سرگردانی یا آدمی که تکلیفش با خودش مشخص نبود!

از آخرین باری که این جا نوشته ام اینقدر اتفاق افتاده است که نمی دانم کدام را باید بنویسم! کلا نمی دانم که اصلا باید بنویسم اینجا یا نه. اما به هر حال. حالا که پا داده می نویسیم.

مهمترین هایش می شود این که کارم را عوض کردم و آمدم نیویورک. نیویورک شهر شلوغی است که بو می دهد اما فکر کنم به زوری عاشق همین خرتوخر بودنش بشوم! دلم برای شیکاگو تنگ می شود حتما! با فاصله دلپذیرترین شهری بود که تابحال زندگی کرده ام.

یک سری کارهایی را که این مدت انجام داده بودم خلاصه با هر زور و ضربی بود نوشتم و به زودی منتشر می شود که لینک هایش را اینجا خواهم گذاشت. 3 تایش برای کنفرانسی است که 4 سال پیش می خواستم بروم و نشده بود. حالا به خاطر این که از اهالی مرز پرگهر هستم و در ینگه دنیا مبتلای به ویزای یک بار ورود نمی توانم بروم! به هرحال هر چه که نباشد پینه دوز یک مقدار وجهه علمی پیدا می کند.

چند موقعیت خوب تدریس را قبول نکردم. گفتم نه که بنشینم زنبورعسل را به سر منزل مقصود برسانم قبل از این که کلا بزنم زیر این یکی! یعنی از همین الان احساس می کنم از این تصمیم هایی گرفتم که ممکنه چوب دو سر قشنگ بشوم... به هر حال!

دیگر به جایی رسیده ام که کلا هر جا رفتم برای کار صحبت کنم همان اول گفتم که من برنامه ام این است که سه سال را دوام بیاورم اینجا حداقل!! همینطوری که این رو می گم البته توی دلم فکر می کنم که دو سال شاید عدد بهتری باشه! نیاز دارم یک دلمشغولی پیدا کنم که برای مدت بیشتری جذابیت داشته باشد...

هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمئن میشم که انتخاب رشته معماری با توجه به همه گزینه های دیگه ای که داشتم یک اشتباه بود. من معماری را دوست دارم. مدتی که در ایران به معماری مشغول بودم تجربه خیلی خوبی بود. اینجا هم خوب گذشت این مدت. اما به هر حال صنعت ساختمان در کل و طراحی ساختمان (معماری) در جزء واقعا جایی نیست که من دلم بخواهد وقت و عمرم را بیشتر از این برایش بگذارم. یک صنعت عقب مانده با سرعت خیلی کم که همیشه دنباله رو است تا این که بخواهد نوآور باشد. من معماری را دوست دارم اما کاری که معمارها (به طور معمول) می کنند را دوست ندارم... عموم ساختمان هایی که این روزها ساخته می شود را دوست ندارم و خوب دوست ندارم که عضوی از جامعه ای باشم که این ها را می سازد... کارهای کوچک خیلی خوبی که می شود را می بینم اما در مقابل اتفاقی که در کل صنعت ساختمان می افتد اصلا چیز قابل بحثی نیست... این یکی بحثش طولانی است بماند برای بعد!

فعلا یک کاری را قبول کرده ام بین مهندسی و معماری همساز با محیط و برنامه نویسی. خودم هم نمی دانم که دقیقا شرح کارم چیست! یعنی کلا این روزها ده دقیقه طول می کشد که به ملت بگویم من چه کار میکنم! بیشتر به این کار به عنوان یک فرصتی نگاه می کنم که تعدادی از مهارت هایی را مدت ها بود می خواستم یاد بگیرم یاد بگیرم و هم این که بنشینم و با خودم فکر کنم که می خواهم چه کار کنم با بقیه زندگی ام! هنوز ته دلم فکر می کنم یک کارهایی می شود کرد اما همان هم دارد آرام آرام خاموش می شود.

نمی دانم شاید این نوشته را نباید می نوشتم.  اما خلاصه باز هم ماییم و آقای مولانا و از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و به کجا میروم آخر و از این حرف ها!... نقطه سر خط!

