیلی زیادی است. صفحه بندی عمودی حتی باعث حذف برخی از دیاگرام ها شده است که به کیفیت کتاب ضربه می زند. برخی از نمودارها هم نود درجه چرخانده شده اند و مثلا وقتی در کتاب نوشته شده است از سمت راست نمودار منظور پایین نمودار است و الی آخر. البته این در برخی ار نمودارها صادق است نه در همه ی آن ها.

کتاب اصلی از حیث صفحه بندی بسیار چشم نواز است و یکی از علت های اصلی آن انتخاب فونت های مناسب است. مساله ای که در نسخه ی فارسی آن محدود به انتخاب چند فونت متفاوت است در حالیکه تناسبی میان نوع و اندازه های آن ها نیست. یکی دیگر از این نمونه ها انتخاب فیلتر نامناسب برای سرفصل هر استراتژی است که آدم را یاد کتاب هایی پایین تر از سطح این کتاب می اندازد. 

 

از بحث های تصویری که بگذریم کلیت ترجمه تا حد زیادی یکدست و قابل قبول است. اگرچه در بعضی از موارد جمله بندی چندان فارسی نیست و مثلا فعل ها در اول جمله آورده شده است. در برخی از موارد هم بدون مراجعه به متن اصلی فهم مطلب سخت می شود. در برخی از موارد احساس می شود که ترجمه بیشتر لغت به لغت است و مترجم معنی ماجرا را کامل درک نکرده است.

یکی ازدیگر ضعف های عمده  ی کتاب عدم ذکر معادل انگلیسی واژه ها به صورت زیرنویس است. باید قبول کنیم که استفاده از زبان فارسی در محدوه هایی این چنینی چندان رایج نیست و هرچه واژه گزینی های جدید هم مناسب باشد لازم است تا معادل اصلی آن ها هم در کتاب آورده شود. اضافه کنید برخی از فارسی نوشتن هایی که کاملا نامانوس هم باشد. مثل چالرز کورآ که در متن کوریا نوشته شده است.

غلط های نگارشی و حتی تایپی در کتاب زیاد است. اما آزاردهنده نیست. ساده ترین موارد که بارها هم تکرار شده است، چسباندن "ها"ی جمع به واژه های بیگانه است و از  همان جلد کتاب شروع می شود در تایپ استراتژی ها. دیگر استفاده از ویرگول است که بارها در جاهای نامناسب آورده شده است. عدم استفاده از "نیم فاصله" هم یکی دیگر از این مسایل است.( بگذریم که من هم که الان با ادیتور پرشین بلاگ تایپ می کنم به علت ناکارآمدی این ادیتور نمی توانم از نیم فاصله استفاده کنم).

برخی مطالب هست که تفاوت میان یک ترجمه ی نفیس و یک ترجمه ی معمولی را مشخص می کند. این ترجمه از این حیث معمولی است. مثلا در ترجمه ی هر دو کلمه ی Cool , Cold از واژه ی "سرد" استفاده شده است و ماجرا وقتی بدتر می شود که این دو واژه دو ردیف متفاوت از یک جدول را مشخص می کنند... در هر دوی آن ها نوشته شده است سرد و پیشنهادات متفاوتی داده شده است! می شد با انتخاب واژه ی "خنک" به جای Cool این تمایز را بهآسانی نشان داد و یا لااقل در صورت ناتوانی در واژه گزینی مناسب، اصل واژه ها در زیرنویس آورده می شد.

و یک پیشنهاد برای چاپ بعدی دارم. ای کاش ضمایمی برای کتاب بیاورید که مقیاس مطالب کتاب را برای خواننده ی ایرانی قابل فهم کند. نمودارهای شهرهای آمریکا دردی را از کسی دوا نخواهد کرد و میزان تابش آفتاب در میسوری همچین خیلی غیرقابل تصور است. همچنین است میزان سرانه ی مصرف برق در خانواده های آمریکایی...شاید زیاده طلبی باشد و می دانم که این تکلیف یک مترجم نیست اما حیف از این کتاب است که اینگونه بماند.

گزیده ی کلام اینکه با این توضیحات اگر به متن اصلی کتاب دسترسی دارید و زبانتان در حدی هست که خود ترجمه مساله ی اصلی نشود، من خواندن نسخه ی اصلی را پیشنهاد می کنم. هرچند ترجمه هم همانطور که نوشتم ترجمه ی خوبی است و ارزشمند. به هر حال اگر یک منبع خوب می خواهید حتما این کتاب را بخوانید خواه خودش و خواه ترجمه اش.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱

... باش تا صبح دولتت بدمد!

من یک مدتی بود که فکر می کردم باید یک جزوه ای بنویسم . یک جور روش تدریس کاربردی برای معماری همساز با اقلیم. با محوریت این ماجرا که معماری همساز با اقلیم از ابتدای طراحی آغاز می شود و ابزار خودش و اصول خودش را دارد و  اینقدر که فکر می کنید/می کنیم کیلویی نیست که نیست. و اینکه تا یک مسایلی را ندانی حق نداری به هر ******ی که می کشی بگویی معماری همساز با محیط و پایدار و اکولوژیکال و سبز و مابقی مسایل. البته چون من خدای شتران خودم هستم به قول عبدالمطلب و کعبه خدای خودش را دارد، رفتیم پی شترداری خودمان که خیلی هم خوب بود.  اما چون اینجا هیچ غری هم به جان کس نزده اند و هم مطالب را بسیار مناسب نوشته اند بروید اینجا  و عنایتی به لینک های سمت چپ صفحه داشته باشید و بعد خودتان کلاه خودتان را بی خودی برای خودتان قاضی کنید...خلاصه که دستشان درد نکند و شترهایشان را زیاد کند!

(در این جا نویسنده کلی غر می زند به جان همه از جمله خودش و بخوانید ادامه ی ماجرا را که)... ببخشید البته که جسارت می کنم به حضور انور حضرات والامقام. امیدوارم که با سعه صدر و فهم بالایی که دارند جسارت این حقیر سراپا تقصیر را که ناشی از جوانی و جاهلی و تند مزاجی است ببخشایند.

اما در ادامه اینکه اگر کسی دغدغه معماری متکی بر محیط را دارد و حال و توانایی ترجمه کردن یک کتاب را نیز و امکان چاپ کردن آن را هم ایضا، من کتاب EcoHouse: A Design Guide را به ایشان پیشنهاد می کنم که بسیار به درد بخور خواهد بود و توهم زدایی فراوانی را هم می تواند برای جمع کثیری از فعالان بی شمار عرصه ی معماری قشنگ تر از پریای این مملکت در پی داشته باشد، البته اگر فرصتی و نیازی برای مطالعه باشد!

