بله آقا... اون موقع ها یه بلاگ خودش کلی بود

با اینکه من هیچ وقت جایی در دنیای واقعی مصطفای خشت اول نبوده ام و استقلالم را از این صفحه با تمام قوا حفظ کرده ام. با همه تصویرهای غلطی که این صفحه از من به آدم ها داده است. با همه سختی هایی که زندگی عریان این طوری برای خودش دارد به خصوص با جامعه قضاوت گری که ما داریم... با همه این ها باید بگویم به دلایلی که نمی دانم خوشحالم که آن هشت سال پیش که سیزده به در بود و من رفته بودم آرش را ببینم حرف وبلاگ شد و من الان این صفحه را دارم برای خودم از تمام این دنیای بی انتهای مجازی.

گیرم که حالا هیچ وقت خودم هم نفهمیدم که بالاخره این جا چه جور وبلاگی است و تقریبا هر سال همین موقع ها  این سوال را از خودم می پرسیدم امسال دیگر برایم مسلم بود که این جا برای هر منظوری که هست فعلا برای من جواب می دهد امیدوارم برای کسانی که این جا را به هر دلیل می خوانند هم همینطور باشد.

با این که از اون حرفهاست و کلا به قیافه من نمی آید اما دیگر بعد از هشت سال احساس دارم نسبت به این صفحه یک جورهایی... به قول مسعود با هم نفس زده ایم... در بعضی از بدترین و بهترین  روزهای زندگی ام  اینجا نوشته ام . گیرم خیلی ها را منتشر کرده ام خیلی ها را نه. اینقدری هست که با همه محدودیت های پرشین قشنگ هیچ وقت نقل مکان نکردم به جای دیگر... اینطوری خلاصه!

دم شما گرم و سر شما خوش و سیزده تان به در بگید که دیوار بشنوه...

/ 4 نظر / 6 بازدید
امیرعلی

برای دیوانگان وبلاگ یه جور درمونه اگه درمون نه اما حداقل مرهمه

امیرعلی

بیشتر حکایت وبلاگ دوستی خودم را معروض داشتم از وقتی که هنوز پروتکل فارسی نویسی نداشتیم تا الان .ای آقای عاقل و هوشمند و فرزانه. ( شکلک و قمیش)

ناصر

باید بگیم تولدش مبارک؟

ف. حسینی

یک بار توی دانشگاه ...به یکی از هم کلاسی ها گفتم می تونم کتابی که دستتون هست رو ببینم گفت ...نه گفتم اسمش رو میشه بدونم گفت نه.... حذف رقیب که میگن ابنه...تیراژ هم که لابد نمی دونه چیه برام جالبه شما پیگیر جواب دادن سوالات بقیه هستید انگار خدا رو شکر اهل زکاتید