...اکنون نوبت ماست

من نمی دانم که چگونه می باید شکر نعمت به جای آوریم که در زمانی می زییم که تا این حد آسان به دستاوردهای دیگران دسترسی داریم...اگرچه ممکن است آخر قصه فرقی نکند... اما به هرحال ارزشش را دارد!

نازنین!

داس بی دسته ی ما

سال ها خوشه ی نارسته ی بذری را برمی چیند

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا

خرمن کشته ی امروز تو را می جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ،‌در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید...

مجتبی کاشانی،شعر خویش را باور کن از کتابی به همین نام.

به نقل از مقاله ی اکنون نوبت ماست، نوشته ی دکتر غلامرضا کیانی، نشریه ی گزیده ی مدیریت، سال نهم، شماره ی ٨٠، ٩۴-٩٠، فروزدین ١٣٨٧.

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
فرزانه

سلام . چند وقت پیش که یکی از اهالی قدیمی کرمان از آب قنات برام می گفت ، تعریف می کرد که آب وقتی به شهر می رسیده روی زمین جاری می شده تا به آب انبار می رسیده . من تعجب زده پرسیدم : آب روی زمین ؟ این آب کثیف نمی شده ؟ مردم توش آشغال نمی ریختن ؟ و اون گفت : اون موقع که مردم مثل حالایی ها نبودن . قدیما مردم آدم بودن ! نمی دونم چه ربطی داشت اما یاد این حرفش افتادم .

مصطفی

هرچه رفت از عمر یاد از آن به نیکی می کنند/ چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است...

روزگاری است غریب نازنین! مردمان با خودشان بیگانه،پر ز رنگند و ریا دوستی افسانه چشم ها خاموشند قلب ها تاریکند جغد شوم تزویر کرده در عمق وجودها لانه چه امید عبثی است گر به دنبال دلی ، گرمی دستی یانگاهی باشی قرن بدبختی ماست دور آواراگی قلب و غریبی نگاه وچه ساده است دلم و چه ساده است دلم که گره می زند از سادگی عشق خودش را به دل سنگی این آدمیان که جدایند زآینه و عشق ولبخند!