 

 

ü Please consider the environment before printing this post!
  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧

اندر باب عمق معماری و ... (2)

سلام...
اگر قبول کنیم که معماری حاصل برهم نهی لایه های فراوانی از مسایل در کالبدی یگانه است آن گاه می توانیم به این بیندیشیم که معماری تواناتر است و معماری ای شایسته تر که توانسته باشد به تعداد لایه های بیشتری به طور همزمان توجه کرده و در واقعیت به آن ها پاسخ گوید.
در کنار آن اگر در نظر داشته باشیم که کیفیت ساختمان ها از نظر مصرف انرژی را با میزان کل مصرف سالیانه انرژی آن اهم از گرمایش و سرمایش و روشنایی و ... و میزان تولید دی اکسید کربن آن می سنجند (نه فقط میزان مقاومت حرارتی جداره ها و امثالهم که در موطن عزیز رایج است) و نیک بدانیم که عوامل یاد شده ی پیشین یک به یک با طراحی معماری درگیر می باشند، آنگاه می توانیم بنگریم به:

اول: دوره های مسابقات دهگانه خورشیدی. و پیشنهاد می کنم که حتما مدارک مربوط به کارهای برتر را دانلود کنید و ببینید و به نگاه کردن به چند تصویر قناعت نکنید که چیزی عایدتان نمی شود و در ضمن ببینید که به چه مواردی و چرا امتیاز تعلق می گیرد...در اینجا. و یادتان باشد این کارها دانشجویی است. (من با این مسابقه از طریق سخنرانی آقای مهندس کسمایی آشنا شدم، البته که دستشان درد نکند).

دوم: یک سری کارهای دانشجویی. به محل سنجش کارایی ساختمان هادر روند طراحی توجه کنید.

و سوم: تعدادی موردپژوهی. و لطفا عنایت داشته باشید به مواردی که سمت راست صفحه نوشته شده است و ساختمان را به آن می سنجند. به کلیدواژه ها و دست اندرکاران طراحی طرح ها هم دقت بفرمایید تا درباره ی عمق معماری و امثالهم تجدیدنظر پدید آید. 

و صد البته مراد این مطالب این نیست که معماری همه اش انرژی است و محیط است و امثالهم که چنین نبوده و نباشد. مقصود یادآوری این مساله است که اینگونه از مطالب یک لایه ی بسیار مهم در طراحی و تاثیرگذار بر فضای معماری است و در نظر این حقیر سراپا تقصیر امری فراتر از گذاشتن گلباد و میزان تابش آفتاب در گزارش هاست و می باید از دل فضای معماری حاصل آید و نه از عناصر الحاقی.

هایکویی ژاپنی می فرماید:

شب تابی درخشید/ گفتم: هی! نگاهش کن!/ اما با خود تنها بودم.

و سهراب سپهری گفته است که:

... می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد. (سهراب سپهری)

بدرود!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥

معماری لگنی به عمق چند سانت نیست!

اینجا می تونید مصاحبه ی رادیوی BBC را با رنزو پیانو بخوانید و بفهمید  که معماری لگنی به عمق چند سانت نیست... من می خواستم گزیده هاییش رو کپی/ پیست کنم اینجا دیدم باید حدود 3 صفحه گزیده اینجا بذارم. پس اصولا بهتره خودتون برین همش رو بخونید/ گوش بدید. من هم اکتفا می کنم به گزینش این چند خط:

 ...of course I totally agree, architecture is art, but I don't think you should say that too much, but it is art. I mean architecture is many many things. Architecture is, is a science, is technology, is geography, is typography, is anthropology, is sociology, is art, is history. You know all this comes together.

… I never start a job without spending days, sometimes more than days - maybe sometimes weeks - wandering around. You know I never, I don't remember one single job, even when they are so far away, that I started to work on without trying to understand the place, and to listen. You know place talk, you just have to shut up and listen. And you know one thing you can be very wrong about in architecture is the scale of a building.

… You try to understand everything from the place. The greatest compli... compliment I can hope to get in a building is when people say it's like this building been there since ever, you know... like a present that is natural you know. This is very important. And this is not something you can make by not understanding the place.

منبع: http://www.bbc.co.uk/radio3/johntusainterview/piano_transcript.shtml

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤

سایت مجانی دانلود کتاب!!!

سلام!

1- این سایت کتاب های تخصصی و غیرتخصصی خیلی خوبی داره. از تن تن و میلو گرفته تا کتابهای شبیه سازی حرارتی ساختمانی و طراحی پایدار!...البته حتما باید Register کنید. هرچند که مجانیه.

www.gigapedia.org

در حالت Item Search دنبال کتاب بگردید نه Google eBook Search. بعد از اینکه کتاب مورد نظر رو یافتید روش که کلیک کنید تو صفحه ی جدید، برید در قسمت لینک و از یکی از لینک هایی که معرفی می کنه کتاب رو دانلود کنید.

* یک سوال جدی در این مورد برای من مطرحه. این کار و امثالهم دزدی محسوب نمی شه!؟

2- چند وقت پیش که رفته بودم دانشکده یک سری طرح دیدم و داغ  این نوشته درباره روند طراحی در آتلیه ها در دلم زنده شد. اون موقع که این رو می نوشتم واقعا از ته دل بود البته. اگر معمارید و یا دانشجوی معماری بخونید وگرنه بعید می دونم براتون جالب باشه!... به هر حال به خودتون نگیرید و جدی هم نگیرید...

...خوش!

پ.ن: سردسته ی دزدها لطف کردن و این لینک رو اضافه کردن با بیان مسایل حقوقی پیرامون. 

http://www.plannerlife.info/

 ما کتاب ارجمند Multiunit Housing  را در این سایت یافتیم و حالی خوش بر ما رفت و 40 مگابایت را با Dial-up یک شبه دانلودیدیم و خودمان هم از تعجب شاخ درآوردیم و ....

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱

...م ن ح ا ل م ب د ه!

ای خدا!من یه چن وقتی بود حالاتم خوب پیش می رفتا! ناشکری کردم...سه روزه متمرکز شدم که ۱۰ صفحه ناقابل بنویسم بفرستم برای این عزیزتر از جانم ها!...همه کار کردم جز آن کار که باید می کردم و امشب شب آخری است که می شود نوشت...باز این قطب دوم ما مثل اینکه فعال شده، کلیه غدد مربوط به تهییج جهت انجام فعالیت های مفید را مسدود کرده!

البت من برای اینکه معلوم کنم رییس کیست، هم امشب رفتم یک لغتنامه خریدم دو بس ارزشمند با نام Longman Exams Dictionary و الان هم نشته ام به نوشتن، اما چه سود!

.....از همان اول ماجرا معلوم بود که رییس کیه! :).

م ن ح ا ل م ب ده!!!!!!!!!!!س!

چون حال و هوا کنفرانسی شده به اطلاع می رساند که این سایت به شما می نمایاند کنفرانس های جاری را در هر گرایشی که شما خواسته اید:

http://www.conferencealerts.com/

دینگ دینگ!

لطفا پس از درآوردن صدای بوق پیغام خود را بگذارید!

پ.ن.: ما الان در کمال صحت و سلامت حالمان خیلی خوب است و می نویسیم، باشد که رستگار شویم...الان در رادیو یک غزل خواندند و ما فهمیدیم که ((تو)) می تواند هم قافیه باشد و هم ردیف و اصلا لازم نیست به خودتان زحمت بدهید. بنابراین به روح شاعر و تهیه کننده صلوات فرستادیم...شما هم اگر به روح اعتقاد دارید و به ما اطمینان دارید، برایشان کم نگذارید...متشکرم! (سه شنبه/ ۱۸ دی/۴:۰۵ بامداد). 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩

خداییش...

