سعدی شیرازی

فرموده است:

حسن تو دایم به این قرار نماند/مست تو جاوید در خمار نماند

ای گل خندان نوشکفته نگهدار/ خاطر بلبل که نوبهار نماند

... عاقبت از ما غبار ماند، زنهار/ تا ز تو بر خاطری غبار نماند

...شیوه ی عشق احتیاج اهل ادب نیست/بل چو قضا آمد اختیار نماند

 

و می فرماید: 

یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود/کو را به سر کشته ی هجران گذری بود

آن دوست که ما را به ارادت نظری هست/با ما، مگر او را به عنایت نظری بود

من بعد حکایت نکنم تلخی هجران/ کان میوه که از صب برآمد شکری بود

... من بودم و او، نی! قلم اندر سر من کش/ با او نتوان گفت وجود دگری بود

 

این آقای سعدی خیلی آقای خوبی است!‌خیلی! به قول خود گرامی اش که می فرماید:

من در بیان حسن تو حیران بمانده ام/ حدی است حسن را و تو از حد گذشته ای!

/ 3 نظر / 5 بازدید
قاصدک

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

"مرا مگو سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چون پندنه نیوشد دل من"

خیییییلی آقاست! دوست(به کسر ت) دوستمه!با هم عکس یادگاریم دارن!!(سعدی رو می گم)