/ 8 نظر / 15 بازدید
میثم

کلان زندگی کردن تو این دنیا مبتلا به این درده....هر کاری بکنی راضی نیستی فکر میکنی یه کار بهتری هست که من انجام ندادم...نمیدونم شاید دارم چرت و پرت میگم ....خوش به حال بچه ها داد میزنی سرشون همینجور میشنن نگات میکنن تا بهشون بخندی و اونا هم از ته دل می خندن بدون هیچ کینه و ناراحتی اصلان نمی فهمن درد چیه دوا چیه اصلان خوش به حال پرنده های قفسی چه میدونن خداشون کیه عاشق شدن زیر بارون ینی چی .... جرف زیاد زدم ....یاعلی[قلب]

ناصر

و راضی نبودن به وضع موجود و دنبال یک چیز جدید بودن، یعنی حیات! اینکه هر بار مسیر خانه تا محل کار را از یک راه جدید بروی... اینکه یکهو بزنی توی یک شاخه کاری دیگر و جان بکنی... اینکه ناگهان شهر محل زندگی ات را عوض کنی و در غریب آباد ساکن شوی... اینکه هر روز یک نرم افزار جدید را به صورت خودجوش یاد بگیری... اینکه کتاب هایی را بخوانی که مطمئنی تا صد و بیست سال آینده نه خواهی فهمید چه گفته و نه به دردت می خورد... اینکه.... اینکه.... من عاشق این سبک زندگی ام! خانمم می گفت از دید روان شناسها آدمها هر چقدر باهوش تر باشند، بیشتر این گونه اند. (حالا ممکنه روان شناسا یه زری زده باشن)

ناصر

وی پی ان روشن بوده!!! فرانسه هم پرچمش قشنگه!

مائده

جالبه! این که همه مان معماری را دوست داریم اما نه این گونه. هنوز به صحبت استادمان در ترم اول دانشگاه فکر می کنم. نمی دونم اون موقع دکتر حجت شوخی می کرد یا جدی می گفت که تغییر رشته بدیم همون سال اول!

آقای همکار قدیم

بالاخره به حرف من رسیدی البته چهارسال طول کشید! (در مورد معماری)

مجید ح

سلام مصطفی. آقا من همیشه یکی از سؤال‌هایم دربارۀ نیویورک این بوده که چرا همیشه این خیابان‌ها را تو فیلم و تلویزیون نشان می‌دهد خلوت‌اند؟ چهار تا تاکسی فقط می‌چرخد توی خیابان‌ها، این همه آدم بالاخره باید بیایند، بروند، ناهار بخورند، خرید شبشان را بکنند. اصلا فقط حساب پستچی و پیک‌هایی که این وسط قرار است بسته جابجا کنند آدم می‌کند می‌بیند خیلی شلوغ‌تر از اینها باید باشد. حالا مترو هم که باشد و خانه‌ها همه جای دیگر باشد بالاخره موقع رفتن مردم از ساختمان‌ها تا دم مترو باید شلوغ شود.

فرامرز داعي نژاد

سلام رو كنجكاوي و فضولي و قرتي بازي و بيكاري و حال و هول و ... اومدم يه سركي بكشم تو بلاگت. بنظرم خيلي عوض شدي!!! همه ادبيات نوشتاريت، هم كلاس كاري، هم مباني نظريت، هم احتمالا تيپ و قيافت!!! خوب چون عكس نداري، راجع به تيپت نمي تونم ابراز فضل كنم. اما در مورد بقيش، رشد خوبي كردي. شايد اين گيجي و سردرگمي بخاطر اينه كه خيلي زود به ته اون راهي كه معمولا 20 - 30 سال بايد طول بكشه، رسيدي. خيلي هم خوبه. ميتوني يه راه كاملا متفاوت رو بگيري و تا ته بري. بعدش، به سبك ام آي تي، بين رشته اي بشي و از تو هر دوتا چيز بي ربط، يه ديزي توپ و داغ در بياري. تو ميتوني. در ضمن از زندگي هم غافل نشو. اون تجربه استاتيد مجرد يادت نره. و گرنه تهش، پوچيه. خداي ناكرده.

Arya

*معماری* دانلود مقاله، پایان نامه، پاورپوینت، پی دی اف، جزوه، کتاب الکترونیکی و... www.Memari-shop.ir