خداییش آمده بودم مطلب علمی بنویسم اما با این که نوشته ها رو هم کپی/ پیست کردم، بدنم نکشید عکسها رو آپلود کنم، فلذا قناعت می کنیم به معرفی چند مکان جدید یافته و غزلی از شیخ اجل که امیدوارم این یکی را استاد نخوانده باشند.

و اما:

در این مکان مبارک می توانید تمامی پایان نامه های دانشجویان دانشگاه MIT را بیابید و نسخه غیرقابل چاپ را دانلود کنید. لطفا با اینجا که من به پایان نامه خودم هم در دانشکده هنرهای زیبا که تازه پردیس هم شده به جز سه شنبه ها آن هم با شرایط خاص دسترسی نخواهم داشت، مقایسه نکنید که اصلا ربطی به هم ندارد!

http://dspace.mit.edu/

این لینک، مطالب بالا را شامل میشود جز آنکه مربوط به دانشگاه کالیفرنیاست:

 http://repositories.cdlib.org/escholarship/campus.html

 این صفحه پر از لینک های مربوط به شبیه سازی ساختمان و امثالهم است و نرم افزارهایی در این زمینه.

http://www.arch.hku.hk/research/BEER/best.htm

این هم یه نرم افزار بامزه با استفاده ساده است تا یک مقدار توهمات طراحانه را بیازماییم و بدانیم که تابه حال چقدر با اعتماد به نفس فلش خط می کشیدیم و شاید کم کم، روم به دیوار، واقعی تر فکر کنیم. این نرم افزار با همکاری دو تا دانشگاه بالا و به سرپرستی MIT تهیه شده و به صورت آنلاین قابل استفاده است.

http://designadvisor.mit.edu/design/

 

و اما از این مطالب از ما بهترونی بگذریم از شیخ اجل داشته باشید که:

 لا ابالی چه کند، دفتر زیبایی را؟ / طاقت وعظ نباشد، سر سودایی را

 

آب را قول تو، با آتش اگر جمع کند / نتواند که کند، عشق و شکیبایی را

 

دیده را فایده آنست که دلبر بیند / ور نبیند چه بُود فایده بینایی را؟

 

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست / یا غم دوست خورد، یا غم رسوایی را

 

... سرو بگذار که قدی و قیامی دارد / گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

 

... بر حدیث من و عشق تو نیفزاید کس / حد همین است سخندانی و زیبایی را

 

سعدیا نوبتی امشب، دهل صبح نکوفت / یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

 

 

 

 

این آقای سعدی خوب آقایی است واقعا! خداییش....

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳

در باب ما و ارباب و مشابه سازی جریانات در رایانه...

سلام...

 

بسیار نمی گذرد از زمان پیشین که به روز نمودیم این خانه کج و ماوج را و زیاده حرف نوشتیم از کوچک مراسمی و می‌رفت که ملالت فراوان پدید آورد که فی‌الفور توبه کردیم و هرچه بود و نبود با فشردن مبارک دکمه ای محو کردیم، باشد که آمرزیده شویم.

درزمینه شعر بزرگمرد روزگار سعدی هم لازم به ذکر است که ما شعر را با خودش حال می نماییم صدای این و آن ربطی به ماجرا ندارد.اما هر که را هر چه به صلاح است.ما نظر خویش گفتیم. 

 

در مدتی که گذشت ما در معیت ارباب بصیری  و زیر سایه آن بزرگوار- که چه بشناسید و چه نشناسید ذکر نامشان بر ما واجب است -به امرCFD باغ معزز دولت آباد یزد گماشته بودیم. به گونه‌ی هر یک هفته نه، آن یک هفته بله!(همان یک هفته درمیان خودمان).و عمر فراوان در این راه رفت. اگرچه هرچه کردیم فی‌الجمله بر زمین سرد خوردیم اما به هر حال پریدیم که مرغ فاصله گرفته از دام باشیم و نه کفتر نشسته بر بام! قصد آن داریم تا مختصر شرحی دهیم ازآنچه بر ما گذشته است تا شاید دیگران را به کار آید که راهی را که ما رفتیم مجدد گز ننمایند و اگر بر آنند که چنین مرتبتی را بجویند راه پس از ما کامل نمایند.

 

 

 

و اما بعد....

 

 

 

به عرض می رساند که هراندازه در شمایل سازی نمونه دو بعدی کار آسان بود و روان و به سرعت درس‌آموز (Tutorial) می خواندیم و پیش می‌رفتیم به شبیه‌سازی سه‌بعدی و مش‌بندی آن چنان ناتوان گشتیم که همی نزدیک بود گریه بر ما مستولی گردد که ارباب شماتت فرموده گفتند:"همین که با مایی، پاسخ خود را گرفته‌ای، باقی همه بهانه است! هش دار که دیگران را از این ناکامی خبردار نباید شدن که آب رفته به جوی باز آید اما آبروی رفته را چنین نشاید. " سرخود بگرفتیم و عقده دل فروخوردیم که خسران مایه را طاقت باشد اما شماتت همسایه را خیر.

 

اما این گماشته Gambit با ما چنان کرده بود که نباید. خیالش که ما در دُوَل بیگانه‌ی کفار، اقامت گزیده‌ایم و کمر خدمت بیگانگان بسته‌ایم. هر زمان خود را به صلاح خود می‌بست و به ما نصیحت مراجعت به مشاور شرکت در ناحیه‌ی اقامت می نمود تا آن میزان که خلق را بر کار ما خنده آمد. آخر عزیز من! گماشته محترم! در این بلاد یافتن شما زیباروی،برای منِ کمترینِ پیاده، بسی مشقت دارد، ملازم و مشاور که بماند برای شما اجنبی‌ها.هرچه کردیم نشد و در نهایت امر این گماشته‌ی نافرمان به کناری نهاده، ره دیگر گماشتگان موجود گرفتیم. خود را هم راضی کردیم که " شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد." و شاید هم که چنین بود.

 

 

 

در این رهگذار ابتدا Ecotect را یافتیم در این منزل مجازی.محو رخسار و جمالش که "پدرجان شما دیگر چه مبارک شمایلی هستید و دو دست ابلیس را ازمیان بسته اید! و ... "، علی‌الخصوص که عنایت فرموده به فلوئنت خروجی صادر می‌فرمایید و من در این ایام که از عمرم رفته است بهتر از شما چه در قامت و رخسار و چه در عنایت و رفتار ندیده‌ام!

 

موقت نسخه(Trial)، از عالم مجازی بر این مُراد(نام رایانه شخصی ماست!) ریختیم که قواره‌ای داشت 32 مگابایتی و ما مانند محرومانِ وامانده با سیستم خط تلفون مستقیم توان ریزش آن را نداشتیم مگر به خریت و استقامت! بدان دلیل که هر دو خصایص مذکور و بخصوص خصیصه‌ی ابتدایی، در ما بوفور یافت می‌شود، این مهم صورت پذیرفت. با شادمانی فراوان گماشته را به کار واداشتیم و تلاش فراوان نمودیم به خروجی مناسب دریافت نمودن.هرآنچه کردیم کمتر یافتیم.پس به آنها گفتیم که چرا بدینگونه است و به ما چرا وعده دروغ می دهید و .....و احمدی نژاد و حق مسلم و اینگونه از کلام! و نزدیک بود که برویم خود سیدنی حقمان را بگیریم! که گذشت و    Oliver نامی که از متخصصین امر بود و خودش هم آنجایی بود، بر ما پاسخ داد که چه نشسته ای که ما هم همین را به این صانع نرم‌افزار گفته ایم و امر در حال پیگیری است.( این بحث بدین مکان قابل بررسی است). روی با آب دیدگان بشستیم و از Ecotect دست فرو شستیم و ضمن تاکید بر حق مسلم خود پای کنار کشیدیم. هرچند مهر این گماشته در دل ما بماند و در اول فرصت به ابتیاع  آن خواهیم کوشید و شما عزیزتر از جان را نیز به رویت و استعمال گماشته مذکور دعوت می‌نماییم.

 

مجددا روی به حضورGambit  آوردیم و عرض ارادت گفتیم و هرچه که توانستیم گشتیم و خواندیم، اما مراد حاصل نشد.هم ما خسته و هم ارباب و هم مراد (همان رایانه‌ی پیش گفته).

 

زانوی غم به بغل گرفته در دیار مجازی راندیم و پی گماشته ای مناسب گشتیم که از پس مش‌بندی نمونه 3 بعدی ما برآید.نتیجه آن شد که اندکی بعد به Airpak روی آوردیم و فهمیدیم در فروگذاری امر و دعوت به مشورت با کارشناس ولایت از Gambit اوضاعش خرابتر است.چندی بعد از این مکان فروریزی نسخه   Harpoon پیش گرفتیم، مفید فایده نشد.از آن جهت که اساتید محترمِ صاحبِ این گماشته، ما را امر کردند به ارسال نامه ای، باشد که ما را Licence دهند، اما ما نامه را دادیم و آنها پاسخ به ما ندادند که ندادند و ما چشممان بر Gmail سفید گشت.مثل همان نامه احمدی‌نژاد به جورج!

 

اما ما که اصولا در سماجت شهره‌ایم به عشق ورزیدن،مردی صاحبدل یافتیم کهAnsys  را پیشنهاد نمود آن هم از جنس CFX و  بگذریم که با چه بلایایی و همتی -که بیش از آن که از جانب ما باشد از جانب ارباب بود- این قلم جنس نایاب را در عالم مجازی نابکار یافتیم. نصب کردیم، بالا نماید که همانا licenece  می خواست و ما نداشتیم و هرچه کردیم افاقه نکرد!

 

در آن هنگام دو روزی بیش به زمان تحویل فرصت نداشتیم و دستی خالی داشتیم و تحقیقی فراوان.این شد که فی‌المجلس همگی توبه کردیم و روی نیاز به Gambit اندر آوردیم و ذهن از خیال بیهوده شستیم و به دوبعد از سه بعد قناعت نمودیم و حاصلی غیرعلمی منتشر کردیم،باشد که در جستی دیگر این بعد سوم را سرجایش بنشانیم ان شاء ا...که یک بار جستی مدلک و در همین مایه ها!

 

خلاصه که قومی به جد و جهد قصد کردند که بگیرند زلف یار و اصلا مطلع نبودند  که در زلف چون کمندش سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت!

 

در این میانه قریب به 500 صفحه و شاید بیش از این خودآموز خواندیم و مطالب فراوان آموختیم و برای تمامی آنها که در نظرمان قدری داشتند نامه نوشتیم و گاه پاسخ گرفتیم و گاه هیچ. روز و شب منتظر بودیم که نمونه سه بعدی ملبس به مش و آراسته به کیفیت بر ما حاصل شود تا بکنیم آنچه را که باید.اما تقدیر الهی بر آن بود که ناکام و مامور به انجام وظیفه همچنان پا بزنیم باشد که روزی دست بر اسب مراد یازیم!

 در گذار این سفر مجازی عناصری ذیصلاح یافتیم جملگی از بلاد فرنگ که پیش از ما بر چنین امری همت گماشته و نتایجی بسزا هم یافته اند. از آن جمله زیارت بفرمایید، اماکن مجازی زیر را:

 

 

 

 

http://dolphin.upenn.edu/~malkawi/html/RESEARCH_AppComputationalFD.htm 

 

http://www.gsfa.upenn.edu/bsg/flash.htm 

 

http://www-personal.umich.edu/~vjatuwat/Research.htm 

 

 

 

و نشانی هایی یافتیم در باب خودآموز و امثالهم که قابل زیارت است به مکانهای زیرین:

 Fluent: 

 http://www.ent.ohiou.edu/~juwt/HTMLS/fluent/fluent6/index.htm 

 

 

 

Gambit:

 

http://www.ent.ohiou.edu/~juwt/HTMLS/fluent/gambit2/html/modeling_guide/mgtoc.htm 

 

http://www.ent.ohiou.edu/~juwt/HTMLS/fluent/gambit2/html/modeling_guide/mg06.htm#post_plane_colormap 

 

http://cubit.sandia.gov/help-version10.2/cubithelp.htm#appendix/alpha/sculpting.htm 

 

 

 

Airpak:

 

http://www.ualberta.ca/dept/chemeng/package/FluentCDs/airpak-doc/airpak2.1/lib/help/html/tg/main_pre.htm 

 

http://www.ualberta.ca/dept/chemeng/package/FluentCDs/airpak-doc/airpak2.1/lib/help/html/ug/main_pre.htm 

 

 

 

 

 

التماس دعا از جمیع خوانندگان مطالب داریم و در اختتام کلام شما را رهنمون می شویم به خواندن این متن،که کتابش را گم کرده‌ایم و همین را هم از روی تکه کاغذی یافتیم، در جایی:

 

 

 

ابلیس.

 

ابلیس...

 

ابلیس... ، چقدر شیخ از ابلیس برایش سخن گفته است و وی را از دل سپردن به وسوسه های او بر حذر داشته . بین آسمانیان ، موحدی غیرتمندتر از او بر توحید دیده نمی شد. بیش از دیگر فرشتگان به عرش نزدیک بود و بیش از آنها صافی و مشتاق . ستاره ی خلقتش چونان الماسی بود که بر فراز خورشید ها می درخشید. و هنگامی که کمال مطلق تجلی کرد ، وی  سراپا شیفته او شد و چون بنده ی عاشق و غیرتمند ، دل به عبادت او نهاد ...از این رو، برای آن که عباداتش ویژه معشوق ازلی باشد ، زیر بار سجده کردن به آدم نرفت و به لعنت گرفتار آمد. یعنی لعنت و دوزخ را بر سجده بردن به غیر خداوند ترجیح داد... (وضوی خون- سیری در زندگی حلاج – صفحه 87)

 

 

 

 

 

و دیگر آنکه:

 

 

 

قومی متفکرند اندر ره دین

 

قومی به‌گمان فتاده در راه یقین

 

می‌ترسم از آن که بانگ آید روزی

 

که ای بی‌خبران! راه نه آن است نه این.

 

 

 

 

 

بدرود و همت و بلند و مردان و زنان روزگار! این ناکجاآباد کجاست؟

 یا حق.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦

دست نوشته های سه روزه کارگاه پنجره:

سلام!

 

 

من خیلی وقت است که به خودم قول داده بودم نشر اکاذیب نکنم. ببخشید اگر نظر های شخصیم را در یک محل عمومی نوشتم!...مثل همیشه همه خیلی خوب بودند و...ولی من نمی دانم در مملکت ما که همه چیز خیلی خوب است و همه از هم متشکرند چرا همه آمارها برعکس است!....بالاخره که جوانی کردیم ببخشید! (۱۳ اردیبهشت.)

وضعیت کار ملت ما- خصوصا در امور علمی و اجرایی- مشابه همین جوک است(منبع:سایت سید ابراهیم نبوی):

شش پارادوکس حکومت سوسیالیست
هیچ کس کار نمی کند، اما تمام برنامه ها اجرا می شود.
تمام برنامه ها اجرا می شوند، اما قفسه مغازه ها خالی است.
قفسه مغازه ها خالی است، اما هیچ کس گرسنه نیست.
هیچ کس گرسنه نیست، اما همه نا خوشنودند.
همه ناخوشنودند، اما هیچ کس شکایتی ندارد.
هیچ کس شکایتی ندارد، اما زندان ها پر است.

مشکل در هرچی بود و هست در لحن من، نگاه من و ... کاری ندارم.این گزارش رو که متعادل تر از نوشته منه به جای اون نوشته های قبلی بخونید:

http://www.arcstudent.blogfa.com/post-18.aspx

به یاد قدیما: ....بهترم هست!

.

.

.

 

این غزل سعدی من را که دیوانه می کند، شما خود دانید:

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم / مستانه در شمایل خوب تو بنگریم

 

جورست در جدایی و شوق است است در نظر/ هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

 

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست/ بازا که روی در قدمانت بگستریم

 

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

 

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من/ از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

 

ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب / در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

 

نه روی مهر می شنویم از تو ای عجب / نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم

 

از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم؟

 

ما خود نمی رویم دوان در قفای کس/ آن می برد که ما به کمند وی اندریم

 

سعدی تو کیستی در این حلقه کمند؟/ چندان فتاده اند که ما صید لاغریم!

 

 

 

یا حق!

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢

 

سلام!

 

یادم می آید از اولین باری که رفتم یزد و بادگیر هاش رو دیدم، اینکه این بادگیرها کار می کنند یا نه و اینکه چگونه کار می کنند شده بود برام دغدغه! من از بادگیر خوشم اومده بود، همینجوری! این قدر این کتاب سیری در معماری آب انبارهای یزد رو از کتابخونه گرفتم و برگردوندم اون چند صفحه مربوط به بادگیرش داشت کنده می شد که به عقلم رسید و من یک بار از اون صفحاتی که می خواستم کپی گرفتم. البته اون موقع دیگه تقریبا حفظ بودم همش رو!

 

خلاصه که گذشت و ما هرچه بیشتر می گذشت بیشتر حالمان گرفته می شد که چرا هیچ کسی نمی داند این بادگیرها بالاخره دقیقا چطور کار می کنند.کتابی که از بتل مک کارتی و همکاران چاپ شد خیلی آن موقع ها برایم خوب بود. دو سه باری هم در این وبلاگ بر اساس خوانده هایم و تخیل هایم درباره بادگیرها نوشتم ( که لینکش این بغل هست، اما من هم نمی دانم چرا بالا نمی آید!؟ البته بهتر!). هر چه بود من با پر رویی تمام، در اکثر کارهای دانشگاهی و حرفه ای خیلی جدی به باد اهمیت می دادم و دیاگرام های نیمی تصوری-نیمی تخیلی ترسیم می نمودم . خدا پدر و مادر مایکل هاپکینز و راجرز رو بیامرزه که با استناد به کارهای اونها می شد با استاد ها صحبت کرد .وگرنه استادهای گرامی ما که خدا نگاهشان دارد اصلا کوتاه نمی آمدند.سر طرح 3 به بنده گفتند اگر می خواهی روی سقف این بادخان ها را - که مشابه بادگیرهای بتل مک کارتی بود- بذاری برو محاسبه کن ببین کار می کنه یا نه!؟ استاد گرامی طرح 4 ما تا آخر ترم به من می گفت، اینجا توی سالن مردم عرق می کنند تهویه طبیعی به دردی نمی خوره! هر کاری کردیم که تو مخش بره که این ماجرا قراره کمک بکنه، هوا ساز سر جاش هست، تو کتش نرفت!! سر پایان نامه هم من برای اینکه کسی اذیت نشه خیلی راحت گفتم که من این بادگیرها و گلخانه رو گذاشتم، اما تونل بادی نیست که امتحان کنم و بدونم کار می کنه یا نه؟

 

 خلاصه همه اینها رو نوشتم که ابراز خشنودی کنم از اینکه امروز می تونم به لطف نرم افزار فلوئنت خیلی راحت این مطلب رو تحلیل کنم.البته نمی دونم چرا اونقدر که باید شاد نشدم.شاید چون الان دیگه این مطلب برام درجه چندم شده. من عموما یک چیز جدید رو وقتی می فهمم تا چند روز معلومه! ولی الان خیلی معمولی دارم می نویسم که من امروز بالاخره آرزوی چندین سال قبلم رو شبیه سازی کردم و فهمیدم بادگیرها در مقابل باد نه اونجوری کار می کنند که دکتر محمود توسلی نوشته بود، نه اینجوری که من فکر می کردم و نوشته بودم.

 

این دو تا عکس پایین خروجی شبیه سازی بادگیر خانه ملک زاده یزده.همین طور که می بینید هر دو تا دهنه بادگیر موقعی که بادی به سرعت 10 نات یعنی حدود 5 متر بر ثانیه در ارتفاع 20 متری از سطح زمین بوزه، مکشی عمل می کنند!این مدل سازی با استفاده از مدل k-epsilon انجام شده و سرعت باد هم در ارتفاعهای متفاوت از سطح زمین مشابه واقعیت متناسب سازی شده است.

 مدل سازی جریان باد در بادگیر خانه ملک زاده یزد

 

 جریان در محل اتصال بادگیر به ایوان

  

 

 

 

 

 

 

 

 من ضمن اعلام این خبر از کلیه علمای اعلام پیشین که در این زمینه صاحب نظرند، عذر خواهی می کنم و امیدوارم حکم ارتداد بنده رو صادر نکنند، تا این مطلب رو کامل کنم.

 

چند تا نقص البته هنوز این کار داره که باید رفع بشه تا بشه روش حساب کامل باز کرد :

 

1- مدل 2 بعدیه و در مدل سه بعدی ممکنه جواب اندکی متفاوت باشه.فعلا فرصت ندارم مدل سه بعدی بسازم و مش بندی کنم.البته این کار رو اگر تا عید این چند تا کاری رو که دستمونه تحویل بدیم و من طبق عهدی که با خودم بستم، کار نگیرم و بشینم سر پایان نامه ارشد، حتما این کار رو توی سال بعد انجام میدم. ان شاء ا... البته.

 

2- اختلاف دما در این مدل سازی وارد نشده و البته من اگر فرصت کنم یه چند تا توتاریال دیگر رو که از اینترنت گیر آوردم بخونم، حتما این مطلب رو به مدل سازی اضافه می کنم.

 

3- بعد از این مطلب می شود، جریان را دو فازی کرد یعنی آب داخل حوض را هم به مطلب اضافه کرد تا اثر تبخیر سطحی را در هم دید. این یکی را دیگر وقت می برد تا یاد بگیرم!

 

یک نکته جالب این بود که اگر سرعت باد رو به 10 متر بر ثانیه برسونیم! (میگم برسونیم چون تو یزد سرعت باد به این مقدار نمی رسه.) هر دو دهانه بادگیر کششی عمل می کنند، یعنی کاملا برعکس این حالت اول!

 

یک درخواست هم دارم: اگر کسی مقطع ترسیم شده با اتوکد رو از باغ دولت آباد یزد داره، لطفا برام میل بزنه به این آدرس:Sadeghipour@gmail.com 

 

پی نوشت۱ : امروز روی نت کلی دنبال مدارک باغ دولت آباد می گشتم و به بسیاری از وبلاگها به این بهانه سر زدم تا یک وبلاگی را که قبلا در آن مدارک این باغ معظم را دیده بودم بیایم . هیچ نیافتیم بماند،در بسیاری از بلاگها با چهره زیبای خانم ضاحا حدید با آن لبخند معصومانه برخورد کردیم و حالی خوش بر ما رفت، خودتان ببینید تا حض کامل عایدتان شود.....من نمی دانم چرا اصلا نمی فهمم امثال این بنده خدا چی می گویند و در کنار آن نمی فهمم که چرا ملت اینقدر با کارهای این آدم و هم کیشانش حال می کنند.باشد که از کج فهمان نباشیم.

 

 پی نوشت ۲: در حالی که هم اکنون بر ما می رود و دل و روده مان با هم سر و سری دارند، از بدترین کارها آن است که مقدار کلانی لواشک را بلیسید ! این را من فقط نمی گویم، خیلی خوب می فهمم!.... خلاصه که بهتر آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران!!!! من و لواشک را منظورم بود نه دل و روده!

پی نوشت۳:  هایکوی ژاپنی: شب مهتابی است/ می روم / و پل چوبی زیر پایم پرحرفی می کند.

پی نوشت۴: هایکوی ژاپنی:  رودخانه تابستانی/ پل هست... / اما اسب ها به آب زده اند.

 

ایام به کام! شاد باشید!

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩

قصه های مادربزرگ...

هفته گذشته همشیره محترم تماس گرفته،امر فرمودند که بنویس که ما بخندیم!... ما هم با یک هفته تاخیر اطاعت امر کرده ایم،اگر با خواندن نوشته های پیشین خندیده باشید، با خواندن اینها هم می خندید!!! دلم یک مقدار می سوزد که این مکان را به هجو نویسی تبدیل کرده ام، اما شاید خیر ما در این باشد.

 

به همین علت اول یک لینک معماری اینجا می گذاریم که مورد پژوهی های خوبی دارد و بعد به هجو نویسی می پردازیم:

http://www.livingsteel.org

 

این یکی را هم برای ما فرستادند که خیلی طراحی بامزه ای داشت خود سایت.حال داشتید این را هم ببینید:

http://www.big.dk/big.html 

 

 

 

 

 

خوب حالا که دین خود را نسبت به معماری ادا کردیم!..... جانم برای شما بگوید که:

 

خیلی وقت است که فهمیده ام که خیلی مسایلی را که باید بدانم، نمی دانم. اما تازگیها به حس غریب جدیدی رسیده ام و اینکه چقدر چیزهایی را می دانیم، که اصلا نباید بدانیم. می دانید، مثلا بچه ها نباید کلک های پدر مادرها را بدانند. یا مثل زن ها و مرد ها همه رازهای پنهان وجود یکدیگر را بدانند.جذابیت زندگی به همین هاست. به این که وقتی بچه باشی از لولو بترسی!این که نشد یک بچه 5 ساله بگوید من می دونم لولو اصلا نیست، تو تلویزیون گفته! من خودم از این که آن موقع ها فکر می کردم توی موتورخانه مار و عقرب هست، کلی خاطره دارم.الان با این حالتی که پیش می رود همه چیز مصنوعی می شود،آدم می شود مثل این مجری هایی که تا دوربین می آید جلو نیششان را باز می کنند که مثلا ما خیلی خوش برخوردیم!یا این کتابهایی که در می آید و می گذارند پشت ویترین ها که:"رازهایی که مردان باید درباره زنان بدانند و بالعکس!" اگر راز است که دیگر نباید بدانند بابام جان! چون الان احساس مسولیت عالمگیر کرده ام یادآوری می کنم : که آدمها را دارند از طبیعی بودن می اندازند، گفته باشم!

 

 

راستی چند وقت پیش یکی از دوستان برای من کامنت گذاشته بود که :"واستعینوا بالصبر و الصلوة، ان الله مع الصابرین.". برای من خیلی تکان دهنده بود.آنقدر که یک ماژیک برداشتم و روی کاغذی نوشتم و چسباندم به برد روبرویم.این هم از همان چیزهای ساده ای است که آدم باید می دانستم و نمی دانستم. خواستم تشکر کنم، هرچند که شاید خیلی دیر شده است!..............ممنون.

 

این نان سنگگ خیلی پر رمزو راز است.من از بچگی سنگگ را دوست داشتم. اما این پررمز و  رازی سنگگ را تازگیها بیشتر درک کرده ام.می دانید خمیر روی صدها قطعه سنگ آتشین قرار می گیرد و بعد که بیرون می آید هزار و یک چاله چوله دارد که هر کدام برای خودشان حال خودش را دارد.آدم نان سنگگ را که می گیرد دستش حس یک کتاب پر از خاطره را دارد، برایش.یک کهنسالی خاصی در سنگگ نهفته است. با سنگگ می شود حرف زد، وقتی چاله چوله های سنگگ را لمس می کنی،انگار با خاطرات فراوانی گره می خوری! مقایسه کنید با این نان های کاغذی تافتون که شخصیتش تازه به دوران رسیده است!....من عاشق سنگکم. یک جورهایی جا افتاده است!

 

از معماری که بگذریم اصولا من خیلی از دنیای به روز و این حرفها عقبم.هنوز فکر می کنم رییس جمهور شوروی گورباچف است و هر بار نام پوتین و روسیه می شود یک مقداری جا می خورم، یا مثلا وقتی می گویند این فیلم مال سال 92 است فکر می کنم جدید است!چون عموما فکر می کنم که در سال 94 هستیم.نمی دانم شاید به خاطر اینکه جام جهانی 94، اولین جام جهانی بود که دنبال کردم و اولین بار بود که سال میلادی برایم مهم شد.خلاصه که اوضاع ما از این نظرها خیلی درام است.حالا تصور کنید که یک نفر نظرات من را راجع به روند قطع نامه های هسته ای بپرسد و اصرار کند که نظر هم بدهم!جای همه تان را خالی کردم!

 

این روزها از آن روزهایی است که وضعیت پایین نمودار است.من عموما احوالاتم مدتهاست که سینوسی است-فکر می کنم حدود 8-9 سالی می شود- و وقتی می آید پایین نمودار،به این سادگی ها نمی شود درستش کرد.

 

چون عموما این روزها احوالات گرفته مُد است و من کلا از هر چه مُد باشد بدم می آید، کلی روی خودم کار کرده ام که اینگونه نشوم، اما نمی شود.البته فواصل خیلی بیشتر شده اما شدت ماجرا هم به همین منوال است.البته اصولا نزد ایرانیان احوال ناخوشایند انگار طبیعی تر است. نمی دانم از کجای این فرهنگ دو روی ما برآمده که هر کسی بخندد احمق و کم عقل است و هر کسی از صبح تا شب، دمغ و بی حوصله باشد، آدم با کلاسی است؟ مد شده آدم ها هر جا که وارد می شوند، اخمی بر صورت داشته باشند که با کلاس باشند!! انگار تو سری خور بودن و بدبخت بودن انسان را شامل وامهای بدون بهره دلسوزی می کند!

 

حال هر کسی را می پرسی انگار باید مالیات بدهد،اگر بگوید خوب است. خیلی که مورد الطاف قرار بگیرید یک همچین پاسخ هایی دارید

 

- الحمدلله! نفسی می یاد و می ره!

 - هی! بد نیستیم.

........بگذریم!

 

این وضعیت من به خصوص در دو سه سال اخیر همچین در نگاه اول قابل لمس نیست، اگر کسی خودش تنش نخارد عمرا نفهمد که بر ما چه می گذرد، چون نیش بنده همیشه خدا باز هست و شما می توانید اینگونه بیاندیشید که عموما ما غمی در عالم نداریم که نداریم!!اما اگر یک موقعی در ایام مذکور،دهن بنده باز شود به غر زدن، آن موقع شما بهتر است همانجا قبری برای خودتان بکنید و تویش بخوابید!

 

 

من عموما وقتی چت(به کسر چ) می کنم،یعنی حالم اینجوری می شود، کارهای عجیب و غریبی می کنم که خودم هم بعدا به آنها فکر نمی کنم، چون فکر کردن به آنها مایه خجالت می شود.چند سال پیش که بدینسان شدیم یک بار رفتیم و قلم و دوات خریدیم و به یاد گذشته ها تمرین خط کردیم، یکی دو دفتر! یک بار وبلاگ زدم که همین جا باشد! این بار هم که تازه این احوالات شروع شده، همه کارها را تعطیل کرده ام،نشسته ام امضا تمرین  می کنم!...خلاصه که باز کن دکان که وقت عاشقی است!

 

این ها را نوشتم تا حداقل یا خودم این اوضاع را چشم کنم یا یک آدمی بخواند و چشمی بزند، کار ما رفع و رجوع شود، به احوالات عادی برگردیم! دفعه پیش نوشتیم که دخمه ای یافته ایم، به دو روز نرسید که دخمه بر سرمان خراب شد !

 

مدتی است خاطره نویسی مکتوب را ترک کرده ام.سبب می شد از در و دیوار تصویر ذهنی درست کنم برای خودم و بعد اینکه زیادی فکر کنم و زود به زود قاطی کنم.عموما آدمها را می نشینم برای خودم تعریف می کنم.بعد می توانم به جای آنها فکر کنم.خود به خود تصور می کنم که می دانم که مثلا فلان کس به فلان سوال چه پاسخی می دهد.

 

 این مساله دو تا بدبختی ایجاد می کند یکی اینکه اگر درست حدس زده باشی،صحبت کردن با دیگران جذابیتش را از دست می دهد، چون تمام حرفها برایت تکراری می شود، چون خودت قبل از اینکه طرف مقابل پاسخی بگوید،همان ها را در ذهنت برای خودت گفته ای! دومی هم اینکه چه درست و چه غلط در مورد آدمها پیش قضاوت های بی مورد می کنی! اصولا به هین علت من خیلی اوقات نمی گذارم حرف طرف مقابل تمام شود، چون فکر می کنم می دانم چه می خواهد بگوید و این خیلی خیلی خیلی بد است!

 

عارضه ترک خاطره نویسی این شده است که به صورت غیرمکتوب توی مترو که هستم، یا توی خیابان برای همه آدمهایی که ردیف نشسته اند و می بینم این کار را می کنم، شروع می کنم تصور کردن این که طرف چه کاره است و الان به چه فکر می کند و تا این که خانه اش چند طبقه است و غذا چه می خورد پیش می روم و بعضی اوقات که زندگی طرف خنده دار می شود، قاه قاه می خندم و اصولا اگرچه خنده بی موقع بتر از همه چیز بی موقع!!! است اما اکثر تصورات من خنده دار تمام می شود! و من نمی دانم من که اینقدر عموما می خندم چرا اصلا باید چِت کنم! البته استاد ریاضی دانشگاه ما که آقای ترابیان نامی بود و یک چند سالی از خدا کوچک تر بود، یک بار که من کاملا قاطی بودم و از فواصل دور هم معلوم بود،به ما گفت که دچار اندماغ شده ایم و اضافه کرد که همه آقایان از 18 سالگی به بعد ایامی را اینگونه می شوند!و زمان که بگذرد خوب خواهیم شد...البته توضیح بیشتری نداد.فقط گفت ای کاش می شد جلساتی بگذاریم و من تجربه هایم را برای شما بگویم!

 

 

 

یک جمله معروف یادم آمد : "تجربه معلم سخت گیری است، چرا که نخست امتحان برگزار می کند و سپس درس های لازم را به شما می دهد."

خلاصه که:

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد!(سهراب سپهری).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۱

هجو نویسی شاخ و دم ندارد!

صالح علا را دوست دارم.عادت کردم به تمام کردن هفته با صدایش.وقتی می گوید رسیدیم به حماسه خداحافظی یعنی باید کم کم کارهای دانشگاه را شروع کنم.یعنی اینکه شنبه نزدیک شده است.هفته هایی که نمی آید اما تمام نمی شود! یک جورهایی شرطی شده ام به رادیو پیام. می دانم که اتوبان شهید همت از پل شهید عباس پور تا خیابان توانیر صبحها همیشه ترافیک است، اما نمی دانم اصلا این محدوده کجاست؟! خلاصه که از من خیلی هم عجیب نیست.بعد از 10 سال زندگی در این محله هنوز به جز آدرس پستی خانه مان اسم بقیه کوچه ها را نمی دانم.زندگیم رسما تصویری است.کور اگر بشوم  نمی دانم چطوری آدرس های سابق را پیدا کنم.البته حالا تا کور بشویم یک کاری می کنیم. بارها با قطار رفته ام یزد و آمده ام تهران چند وقت پیش پرسیدند چند ساعت طول می کشد؟ یادم نمی آمد! فقط یادم بود قطار به یزد که می رسه نماز صبح را همانجا می توانی بخوانی بعد بروی سمت خورانق!

آدم هستم، اما اجتماعی نیستم.البته تازگیها می گویند که اجتماعی شده ام و اگر همینطوری باشد که اینها می گویند خیلی خوب است...شاید ! اما من از همان موقع که کلاس سوم یا چهارم بودم و درس زنبور عسل را می خواندیم که اجتماعی است مثل آدم ها ٬ به آدم بودنم مشکوک شده بودم. اما تازگیها به دلایلی فکر می کنم که آدم هستم اما اجتماعی نیستم.البته با حیوانات اینقدر اجتماعی ام که نگو.من هنوز توی دلم با شنگول و منگول و حبه انگور صحبت می کنم.اینقدر با آن جیک جیک روابط اجتماعی برقرار کرده بودم و برو بیا داشتم باهاش سردرد گرفت! این بار که رفته بودم نبود. این پرنده ها استامینوفن و امثالهم ندارن بنده خداها و یک نفر باید یک فکری بکند.

فردا تحویل کار دارم. کاری هم ندارد اما حوصله ندارم.جمعه هم که به قول صالح علا مدیر کل روزهای هفته است، دارد تمام می شود. از هر چه شنبه است بدم می آید مگر اینکه تا دم ظهر بخوابم و لذت ببرم از اینکه زمانی را که همه مجبورند بیدار باشند خوابم! شبها خوابیدن حال نمی دهد.مثل این است که صبحها بیدار باشی!

خلاصه که به قول شاعر حال همه ما خوب است اما تو باور مکن. من یک غلطی کرده ام و چند وقتی است که کلیات دیوان شمس تبریزی را خریده ام و روز و شب خودم را به آتش کشیده ام. این حضرت مولانا صبح تا شب ایکس پارتی تشریف داشته بودند به گمانم. ریتم شعرهایش آدم را دیوانه می کند. نمی دانی نصف شبی سر به کدام دیوار بکوبی؟

 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا، من چه منم!/ گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

... اصل تویی، من چه کسم؟آینه ای در کف تو/ هرچه نمایی ، بشوم، آینه ممتحنم

........................................

جمع تو دیدم، پس از این هیچ پریشان نشوم/ راه تو دیدم، پس از این همره ایشان نشوم

ای که تو شاه چمنی، سیر کن صد چو منی/ چشم و دلم سیر کنی، سخره این خوان نشوم

فربه و پر باد توام، مست و خوش و شاد توام/ بنده و آزاد تو ام، بنده شیطان نشوم

شاه زمینی و زمان...(یادم نمی آید!- این دو تا غزل پشت هم است در این نسخه ای که ما داریم البته!)

 

یک خواهش هم داشتم دوستانه: من که از پس این ترک یک دنده زنجانی بر نیومدم! مسعود کرمی را می گویم.به زبان مجازی شما می شود: آقا طیب!. اگر شما ها تونستید یک جوری مجبورش کنید یک کتابی چاپ کند از این موهوماتی که می نگارد.من خودم فروشش رو تضمین می کنم! برادرمان می ترسد اولاد مردم با خواندن نوشته هایشان به گناه آلوده شوند.نعوذ باا...! یک نسخه از عکس حضرت شاعر را به کتابها سنجاق می کنیم تا با دیدن چهره مبارکه از هر چه گناه است پشیمان بشوند!.... به قول خود مسخره اش: سایه قبله عالم دراز... باد که باد. کمتر از یکسال وقت داری تا نمایشگاه کتاب سال بعد که لای شعرهای کتابت سبزی بپیچیم! وای چه بشود سبزی خوردن با روسری آبی و حتما باد هم می آید!

 

وقتی شما یک وبلاگی داشته باشی و چند ماه یکبار یادت بیاید که چنین مساله ای هم هست و نه حرف درستی داشته باشی نه ذهن جمع و جوری می شود همین! ما ترم پیش برای طرح مدرسه می کشیدیم یک سری سایت با کمک دوستان یافتیم که به خصوص چند تایی خیلی سایت های خوبی هستند. اینها را می گذارم اینجا، باشد که به کار آید.

 

http://www.designshare.com/

http://www.edfacilities.org/rl/outdoor.cfm

http://www.shwgroup.com/showcase/es1.htm

http://www.innovativemodular.com/

http://www.aguirre.com/projects/group-education.htm

 

http://www.classroomdesignforum.org/pages/Sustainable%20school%20

design.htm

http://www.matrixtours.com/tours/walkerelementary

http://www.wvarchitects.com/education/

http://www.innovativedesign.net/gallery_a.htm

http://www4.ncsu.edu/unity/users/s/sanoff/www/schooldesign/home.html

 

 

مدتی است افتاده ام دنبال اینکه برای روستای خورانق(رحمه ا...) یک مونوگرافی یا مطلب مشابهی تهیه کنم معمارانه. اما دسترسی به مدارک درست و حسابی آنگونه ما را در هم پیچیده است که کم کم داریم عطایش را به لقایش می بخشیم! دعا کنید دسترسی ما به مدارک تسهیل شود تا ما هم بتوانیم یک بار هم که شده این تجربیاتمون رو  یک جورهایی به قول دکتر رازجویان Exchangable کنیم.البته بازهم خدا پدر مادر آقای حجازی را بیامرزد که کلی با ما یاری کرد وگرنه کار تا همینجایی هم که پیش رفته پیش نمی رفت.تا یادم نرفته یک نفر می گفت که روستایی هست طرفهای تربت حیدریه- اسمش یادم نمی آید!-  می خواهند مرمت کنند و مقاوم سازی در برابر زلزله و غیره. دنبال آدم هستند........ ای خدا!دست از سر کچل ما بردار.پیشنهادهای وسوسه انگیز تا اطلاع بعدی موقوف. من تازه دارم با شهر مسخره کنار می آیم.شاید بتوانم عینهو آدمهای اجتماعی که کت و شلوار می پوشند و یک سررسید سال 85 همیشه همراهشان هست، بشوم. می دانی آن موقع چه قدر خوب می شود؟.... لطفا!....پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم.

 

قدیم ترها کلی شعر حفظ بودم

تازگیها اما اسم خودم هم یادم نمی آید

شاعر شده ام شاید! 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٩

جهت اطلاع

دانشکاه تهران

دانشکده هنرهای زیبا

 

 طراحی هشت واحد مسکونی

 در بافت قدیم یزد

گامی به سوی معماری همساز با محیط

 نگارش:

مصطفی صادقی پور رودسری

استاد راهنما : دکتر محمدتقی رضایی حریری

 

18 آبان ماه  1384

ساعت 11:00 - سالن قضاوت دانشکده

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۳
تگ ها : معماری

ِِD.C.

سلام!

۲ ساعت نوشتم.همش پرید!اینجا خورانق بود!...الان خوابم میاد.حال دوباره نوشتنم اصلا ندارم!

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